|
كتابدوست
|
||
|
درباره كتاب و كتابخواني |
هر چه به ۱۳ آبان نزدیکتر می شویم اهمیت بزرگداشت این روز بیش از پیش مشخص می شود؛ روزی که مبدا تحولات بزرگ نه تنها در صحنه بین المللی بلکه در سپهر سیاسی ایران است. همچنین روزی که به عقیده بسیاری سرمنشاء دیدگاهی شد که اینک در قوه مجریه و برخی قوای دیگر قدرت را منحصر به خود ساخته است. این جریان ریشه در تفکری دارد که آن روز مخالف جریان دانشجویان مسلمان پیرو خط امام بود و تحلیلی متفاوت از مسایل آن زمان کشور داشت. جریانی که از تکرار تجربه تلخ کودتای ۲۸ مرداد نگران نبود و منشا مشکلات آن زمان را روسیه می دانست.
در واقع ۱۳ آبان مولود جریان دانشجویی روشنفکری بود که خود را پایبند به اسلام و ارزش های انقلاب می دانست، اما هم زمان و در تقابل با آن، جریانی شکل گرفت که روز به روز فاصله خود را با جامعه، خط امام و ارزش های انقلاب آشکارتر کرد و در سال های بعد با اصل مردم سالاری در نظام جمهوری اسلامی به تقابل برخواست. ضمنا این جریان عامل انقلاب فرهنگی بود.
هر جنبش اجتماعي درپي تحقق مطالباتي است، برحسب اينكه مطالبات مذكور چيست، ميتوان موافقان و مخالفان آن جنبش را در سطح جامعه دستهبندي كرد. براي فهم گروههاي اجتماعي حامي حركت اجتماعي موجود در ايران كه به نام جنبش سبز شهره شده است، بايد مطالبات آنان را خوب شناخت، و جايگاه طبقات و گروههاي اجتماعي را حول اين مطالبات تعيين كرد.
پيش از اين كار ذكر يك نكته مقدماتي لازم است. در جوامع نسبتاً بسته كه امكان اظهار و پيگيري مطالبات از طريق مسالمتآميز و در موقعيتهاي عادي وجود ندارد و چنين كاري با واكنش و سركوب مواجه ميشود، درك و بيان عمومي مطالبات چندان شفاف و واضح نيست. مثلاً در يك جامعه غربي وقتي كه گروههاي اجتماعي مطالبهاي را مطرح ميكنند، معمولاً همه طرفهاي ذيربط و ذينفع اعم از دولت، مردم و گروههاي مخالف و موافق اين مطالبه، درك نسبتاً مشابهي از اين خواسته وحتي شرائط تحقق آن دارند، و در شرايط عادي كمتر پيش ميآيد كه بر اثر گذشت زمان ابعاد مطالبات بطور جدي گسترش يافته يا تغيير ماهيت دهد، و از آنجا كه همه طرفهاي ماجرا ازپيش هم ميتوانستهاند درباره اين مطالبه اظهارنظر موافق يا مخالف كنند، به طور معمول هم جنبش مرتبط با آن يكباره و به صورت انفجاري شكل نميگيرد، بلكه در بستر زماني و ارتباطي قابل دركي شكل ميگيرد و طرفهاي ذيربط كمابيش از وقوع آن آگاهي و اطلاع دارند وكمتركسي غافلگير ميشود، مگر در مواردي كه گروههاي حاشيهاي جامعه ناديده گرفته ميشوندو منشاء بروز حركت اجتماعي باشند كه در اين موارد كافيست، جرقهاي بر اين خرمن زده شود تا در چشم به هم زدني شعلههاي سوزان آن به آسمان رود. اتفاقاتي كه چند سال پيش در فرانسه و دو دهه قبل در شهر لسآنجلس آمريكا رخ داد، نمونههاي بارز اين حركتها يا حتي شورشهاست. اما اين شورشها هم اگر زمينه اجتماعي كافي نداشته باشند، به سرعت كنترل و جمع ميشوند و سپس در مسير برنامهريزي اداري و اجتماعي موجب اصلاح روشهاي اداره كشور هم ميشوند.
یادداشتی از صادق زیباکلام
در رابطه با نتایج نشست وین و مذاکراتی که پیش از آن در ژنو صورت گرفت نباید پیشنهادها و توافق هایی را که با روسیه، امریکا و فرانسه صورت گرفته نادیده بگیریم و مسائل سیاسی و جناحی را ارجح بدانیم و چیزی را که به منافع ملی ما سود می رساند نادیده بگیریم یا کم اهمیت جلوه دهیم. اقدامی که آقای احمدی نژاد و اصولگرایان در قبال دو سال تعلیق پرونده هسته یی ایران کردند اقدام بسیار اصولی و صحیحی بود.
بنابراین اصلاح طلبان و منتقدان دولت نباید به مقابله به مثل با ایشان بپردازند و فرش را از زیر پای ایشان بکشند. من معتقدم این توافقی که صورت گرفته صرف نظر از اینکه آقای احمدی نژاد رئیس جمهور باشد یا فرد دیگری در بلندمدت به خیر و صلاح ایران خواهد بود. ما باید بیاموزیم که مصالح و منافع ملی خود را نسبت به اختلافات سیاسی خود ارجح و اولی بدانیم. بنابراین من به نوبه خود از تمام منتقدان دولت خواهشمندم سعی نکنند از این مذاکرات بهره برداری سیاسی کنند و این توافق را بی اعتبار جلوه دهند چرا که راهی که اکنون ایران در رابطه با پرونده هسته یی پیش گرفته است راه درست و سودمندی است که می تواند به بخش عمده یی از اهداف خودش در زمینه غنی سازی و پیشبرد فعالیت های هسته یی برسد. معتقدم این توافق باعث می شود نوعی اعتماد بین ایران و گروه 1+5 ایجاد شود و خطری در رابطه با تحریم های آتی ایران را تهدید نکند و حتی تحریم هایی هم که از سوی شورای امنیت صورت گرفته به تدریج لغو شود. بنابراین این فرمولی که اکنون به کار گرفته می شود به خیر و صلاح ایران است. باید در نظر بگیریم سوختی که برای نیروگاه بوشهر یا نیروگاه های هسته یی آتی کشور که در داخل با هزینه بسیار زیادی به دست می آید قطعاً می توان با قیمتی مناسب تر در بازار بین المللی تهیه کرد. بنابراین چرا ما باید اصرار کنیم که این کار را خودمان انجام دهیم. بنابراین یکی از دلایلی که موجب می شود توافقات صورت گرفته ایران با گروه 1«5 را سازنده بدانیم همین نکته است.
