|
كتابدوست
|
||
|
درباره كتاب و كتابخواني |
گوته زماني گفته بود هيچ ذهني به زيبايي ذهن لارنس استرن(Laurence Sterne )تا به حال فعاليت نکرده است و يکي از دلايل اين حرف، مسلماً اين بود که هيچ نويسنده يي مانند لارنس استرن به اهميت تعويق در روايت واقف نبوده است .مسلماً رمان «تريسترام شندي» گسستي بنيادين در تاريخ ادبيات است و اين کشيش نابغه انگليسي در عرصه روايت همان کاري را مي کند که سروانتس در عرصه شخصيت پردازي کرد. بي جهت نيست که بسياري از بزرگان تاريخ ادبيات از کارلايل گرفته تا لوکاچ، تريسترام شندي را از بسياري جهات هم سنگ دن کيشوت مي دانند و براي استرن همان ارزشي را قائل مي شوند که براي سروانتس. قياس هر دو اين نويسندگان با نويسندگان داستان هاي شهسواري نکات بسياري را روشن خواهد ساخت. سروانتس با تمام قوا به شخصيت هاي تخت و يک دست داستان هاي شهسواري حمله کرد و با خلق شخصيتي مجنون که اتفاقاً مي خواهد همان الگوي داستان شهسواري را پي گيرد، کل ساختار تخت و روابط فيزيکي و عشقي سطحي را در اين ساختار به هم زد. دن کيشوت شخصيتي پيچيده و چندوجهي بود که با هيچ يک از معيارهاي داستان هاي شهسواري همخوان نبود و سروانتس با نوشتن رمانش ناگهان روايت را به عمقي تازه رساند، ناگهان سطوح و لايه هايي دست نخورده را به روي نويسندگان گشود و بي جهت نيست که لوکاچ دن کيشوت را سرآغاز رمان مدرن مي داند.
لارنس استرن از نقطه يي ديگر آغاز مي کند، اما هدفي که در ذهن دارد همان هدف سروانتس است. روايت در داستان شهسواري روايتي خطي است، قهرمان از نقطه يي مشخص آغاز مي کند، موانعي مشخص را پشت سر مي گذارد و در نقطه يي مشخص به پايان راه مي رسد؛ که اغلب همان رسيدن به معشوق است. حتي سروانتس نيز با تمام خلاقيت و برخورد طنزآميزش با کل ادبيات شهسواري اين ساختار را به نسبت حفظ مي کند و بار اصلي رمانش را بر دوش پردازش شخصيت دن کيشوت مي گذارد. در تريسترام شندي اما وضع به گونه يي ديگر است. در رمان استرن کمترين بار بر دوش شخصيت پردازي است و آن چيزي که لارنس استرن با تمام قوا بدان حمله مي کند و بنيانش را زير و رو مي کند، ساختار روايت است. داستان تريسترام شندي را هر کتابخواني مي داند؛ راوي مردي با نام عجيب تريسترام شندي مي خواهد داستان زندگي اش را براي خواننده تعريف کند، اما تا پايان اين رمان نسبتاً حجيم حتي به تولد خودش هم نمي رسد. لارنس استرن گويي پارادوکس زنون را بر روايت خطي اعمال کرده است؛ راوي مي خواهد فاصله کوتاه مقدمه رمان را بپيمايد که در واقع فاصله وقايع قبل از تولد تا ماجراي تولد اوست، اما هرچه تلاش مي کند و پيش مي رود به نقطه آغاز نمي رسد. همان عمق جديد و لايه هاي بکر و دست نخورده يي که سروانتس در اختيار شخصيت پردازي روايت گذاشت، در کار استرن در اختيار ساختار روايت قرار مي گيرند. استرن نظام حرکت از نقطه يي به نقطه ديگر را واژگون مي کند و مفاهيمي نظير دور باطل، تعويق و اضطراب را به روايت مي افزايد؛ مفاهيمي که چيزي نيستند جز همان لايه هاي بکري که نخستين بار در رمان او آشکار شدند.