عماد افروغ يك روشنفكر دينياست كه درحال حاضر مهمترين دغدغه فكري او كارآمدتر شدن حكومت ولايي در عرصه نظر و عمل است . وي نقادي درست را يكي از ملزومات حكومت ولايي ميداند و در گفتگويي كه با او داشتيم،وي به بيان اسلوب و چارچوبهاي نقد در جامعه اسلامي پرداخته است.
ما نظامهاي متعددي را در عرصه سياسي شاهديم كه هر كدام به نوعي دعوي رساندن جامعه به كمال و سعادت را دارند. به عنوان مقدمه بفرماييد نظام ولايتفقيه ما از چه ويژگيها و امتيازاتي برخوردار است و اساسا چه مشخصهاي دارد كه ما ميتوانيم در معرفي نظام خود به جوامع انساني آنها را بيان كنيم؟
مهمترين خصيصه نظام مبتني بر ولايتفقيه، پذيرش حاكميت از سوي خداست و اين يك اصل اوليه است، يعني آن چيزي كه در آموزههاي ديني ما بالذات پذيرفته شده اين است كه هيچكس را بر كس ديگري حق حاكميت نيست و اين حاكميت تنها از آن خداست. اگر هم شاهد حاكميت افراد ديگري بر مردم هستيم، اين مساله به اذن خداست كه حال ما ميتوانيم اين حاكميتها را در قالبهاي حاكميت پيامبر، ائمهاطهار و وليفقيه شاهد باشيم.
پذيرش همين مساله اوليه خيلي از مسائل را روشن ميكند. به عنوان مثال جلوي هر نوع استبداد، خودرايي و ديكتاتوري را ميگيرد. يعني در نظام ولايتفقيه خدا از طريق كتاب و سنت حضور دارد. معمولا وقتي سخن از حاكميت خداوند ميشود، بلافاصله ذهنها به سمت وليفقيه ميرود كه به طور سلسله مراتب از سوي امام عصر (عج) منصوب است. يعني نگاهها به سمت كساني ميرود كه فرمان ميرانند، اما اين يك تفسير يكسويه و غلط است. اولا مخاطب خداوند براي تحقق فرامين و احكام او فرد خاصي نيست و همه انسانها بالقوه در معرض وليفقيه شدن هستند و همان رسالتي كه پس از تعيين وليفقيه بر دوش اوست قبل از تعيين او بر دوش تكتك آحاد جامعه است. نتيجهاي كه اين مساله در بردارد، اين است كه اگر يك نفر براي اجراي فرامين خدا انتخاب شد، قرار است كه تحت نظارت و نقادي مدام، مجري قواعد و ضوابط الهي باشد. بنابراين حاكميت وليفقيه فرمان شخصي نيست، بلكه فرمان خداست و مجري فرمان خدا هم تنها وليفقيه نيست و تمام انسانها در اين زمينه مسوول هستند. در اين ميان يك جريان اجتماعي رخ داده است و مردم زمام اصلي امور را به دست وليفقيه سپردهاند، ولي اين به اين معني نيست كه از آنها سلب مسووليت شده است.
عماد افروغ نماینده مردم تهران در مجلس هفتم و یکی از شناخته شدهترین اصولگرایان منتقد دولت است. وی که به دلیل برخورداری از صراحت لهجه خود از دم تیغ تخریبها و توهینهای برخی روزنامهها در امان نمانده است به دلایلی که برای خودش محفوظ است اصرار دارد که هیچ نامی از احمدینژاد و اطرافیانش حتی در سؤالات مطرح شده هم نباشد.
افروغ که این روزها دغدغهاش «برباد رفتن آرمانهای جمهوری اسلامی است غلبه جریان متحجری که هیچ نسبتی با اندیشههای امام ندارد را خطری برای تداوم دموکراسی دینی در ایران میداند.»
• آقای دکتر افروغ! با توجه به رویدادهایی که شاهد آن هستیم، مثلاً نوع برخورد با اعتراضات مردم و برگزاری دادگاه هاو تخریب چهرههایی مانند آیتالله هاشمی رفسنجانی آیا به اعتقاد شما میشود ارتباط ارگانیکی بین این حوادث در نظر گرفت؟
گفتگو با صادق زيباكلام
صادق زیبا کلام اگرچه خود یک روشنفکر است، اما باید گفت که صادقانهتر از هرکس دیگری در نقد اندیشهها و اندیشمندان روشنفکر سخن میگوید. برخلاف بسیاری دیگر و فارغ از صحت یا عدم صحت گرایشش باید گفت که بسیار عملگرایانه به مقوله روشنفکری نگاه میکند و به مسایل آن نگاه تاریخی دارد. برای انجام این گفتوگو به اتفاق یکی از دوستان به دفتر کار زیباکلام در دانشگاه تهران رفتم. در بحث مقوله روشنفکری و روشنفکر دینی او سخنان خود را بیمهابا تا دوره کنونی بسط میدهد و بدون مصلحتاندیشی نامهایی را نيز بر زبان میآورد.
بهنظر برای شروع بحث باید بهسراغ ارایه تعریفی از روشنفکری بروید، شما چه تعریفی از این مقوله دارید؟
روشنفکر یعنی کسی که دارای دیدگاههای متفاوت است و جاهایی را میبیند که مردم عادی نمیبینند. روشنفکر دارای ملاک تشخیص بهتری از دیگران است و در عین حال، روشنفکر کسی است که ممکن است به تعداد موهای سرش هم اشتباه کند. روشنفکر نه ربطی به دین دارد و نه به کروات زدن. یعنی ممکن است که شما نماز شب بخوانید و روشنفکر باشید و ممکن است که لايیک هم باشید ولیکن روشنفکر باشید.
برخى مدافعين فلسطينىها در ايران از اعمال هر گونه بىمهرى و تعدى سياسى و اجتماعى نسبت به جنبش سبز ظرف چند ماه گذشته فروگذارى نکردند. جنبش سبز متهم به تبانى با آمريکا و انگلستان براى ايجاد انقلاب مخملى يا کودتاى مخملى گرديد؛ همرديف خس و خاشاک قرار گرفت؛ مورد ضرب و شتم و انواع آزار و اذيتها واقع شد؛ روزنامه هايشان توقيف و سايتهايشان فيلتر شدند؛ خون برخى از اعضا و طرفداران جوانش بر روى آسفالت خيابانهاى تهران جارى گرديد؛ برخى از اعضا جوان ديگرش در بازداشت آنچنان مورد ضرب و شتم قرار گرفتند که جان باختند؛ خوابگاه دانشجويى اش در نيمه شب مورد يورش سهمگين قرار گرفت و دانشجويانش آنچنان مورد ضرب و شتم قرار گرفتند که بيش از يکصد تن از آنان به بيمارستان انتقال يافتند و با گذشت سه ماه هنوز معلوم نشده که مسئوليت آن اعمال با کدام نهاد و دستگاه بوده و مسئولان نظامى و انتظامى کشور اظهار بىاطلاعى از شناسايى مسببين آن فاجعه مىکنند. برخى مسئولان با طرفداران جنبش سبز به گونهاى برخورد مىکنند که گويى آنان مشتى عناصر خودفروخته و مزدور هستند و نه فرزندان اين آب و خاک؛ و ... طبيعى است جنبش سبز نسبت به هر گروه و جريانى که مورد تائيد و تصديق کسانى قرار مىگيرد که با وى آن گونه رفتار کرده اند، نمى تواند خيلى مشتاق عزت و احترام به آن گروه و جريان باشد. به بيان ديگر، نه جنبش سبز مخالف فلسطينى هاست و نه لزوماً بغض و کينه اى عليه حزبالله لبنان دارد. اما از سوى ديگر اگر رهبران فلسطينى و حزبالله لبنان، اندکى خويشتن دارى و اندکى مصلحت انديشى از خود نشان داده بودند، امروز اين گونه نمى شد. شايد اگر رهبران فلسطينى و حزبالله اندکى همدردى و همراهى با ايرانيان طرفدار جنبش سبز نشان داده بودند، يا دست کم اگر مهر و محبتى به آنان ابراز نمىکردند، اندکى جانب بى طرفى را در پيش مىگرفتند امروز هزاران جوان ايرانى در روز قدس شعار ديگر ى سر نمىدادند.
جنبش سبز ملت ايران يک پديده جديد است که به تدريج خود را معرفى مىکند. تا اين جاى کار با وجوهى از آن آشنا شدهايم و در عين حالى که خود جزيى از آن هستيم تلاش کردهايم آن را بيشتر بشناسيم. به نظر مىرسد پايه و اساس اين جنبش يک حس مشترک بر پايه تجربههاى سياسى مشترک است که پس از پيدايش، توانسته است به کمک ابزار و امکانات ارتباطى جديد به سرعت فراگير شود.
اين حس مشترک ابتدا در جان رهروان جوانه زده و سپس با يکديگر ارتباط برقرار کرده و تبديل به يک وجدان عمومى شده، آنگاه نماد خود را در قالب رنگ سبز و رهبرانى که ترجمانى از اين حس مشترک هستند برگزيده است. تقدم موجوديت و هويت اين حس مشترک بر گزينش نمادها موجب پايايى و پويايى اين جنبش بوده است. بسيار جالب است که در اين جنبش اجزايى در کنار هم قرار گرفتهاند که جز اين حس مشترک وجه مشترک ديگرى ندارند اما با اين حال به شدت قدر يکديگر را مىدانند و حريم يکديگر را پاس مىدارند.
اين حس مشترک چيست و چرا به وجود آمده است؟ شايد پاسخ همگان يکسان نباشد و نبايد هم دنبال پاسخ واحد گشت. به گمان من مردم ايران در سالهاى اخير بسيار تحقير شدهاند و نيز به شعور آنها بسيار توهين شده است. آنها نمىخواهند اين روند ادامه بيابد. آنها در اين حرکتشان موفق بودند و استقلال، آگاهى و عزت خويش را در جريان اعتراضات آرام چندميليونى به نتايج اعلام شده براى انتخابات نمايش دادند. بلوغ و بالندگى جنبش به تکتک اعضاى آن اعتماد به نفس و اميد داده است.
بر پهنه تمام اين لوح دوار که نقش آن بر سينه ها حک شد، نام ميرحسين به يادگار مانده است. هر کجاي اين بوم نقاشي، آميخته به نقش و رنگي از اوست و ياد کردن از سيد سبز در اين زمانه بي رحم فراموشکار حتي براي لحظه يي، هم غنيمت و هم سزاوار و هم موثر است. حافظه سوراخ نشده ما دست نقاش سپيدموي را از ياد نبرده، که آمده بود تا دنياي ما و در و ديوار شهر را رنگي از روشنايي و مهرباني و صداقت و صميميت بپاشد و آرمان هاي خاطره شده را برايمان بازخواند. انگار نسل يتيم مانده ما پدري مهربان، متواضع و شجاع را کم داشت تا سفره دل خود را برايش بگشايد و از تمايلات و تحميلات خود براي او بگويد. از صداي او بشنود آنچه را که خود نمي توانست گفت و در سيماي او ببيند آنچه در سيماي ديگران نمي ديد. از آرمان هايش، از کمبودها و نارضايتي ها و سختي هايش با او درد دل کند. ايماني تازه را با يافتن او تجربه کند و از تولد نسلي تازه و ملتي جديد برايش سخن بگويد. اين احساسات روي هم جمع شد و خود را نشان داد و پرسش اينجاست که چگونه چنين شد؟ دست خدا گاهي دل ها و احساسات و افکاري را با ساليان سال فاصله و جدايي به هم مي رساند. اين وصل چگونه رخ داد؟ «ميرحسين» نسل ما چه در دل و جبين داشت، چه جاذبه و دافعه يي در کار بود که ملتي را به سوي خود کشاند؟ حتي پدراني که او را درک کرده بودند را از شور و آتش فرزندان در ربود. حتي نسل خود را با احساس و شعور نسل ما به خود رساند. چگونه چنين شد؟ رقيب او، جبهه مخالف او نماينده چه تفکر و فرهنگ و اخلاقي بود که اسطوره اخلاقي و سياسي مهندس موسوي را براي ما شفاف تر کرد و به قول مرحوم مهندس بازرگان رهبر منفي يک انتخاب شد؟ پاسخ به اين پرسش ها و يادآوري صفات شخصيتي او، جايگاه و تاثير ميرحسين موسوي در آغاز دهه چهارم عمر جمهوري اسلامي و به ويژه آغاز رويش نسلي را نشان مي دهد که با ظهور او متولد شده است.
هر بيست و پنج سال يک کودتا
به راستي مشکل جامعه سياسي ايران در کجاست؟ در طول يک قرن گذشته درکشور، سه کودتاي مهم رخ داده است. کودتاي دوم تيرماه ۱۲۸۹، کودتاي سوم اسفند ۱۲۹۹ و کودتاي ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، و اگر کودتاي انتخاباتي ۲۲ خرداد ۱۳۸۸ را هم به آن اضافه کنيم در هر بيست و پنج سال شاهد يک کودتا در ايران بودهايم.