کتاب تريسترام شندي از مجموعه آثار((نسل قلم)) داستان گونهای است از زندگی و عقايد ((تريسترام شندي)) که در دو جلد منتشر شده است. نويسنده در اين نوشتار سرگذشت ((تريسترام شندي)) و نزديکانش را از زبان وی با آميزههای از طنز و مطايبه بيان ميکند. داستان با چگونگی تولد((تريسترام)) در نوامبر 1718 و نحوه ازدواج پدر و مادرش آغاز ميشود. سپس راوی در صفحات بعدی داستان زندگی کشيش((يوريک)) و نيکوکاری او را نسبت به مردم شرح ميدهد. ((تريسترام)) درباره او ((اين مرد محترم در سالهای اوايل زندگی و حوالی زمانی که آن زين و برگ عالی را خريد شيوه رفتار يا جلوه فروشياش ـ يا هر اسمی که رويش بگذاريد ـ در قطب مخالف اين وضع بود. گفته ميشد که عاشق اسب خوب است و هميشه هم در طويلهاش بهترين اسب منطقه را حاضر به يراق داشت...)). وی در ادامه پس از بيان سرگذشت پدرش((والتر)) ((خانواده ما اگر چه از يک لحاظ يقينا ماشين سادهای بود, زيرا مرکب از چند چرخ بيش نبود, معهذا اين اندازه هم ميشد گفت که تعداد فنرهايی که اين چرخها را به حرکت واميداشتند چندان متعدد و متفاوت بود و تاثيرشان بر يک ديگر ناشی از چنان انگيزهها و اصول غريبی بود که ماشين هر چند بسيار ساده بود تمام افتخارات و امتيازات يک ماشين پيچيده را دارا بود/ ابراهیم یونسی
سال 79 برنامهای رادیویی با نام «نقد و نشست» بهانهای شده بود که هر هفته در استودیوی ساختمان شیشهای رادیو قراری با یکی از نویسندگان، شاعران، مترجمان و یا منتقدان به نام داشته باشم و 90 دقیقه درباره ادبیات و کتابی منتشر شده از مهمان گفتگو کنیم. این برنامه که در زمانه ممنوعیت غیر رسمی حتا اسم آوردن از فروغ و اخوان و شاملو و گلشیری و ... از شبکه فرهنگ پخش میشد خود فرصتی مغتنم بود؛ که عدم امکان رعایت همان قوانین نانوشته این فرصت را پس از 30 برنامه از ما گرفت. یکی از این برنامهها گفتگویی بود که من و همکارم دکتر عصمت اسماعیلی در حول و حوش کتاب "تریسترام شنذی" با ابراهیم یونسی انجام دادیم. آن چه میخوانید ماحصل این گفتگو است.
مطلبي كه ميخواهم به شما بگويم چيزهايي است درباره طبيعت زنان، و اظهار عشق به آنها. شايد براي شما مفيد باشد (براي من نه آن اندازه) كه حالا ميتوانم اين چيزها را بنويسم، اطلاعاتي در اين زمينه داشته باشي.
در مرتبه نخست، در خصوص همه آن چيزهايي كه در اين جريان به مذهب مربوط ميشوند
(طي دوران تعشق) هرگز از نظر دور نداري: و آن اين است كه هرگز، چه صبح چه بعدازظهر، بي اينكه اول خودت را به خداوند متعال بسپاري كه تو را از شر شيطان حفظ كند، به اين كار اقدام نكني.
تابي، اين گفته را همواره آويزه گوشت كن و بدان عمل كن:
زنها شرومرو هستند، و چه خوب كه چنيناند ــ اگر نه نميشد با آنها طرف شد.
شلوارت زياد تنگ نباشد؛ در حوالي ران هم مثل شلوار اجدادمان زياد گشاد نباشد.
چيزي بينابين اين دو مانع از نتيجه گيريهاي مختلف خواهد بود.
آنچه را كه بايد بگويي، حالا كم يا زياد ــ فراموش مكن ــ با لحني نرم و فرونشسته بگو. سكوت، يا هرچيز نزديك به آن، روياهاي رازگونه نيمشبان را در ذهن بر ميانگيزد: به اين علت تا ميتواني صدايت را بلند مكن.
در گفتگوي با او از هرگونه شوخي و مطايبه حذر كن، در عين حال آنچه در توان داري به كار ببر كه او را از كليه كتابها و نوشتههايي كه در اين جهت سير ميكنند دور نگه داري. بعضي نوشتههاي پارسايانه هست كه اگر بتواني او را به خواندنشان ترغيب كني، مفيداند؛ اما هرگز اجازه مده لاي نوشتههاي رابله يا اسكارون يا دون كيشوت را بازكند.
زندگی و عقاید تریسترام شندی رمانی پیکارسک و قرن هجدهمی که لارنس استرن آن را تحت تاثیر رابله و سروانتس نوشته و بازتابش در رمان مدرن قرن بیستم مخصوصاً در آثار جیمز جویس، ویرجینیا ولف و بسیاری دیگر به شکلی انکارناپذیر به چشم می خورد.
اين كتاب ‹ لارنس استرن › را همهء خوره هاي كتاب بايد بخوانند. ‹ تريسترام شندي › شگفت انگيزاست. اين شگفت انگيز است كه نويسنده اي در قرن هژده ميلادي اثري خلق كند كه هنوز و درقرن بيست و يكم نو و مدرن باشد.
مروري بر كتاب : اي كاش پدر يا مادرم ، يا در واقع هردو … چون هر دو موظف به اين كار بودند … وقتي مرا به وجود مي آوردند مي دانستند چه مي كنند . اگرچنان كه بايد ، به اين امر توجه مي كردند و مي ديدند كه چه چيزها به اين كارشان بستگي دارد و نه تنها پاي به وجود آوردن يك موجود معقول در ميان است بلكه مساله تشكيل و تشكل مناسب حرارت بدن اين موجود واحتمالاً نبوغ و ساختمان مغز او هم مطرح است و حتي ممكن است سرنوشت همه خاندان اين موجود از اخلاط و اميالي تاثيرپذيرد كه آن هنگام غلبه داشتند ... اگر به واسطه آن دو اسب سركش و آن راننده ديوانه نبود كه ما را از استيلتن به استامفورد برد ، اين فكر هرگز به ذهنم راه نمي يافت . مثل برق مي رفت ، يك سراشيب سه ميل و نيمي بود كه طي آن به زحمت اگرپايمان با زمين تماس مي يافت …بس كه آهنگ حركتمان سريع بود ... خلاصه ، فكر به مغز آمد و قلب هم در آن مشاركت كرد .