اگر از کودتاگران علت اقدامشان پرسيده شود ميگويند که هدف احياي نهادهاي مدني و اصلاح نهادهاي نظامي و بوروکراتيک حاکم بر جامعه است. کودتاگران معمولاً پس از تصاحب قدرت اقدام به برکناري، دستگيري و يا اعدام افراد وابسته به حکومت پيشين ميکنند و در پي آنگاه، اقدام به معلق کردن قانون اساسي کشور کرده و منشورهاي رسمي خود را منتشر و سپس تدوين و تصويب قانون اساسي جديد را به آينده موکول ميکنند، اما در ايران، قانون اساسي پس از رخداد کودتاها کاملاً دستخوش تغيير و يا تعليق قرار نگرفت.
به اعتقاد ساموئل هانتينگتون، نظريهپرداز معروف سياسي، کودتاها به سه دسته قسمت تقسيم ميشوند:
در چند ماه گذشته مواضعي از سوي دولت دموکرات باراک اوباما در قبال پرونده هسته يي ايران اتخاذ شد که نشان از تلاش براي تغيير رويکرد سياست خارجي ايالات متحده نسبت به ايران داشت. در اين ميان اما عکس العمل هاي ايران در قبال ادبيات اوباما و همچنين گذشت زمان سبب شد ايالات متحده در معرض فشارهاي گوناگون ابتدا از سوي کنگره، سپس از سوي حزب جمهوريخواه و نهايتاً لابي اسرائيل قرار بگيرد. به خصوص اينکه رويدادهاي داخلي نيز روي اين مساله تاثيرگذار بود. بنابراين اين نکته سبب شد امريکايي ها تا حدودي تجديد رويه کنند و اعلام کنند مذاکرات را در چارچوب مذاکرات 1«5 ادامه خواهند داد. به اين ترتيب در اجلاس اخير که در ژنو برگزار شد دو طرف روبه روي يکديگر قرار گرفتند و اين طور به نظر مي رسيد که قصد و نيت باطني آنها تمايل به مذاکره و گفت وگوي مستقيم است. اين انگيزه و نيت قبلي تبديل به مذاکره 45 دقيقه يي شد که به نوبه خود توانست بن بست رواني که در گذشته وجود داشت را برطرف کند و انتظار مي رود از اين پس در آينده روابط دو طرف در چارچوب مذاکرات دوجانبه مساله تکنولوژي هسته يي را براي نيل به تفاهم و توافق پيگيري کنند.
چند گاهی است ملت ایران موجی از تخریب و شایعه و بعضا اهانت را علیه بیت شریف امام و خصوصا حضرت حجت الاسلام و المسلمین آقای حاج سید حسن خمینی مشاهده میکند اینجانب به تاسی به بیت مکرم امام بنا نداشتم به دروغ پردازیها و دشنامها و تخریبها پاسخ گویم اما سابقه آشنایی مرا برآن داشت که چند کلامی هر چند کوتاه در این باره بنگارم باشد که اگر لازم بود در آینده شرح و بسط بیشتر در این حوزه بدهم.
قطعا برای مردم و بسیاری از صاحبنظران این سوال مطرح است که فلسفه این کار چیست و با بیان آن چه هدفی را دنبال میکنند بیگمان توفیق کامل در پاسخ به این سوال مستلزم بازخوانی و واکاوی امواج گسترده شایعات و تخریبها علیه شخص امام و یادگاران گرانقدر ایشان قبل و بعد از انقلاب است شاید برای نسل دوم و سوم و حتی نسل اول انقلاب دشوار باشد باور این واقعیت که امام با آن همه ابعاد بیکران معنویت، عرفان، فقاهت، سیاست و ایثار در راه نجات مردم، آماج تهمت و هتک و برچسبهای گوناگون وابستگی از قبیل وابسته به اجانب، غیر ایرانی، کمونیست و. . . قرار گرفته باشد و یا فرزندان پاک و نجیب و فاصل و با ایمان ایشان مرحوم آیتالله شهید حاج آقا مصطفی و خصوصا مرحوم حجت الاسلام والمسلمین آقای حاج سید احمد خمینی با شدت بیشتری هدف این تهاجمات باشند. تا آنجا که امام را علیرغم دعوت به سکوت و صبر و خویشتن داری فرزندانشان مجبور به دفاع از آنان بنمایند و تصریح کنند که احمد بعد از من از تو انتقام میگیرند آری، این واقعیت است که اتفاق افتاده است اما نکته مهمی که کار بررسی و نتیجهگیری را از هدف طراحان دشوار میکند این است که نمیتوان همه امواج تخریب و توطئه و شایعات را در یک طیف یا یک گروه و تفکر جستجو کرد. هر چند که نتیجه و محصول هم یکی باشد.
مطلبي را خبرگزاری ایرنا و روزنامه ايران در مورخه 14/4/1388 صفحه 5 با عنوان «دولت موسوي در بازشماري انتخابات اخلال كرد» و روزنامه جوان صفحه 1 از قول حضرتعالي منتشر کرده اند كه تداعي كننده اين معناست كه گویا جنابعالي در همين ايام كه بحث انتخابات دهمين دوره رياست جمهوري جدي است این مطالب تفصيلي را بيان نموده ايد كه بخشي از آن به انتخابات دوره سوم مجلس شوراي اسلامي پرداخته است كه بيست و یک سال از آن مي گذرد.
اخلاق روزنامه نگاري ايجاب مي کرد كه مطلب با ذكر تاريخ و مكان و مناسبت آن همراه باشد. با کمال تأسف در بخشی از این اظهارات مطالبی دور از انتظار نسبت به امام و خلاف واقع نسبت به انتخابات دوره سوم مجلس نقل شده است از جمله اینکه با تصریح چندباره براینکه گزارشات خلاف به امام منعکس کردند
نتیجه گرفته اید که : « در نهايت، حضرت امام را وادار کردند که نامهاي براي شوراي نگهبان بنويسند و اعلام کنند که انتخابات تهران، صحيح برگزار شده است و صحت آن را اعلام کنيد» و گفته اید: « در کل حس من اين بود که نميبايست کار به صدور پيام امام منجر ميشد؛ منتهاي مراتب به لحاظ اينکه آن بزرگوار هرچه بود، علم غيب نميدانستند، اين مسائل اجتناب ناپذير بود. ولي ما از برخي آقايان گلهمنديم که مطالب را آنگونه که شايسته بود، خدمت امام منتقل نميکردند ».
به جلسه شورای نگهبان با امام اشاره کرده و با آنکه تصریح کرده اید که در این جلسه : « من هم در آخر به امام عرض کردم شوراي نگهبان اصلاً تصميم بر ابطال انتخابات ندارد و ما انتخابات تهران را صحيح ميدانيم» ولی بلافاصله با اشاره به موضع امام در مورد صحت انتخابات چنین جمعبندی کرده اید که: « اين اتفاق، هيچ توجيهي ندارد; جز اينکه نگذاشتهاند که حضرت امام در جريان امر قرار گيرند; درنهايت هم ما نتوانستيم بفهميم که انتخابات دوره ي سوم مجلس در تهران چگونه برگزار شد !» و یا گفته اید که صندوقها را برای بازشماری در اختیار شورای نگهبان نگذاشتند؛
و یا آنجا که علیرغم صدور حکم کتبی امام به اینجانب برای نظارت بربازشماری آراء، گفته اید : « از طرف دفتر، آقاي محمدعلي انصاري براي اين نظارت انتخاب شد !» و با وجود حکم صریح امام به اینجانب، در بخش دیگر گفته اید : « آقاي محمدعلي انصاري نماينده ي دفتر حضرت امام در مرحله ي بازشماري آرا شدند...» از آنجا که نقل و انتشار اظهارات شما بقصد همانند سازی انتخابات اخیر و توجیه وقایع تلخ آن صورت گرفته است و از آنجا که در چند مورد نام اينجانب را برده ايد چون اولين بار با موضع گيري جنابعالي درباره انتخابات دوره سوم مجلس مواجه شدم و عمده مطالب نيز به جريان بازشماري و به دوره مسئوليتم از سوي امام بر مي گردد ناچارم عليرغم ميل باطني مطالبي را جهت اطلاع حضرتعالی و تنویر افكار عمومي تقديم كنم :
• آنچه که سالها بعد از انقلاب اکتبر رخ داد و رزا لوکزامبورگ زنده نماند تا ببیند این بود که بدترین پیشبینیهای وی به تحقق انجامید. این پرسش همچنان ادامه دارد و بیگمان هر بدیل سوسیالیستی که خواهان الغای ازخودبیگانگی انسان است ناگزیر است به این پرسش پاسخ دهد: پس از انقلاب چه اتفاقی خواهد افتاد؟ ...
بحثی پیرامون کتاب گزیده هایی از رزا لوکزامبورگ. به کوشش پیتر هودیس و کوین ب. اندرسون. ترجمه از حسن مرتضوی. (تهران: نشر نیکا، 1385)
هنگامی که انقلاب اکتبر رخ داد، لوکزامبورگ در حال گذراندن حبس چهار سالهی خود در زندانهای امپراتوری آلمان بود. تنها، اسیر بیماریهای دردناک و دستخوش اثرات روانی ناشی از حبسی طولانی و بیارتباط با اطلاعات و منابع دنیای بیرون که چون آتشفشانی میغرید. او جز روزنامههای رسمی چیزی در دسترس نداشت. در این شرایط است که لوکرامبورگ مهمترین اثر خود را در رابطه با انقلاب اکتبر نوشت. تحلیل او و نشان دادن آنچه که تنها در آن دوران فقط یک گرایش بود نه یک نهاد تثبیتشده کاری است بس سترگ. اثر او مهمترین اثر پیشگویانهای است که معاصران این رویداد تاریخیـ جهانی نوشتهاند. این مقاله که گویی درسی است برای آینده، هیچ توصیهی سیاسی روشنی نمیکند. با بسیاری از انتقادهای مشخص آن میتوان جدال کرد و آنها را خطا دانست، اما خطاهای این جزوه تحتالشعاع پیگیری اخلاقی و انگیزهی دمکراتیک آن قرار میگیرد.
ما از رزا لوکزامبورگ سه نوشته در رابطه با لنین و بلشویسم در اختیار داریم: نقد رزا بر چه باید کردِ؟ لنین به نام «مسائل سازمانی سوسیال دمکراسی روسیه»، مقالهی بلندبالا و انتشارنیافتهای به نام "مرامنامه" که برای نخستین بار در ترجمهی جدیدی که من از آثار لوکزامبورگ کردهام آمده است، و سومین آن "انقلاب روسیه" است. شناخت نظرات لوکزامبورگ دربارهی لنین و تروتسکی و خود بلشویسم نیازمند خواندن هر سه مقاله است.
رویدادهای چند هفتهی اخیر (انتخابات 22 خرداد 1388 و پی آمدهای آن) که ظاهرا هر چه بیش از پیش شتاب یافته و به دلیل کمبود سازوکارهای شفاف و نبود جو آرام و تداوم فضایی پارانویایی و وحشت زده به دلیل فشارها و عدم درک این واقعیت که هیچ سازوکاری جز اعتماد مردم نمی تواند در دراز مدت به هیچ سیستم سیاسی – اجتماعی مشروعیت و امکان داوم بدهد و در نتیجه باز نشدن فضای سیاسی و امکان ندادن به جریان سیال اندیشه به چرخشی بدون احساس اضطراب، سبب آن شده است که ضمانت های کافی برای تعمیق بحث درباره این رویدادها و تحلیل آنها فراهم نشوند و مسائل کمابیش در بسیاری از موارد ناروشن باقی بمانند، در عین حال که از یک سو بازار «شایعات» و «شنیده ها» و «خبرهای پشت پرده» و «ناگفته ها» و غیره بسیار گرم است، و از سوی دیگر و گاه با اتکا بر همین شایعات و... خط کشی های سیاسی و موضع گیری ها و رودر رویی ها و خط و نشان کشیدن ها میان کسانی که تا اندکی پیش دوستانی نزدیک و هم فکر بودند و سالیان سال با یکدیگر همکاری و همگامی می کردند و حتی از یک خانواده و تبار هستند، دائما رادیکال تر شوند و به این ترتیب جا برای هر گونه تفسیری باز گذاشته شود و بیشترین انگیزه برای رادیکالیسمی «صوری» که به دلایل مختلف نمی تواند اهداف «محتوایی» رادیکال داشته باشد یا به آنها برسد، مگر با هزینه هایی بسیار سنگین باز شود و زیرسیستم های اجتماعی یک به یک از کار افتاده یا به حالت تعویق در بیایند و روند آرام شدن اوضاع و قرار گرفتن کل سیستم اجتماعی به تاخیر بیافتد. همانگونه که گفتیم فشار های سیاسی برای حل و گره گشایی از این قضایا در قالب کنترل انتظامی، دستگیری ها و شروع به «محاکمه» و «اعتراف» افرادی که اکثر قریب به اتفاق آنها مسئولان تراز اول سیستم سیاسی در طول سی سال گذشته بوده اند و... نیز نمی توانند به دلیل واکنش کالبد اجتماعی و محیط جهانی از حدی فراتر روند و حتی تا همین حد نیز به شهادت آنچه می توان دید و شنید، در اکثر قریب به اتفاق موارد اثر معکوسی با آنچه ظاهرا به دنبالش بوده اند یعنی استقرار یک روند پذیرش وضع موجود و بازگشت به موقعیت متعارف داشته اند: وضعیت بحرانی به جای آنکه جای خود را به موقعیتی «متعارف» بدهد، دائما شور و هیجان بیشتری را در گفتارها و رفتارها و تغییر برنامه های عادی فرهنگی، اجتماعی، ورزشی و... را نشان می دهد، دامنه اعتراضات گروه های مختلف اجتماعی و کالبد های صنفی هر روز بیشتر می شود و ظاهرا گسترش آن امروز از حد جناحهای «اصلاح طلب» به جناح های «اصول گرا» نیز رسیده است و این قاعدتا و از لحاظ عقلانی نمی تواند خواسته هیچ یک از مسئولانی که نیاز به آرامش برای انجام کارهای خود دارند، باشد.
بحران اقتصادی جهان پیامد الگوهای مدیریت مردانه است
با توجه به تحولاتی كه در دنیای جدید رخ داده، مفهوم جنسیت دستخوش تغییرات شگرفی شده است؛ به طوری كه امروز دیگر نمیتوان برای دستیابی زنان به جایگاه ویژه
و شایسته خود از رویكردهای ستیزه جویانه یا دشمن سازی علیه جنس مخالف بهره برد. در واقع شاید آنچه دنیای امروز به آن نیازمند است، عبور از تعصبات جنسیتی و بازتولید یك گفتمان فرهنگی خلاق برای توسعه جوامع انسانی است. دراین خصوص دكتر ناصر فكوهی معتقد است كه نقش زنان در قرن 21 برای پیشبرد اهدافی همچون توسعه جهانی وصلح پایدار، انكار ناپذیر است. گفتوگویی جذاب و خواندنی را كه با این استاد برجسته انجام گرفته در ادامه بخوانید.
مفهوم جنسیت در جوامع مدرن چه تغییراتی كرده است و تا چه حد زنان توانسته اند از تبعیضهای جنسیتی فرهنگ مردسالاری رها شوند؟
تا سالهای دهه 1990 به دلیل نفوذ قدرتمند گفتمان فمینیستی و اولویت داشتن رویکردهایی خاص در آن، مفهوم «جنسیت» به طور عام چندان مطرح نبود و یا بهتر است بگوئیم در علوم اجتماعی چندان مطرح نبود و عملا به جای آن از موقعیت زنانگی و مسائلی چون بهبود فرایند اجتماعی شدن زنان، رفع تبعیض از آنها، فرایندهای زن بودگی یا زن شدگی، فرهنگی یا بیولوژیک بودن موقعیت زنانه و رابطه این دو با یکدیگر و غیره سخن به میان میآمد. در واقع نفوذ گفتمان فمینیستی به حدی بود که حاضر به پذیرش موقعیتهای متفاوت زنانه مثلا تفکیک موقعیتها به دلیل تفاوتهای قومی یا نژادی آنها یا فاصله طبقاتی بین آنها یا تعلقشان به گروه کشورهای توسعه یافته یا در حال توسعه نیز نبود و بیشتر از نوعی جهانشمولیت در این موقعیت دفاع میکرد و بنابراین از نوعی رویکرد مطالباتی جهانشمول نیز برای از پای درآوردن «مرد سالاری» باز هم به مثابه یک دشمن مشتر ک و یکدست و یکسان برای همه زنان، صحبت میشد. اما از اواخر دهه 1990 از یک سو با مطالعات جدی تر در زمینه جامعهشناسی و انسان شناسی جنسیت، و از سوی دیگر با مطالعاتی که در علومی چون زبان شناسی، شناخت شناسی، رفتار شناسی جانوری، ژنتیک انجام گرفتند، گفتمان فمینیستی هر چه بیشتر نفوذ خود را در حوزه علمی از دست داد و جای خود را به گفتمانی علمی در زمینه جنسیت داد. متخصصان علوم اجتماعی به ویژه به مسائلی که تا آن زمان کاملا شکل تابویی داشت برای مثال نقش خود زنان در بازتولید سلطه مردانه و جامعه پدرسالار، نقش انکارناپذیر بیولوژیک در شکل دادن به موقعیت زنانه ولو در فرهنگیترین محتواها، برخی از موقعیتهای مردانه به مثابه موقعیتهای زیر سلطه، و غیره پرداختند. حاصل این مباحث از جمله خود را در تبیین و پی گیری استراتژیهای متفاوتی در زمینه حقوق زنان با توجه به موقعیتهای اجتماعی، طبقاتی، قومی، نژادی و .. آنها نیز بود. بنابراین در عین حال که رسالت و اهمیت جنبشهای زنان برای تغییر سلطه مردسالارانه جوامع انسانی به رسمیت شناخته شد، برخی گفتمانهای کلیشهای درباره مفاهیم مربوط به زنان و اینکه لزوما باید از تاکتیکها و استراتژیهای یکسانی برای احقاق این حقوق بدون توجه به فرهنگهای متفاوت استفاده کرد و اینکه اصولا و لزوما حقوق زنان در همه فرهنگها یکسان و اولویت بندی میان آنها نیز مشابه است، به زیر سئوال رفت.
نهضت مشروطیت نقطه عطفی در تاریخ سیاسی ایران معاصر است. هم به این دلیل که اندیشههای مدرنیته وارد فضای گفتمان سنتی ایران میشود و ارزشها و باورهایی متفاوت مطرح میشود و هم اینکه این مسئله به اعتراض و قیام مردم علیه استبداد ـ گرچه نا تمام ماند ـ منتهی میشود. این نهضت نقطه تلاقی اندیشههای مختلفی بود از جمله:
1) غرب زدگی و غرب گرایی و به تبع آن آزاد سازی جامعه از استبداد و سکولار کردن جامعه و حکومت؛ 2) اسلامگرایی سنتی و مخالفت با مظاهر مدرنیته و تمدن غربی و در نتیجه همسویی با استبداد و 3) نوگرایی اسلامی که در پی نسبت سنجی، تطبیق و تبیین باورها و اندیشههای غربی با اندیشههای اسلامی بود.
هر یک از این سه رویکرد به دنبال بسط و گسترش اندیشهها و باورهایش در جامعه بود اما نکته مسلم این است که این هر سه در نهضت ناتمام مشروطیت سهیم بودند و بخشی از جامعه را رهبری و جهتدهی میکردند؛ اما هیچ یک نتوانست نبض اجتماع را به دست بگیرد و در نتیجه اختلافات آنان برجسته شد و نهضت مشروطیت ناتمام و ناموفق ماند. اینکه دلایل اختلاف میان آنان چه بود و هریک چه برداشتی از مشروطیت داشتند، زمینه بحثهای مختلفی را فراهم کرده است. به ویژه اختلاف میان علمای شیعه طرفدار مشروطه و مشروعه بسیار برجستهتر مینماید که بخشهای مهمی از دو جریان پیش گرفته را رهبری میکردند و تأثیر گذار بودند.
پس از حوادثي که در پي انتخابات دهمين دوره رياست جمهوري رخ داد، بحث انقلاب رنگي يا انقلاب مخملي به يکي از مباحث داغ برخي از جريان هاي سياسي تبديل شد و در کيفرخواستي که عليه متهمان حوادث بعد از انتخابات طراحي شده بود، بارها به اتهام راه اندازي انقلاب رنگي براي براندازي نظام اشاره شد. مفهوم انقلاب رنگي که از کشورهاي آسياي ميانه و بلوک شرق وارد دايره المعارف سياسي کشورها شد، خود داراي پيش شرط ها و مولفه هايي است که در هر کشوري امکان وقوع ندارد. براي وقوع چنين انقلاب هايي بايد ابتدا قدرت احزاب و گروه هاي سياسي در آن جامعه، قوي بودن مطبوعات و جنبش هاي مدني و به عبارت کلي تاثير جامعه مدني را بررسي کرد و ديد آن جامعه از چه ظرفيتي براي وقوع انقلاب مخملي يا رنگي برخوردار است.
بر همين اساس هر نوع نارضايتي عمومي از دولت را نمي توان تلاش براي انقلاب رنگي دانست چرا که احزاب و تشکل هاي سياسي موجود در کشور به معني واقعي کلمه در تعاريف علوم سياسي از ساختار حزبي برخوردار نبوده و به طور کلي منتقد ساختار قدرت نيستند و نيز به علت ضعيف بودن مطبوعات فضاي جامعه ايران براي وقوع انقلاب هاي رنگين و تغييرات مسالمت آميز مناسب نيست.
به عبارت کلي شرايط سياسي- اجتماعي ايران کاملاً متفاوت و متمايز از ساير کشورهايي است که پيش از اين در آنها انقلاب هاي رنگين اتفاق افتاده است. يکي از دلايل اين امر تفاوت نظام سياسي موجود در ايران با کشورهاي مذکور است. همان طور که اشاره شد موقعيت جنبش هاي اجتماعي و نيز جامعه مدني موجود در ايران نيز قابل مقايسه و تطبيق با مسائل و تحولات کشورهاي بلوک شرق نيست.
این روزها در سالروز جنگ تحمیلی هستیم، جنگی که با خسارات بیشمار جانی و مالی به پایان رسید. در این راستا طرح سوالات و شبهاتی در مورد سرانجام پرداخت خسارت باعث شد تا با
دکتر هرمیداس باوند، کارشناس متخصص مسائل بینالملل به گفتوگو بپردازیم.
با آنکه سالها از پایان جنگ تحمیلی عراق علیه ایران میگذرد، هنوز جریان پرداخت غرامات جنگ تحمیلی به ایران با وجود یک میلیون شهید و جانباز در جنگ هشت ساله مشخص نیست و قبل از هر چیز چه نوع نگاهی در قبال پرونده پرداخت خسارات به ایران از گذشته تا کنون وجود داشته است؟ سیر این تحولات تا کنون به کجا انجامیده است ؟
اگر حملهای به سرزمین کشوری شود و خسارات مالی و جانی به آن وارد کند، کشورهایی که در تجاوز همکاری کردهاند در تجاوز آنها هم در این رابطه مسئول شناخته میشوند و در پرداخت غرامت یا صدمه وارده باید مشارکت داشته باشند. حتی کارشناسان سازمان ملل ارزیابی کردهاند که خسارات وارده در جنگ عراق و ایران فراتر از 300 میلیارد است. از طرفی خود دولت ایران معتقد است خسارات وارده فراتر از اینها است و در حدود و پیرامون 1000 میلیارد دلار است. البته یک نظری بود که در گزارش دبیر کل نیامد ویکی از معاونان دبیر کل در یک گزارش خصوصی تا دو سال جنگ و بعد از دو سال جنگ را تقسیم کرده بود. که البته در گزارش دبیر کل این تفکیک پیش بینی نشده بود ولی متاسفانه ایران از ابتدا به صورت سیستماتیک پیگیری نکرده است. مساله پرداخت غرامت از عراق را حتی وقتی که در جنگ دوم خلیجفارس و اشغال کویت، عراق تعداد زیادی از هواپیماهای نظامی و غیرنظامی خودش را به ایران منتقل کرد مجلههای تایم و نیوزویک در مقالههای بسیارمفصلی اشاره کردند که دولت ایران میتواند این هواپیماها را به عراق پس ندهد و به عنوان جزیی از غرامات وارد شده نگه دارد.
همين چند روز پيش که با خبرنگار روزنامه پرتيراژ و پرطرفدار کويتى الدار که ارگان شيعيان کويتى است، مصاحبهاى درباره ايران پس از انتخابات داشتم، از جمهورى اسلامى به نام جمهورى اسلامى امام يادکردم که به مذاق اين روزنامه خوش آمد و آن را سوتيتر خود کرد.
مرحوم دکترعلى شريعتى که به دليل نوآورىهاى شگفت و شگرفى که درطرح مبتکرانه و بديع مفاهيم و آموزههاى مذهبى و باز تعريف موضوعات دينى داشت، همچنان از نوادر روزگار ماست دربحث پيرامون مذهب جمله جالبى دارد و مىگويد وقتى درباره مذهب شيعه صحبت مىکنيم، بايد بگوييم و از خود بپرسيم منظورمان از مذهب کدام مذهب است؟ تشيع سرخ علوى يا تشيع سياه صفوي!؟
چنين به نظر مىرسد که پس از گذشت دو دهه از ارتحال امام خمينى و با تاملى در تحولات روزها و ماهها پس از انتخابات رياست جمهورى و عملکردها و اظهارنظرهاى عجيب و غريب بعضى مسئولان، با نوع خاصى از يک جمهورى که در دل جمهورى «امام ساخته» متولد شده روبهرو هستيم.
در اين جمهورى تفاوتها و تناقضهاى گوناگونى با جمهورى اسلامىاى که امام به آن اعتقاد داشت و معمار بزرگ آن بود و رهبرى نيز همواره بر اعتقاد خود به آن تأکيد کردهاند، به چشم مىخورد:
نگرانیهای پس ازانتخابات و تردیدها و حیرتهایی كه طی یكی دو ماه پدید آمد، سبب شد تا بسیاری از مردم در جانبداری از روند تحولات به تردید افتاده، دست به اعتراض یا دست كم سكوت بزنند. سونامی بیاعتمادی در بخش گسترده ای از مردم پدید آمد، اما همچنان شمار زیادی كه به آقای احمدی نژاد رای داده بودند، دل به منتخب خود سپرده، از او دفاع می كردند.
ماجرا ادامه یافت. نخستین حادثه، ماجرای میدان ولی عصر(عج) و لحنی بود كه از سوی رئیس دولت نسبت به مخالفان به كار رفت. در ادامه، نماز جمعه و سپس راهپیمایی معترضین و اتفاقات عصر آن روز از كشته شدن شماری از مردم و دستگیری ها و بعد هم ادامه ماجرا و كار صداوسیما در توجیه آنچه روی می داد، كه از بدترین رفتارهای تلویزیون در طول سالهای پس از انقلاب بود، اوضاع را متفاوت از آنچه كه روزهای اول پس از انتخابات بود، به پیش برد.
امروزه شاهدیم بسیاری از آنان كه در این سوی و آن سوی بودند، از هر دو جریان بریده و در وادی حیرت قدم گذاشتهاند. به بیان دیگر، وقتی به مردمی می نگریم كه شاهد رویدادهای این دوره از قبیل اعترافات تلویزیونی و كشته شدن چند جوان بیگناه در كهریزك و خیابان و دیگر مجادلات و گفتگوها و به خصوص نامه ها و اظهار نظر برخی از نخبگانند، در می یابیم كه شمار زیادی از آنان را حیرت گرفته و قادر به تصمیم گیری نیستند. این مردم حس منفی خود را به صورت های مختلف نشان داده و آنان كه سالها دلبستگی كامل و یقین راسخ داشتند، اكنون به طور مرتب با خود و اطرافیان در باره درستی و نادرستی رفتارها كلنجار می روند.
گفت وگو که تمام شد گفت جوک جديد را شنيده ايد بعد خودش گفت اگر مي خواهيد لاغر بشويد نياز نيست رژيم بگيريد کافي است مدتي رژيم شما را بگيرد. خنديديم. گفتم تا کي مي خواهد اين وضعيت ادامه پيدا کند. پاسخ داد داريم کارهايي مي کنيم اما از دو طرف کساني هستند که کارشکني مي کنند. دست داديم و از دفتر جامعه اسلامي مهندسين بيرون آمدم. در اين گفت وگو قرار بر به چالش کشيدن باهنر نبود.چند پرسش مدت ها در ذهنم مي چرخيد که به دنبال فرصتي بودم تا آنها را از نايب رئيس مجلس بپرسم هرچند آن گونه که بايد وشايد پاسخي براي پرسش هايم نيافتم اما پرسش آخر و پاسخ باهنر که اين روزها مورد غضب حاميان احمدي نژاد است شايد علت بي پاسخ ماندن پرسش هايم باشد.
-مروري بر عملکرد و مواضع شما در زمان تشکيل دولت نهم تاکنون نشان مي دهد يک چرخش آرامي در مواضع تان اتفاق افتاده است. مثلاً اگر در مجلس هفتم و دولت نهم آقاي مهندس باهنر يکي از حاميان پر و پا قرص دولت بودند اما در قضيه راي اعتماد به عنوان مخالف کليت کابينه صحبت کردند. بعد هم راي مجلس به کابينه را منتج به نظر ارشادي مقام رهبري بيان کرديد و گفتيد اگر اين نظر نبود، راي اعتماد به هشت نفر از وزرا داده نمي شد. علت اين گردش شما چه بود و چه شد شما پشتيباني خود را از دولت نهم به اين صراحت دريغ کرديد و الان به عنوان يکي از منتقدان اصولگراي مجلس مشغول فعاليت شده ايد؟
فکر مي کنم اين موضوع را بايد به دو بخش تقسيم کرد؛ بخش اول بخش کلي موضوع است. من در شش دوره نمايندگي ام معتقد بوده و هستم ارتباط دولت و مجلس ضمن اينکه بايد يک ارتباط کاملاً قانونمند باشد و هر نهادي به مسووليت هاي خودش پاسخگو باشد و از اختيارات خود استفاده کند اما در کلان همدمي و همراهي مجلس و دولت ضرورت اداره مملکت است. بنابراين مجلس يک نوع حمايتي را بايد از دولت ها داشته باشد. به زعم بنده اين احتياجي به تطبيق موازين ندارد. مثالي را بارها تکرار کرده ام اينجا هم تکرار مي کنم. طبق قانون اساسي هر 10 نماينده يي که تصميم بگيرند و جمع شوند مي توانند وزيري را استيضاح کنند. يعني طرح استيضاح مطرح مي شود. اما براي به نتيجه رسيدن استيضاح بايد اکثريت نمايندگان مجلس به عدم کفايت وزير مربوطه راي دهند. اگر ما بخواهيم بر مبناي يک کار قانوني خشک کار کنيم اين ادعا را دارم که هيچ مجلسي نيست که در آن وزيري 10مخالف نداشته باشد. بالاخره همه دولت ها در همه مجلس ها براي هر وزيرشان حداقل 10 مخالف دارند. از سوي ديگر اصل مساله استيضاح در کشور ما هنوز يک روال عادي و معمولي پيدا نکرده و در جامعه جو ايجاد مي کند. يعني وقتي وزيري استيضاح مي شود از يکي دو ماه مانده به طرح استيضاح هم دستگاه هاي مرتبط به آن وزارتخانه بي ثبات مي شود و هم وزير احساس مي کند پايگاهش مطمئن نيست. رسانه هاي مکتوب هم اين مسائل را به سطح جامعه مي کشانند و اختلاف سياسي را مطرح مي کنند. يعني الان استيضاح بماهو استيضاح هزينه هاي سنگيني را در جامعه ايجاد مي کند. از اين دو نکته به اين جمع بندي مي رسيم که هر 10 نفري که استيضاحي را مطرح کنند اين استيضاح بايد طرح شود. اما نتيجه اينکه هر 10 نفري که يک استيضاح را مطرح کنند منتج به نتيجه نمي شود، بنابراين مديران مجلس و مديران فراکسيون هاي آن بايد با لابي تلاش کنند استيضاح هايي که به نتيجه نمي رسد را منتفي کنند و با جلساتي که بين وزرا و نمايندگان برگزار مي کنند، طرفين را به اين نتيجه برسانند که استيضاح منتفي شود و اگر قرار است عملي شود استيضاح هايي را مطرح کنند که حدس شان نتيجه بخش بودن آن است. بنابراين بعضي اوقات اين بحث که مي خواهند در مجلس وزيري را استيضاح کنند پيش مي آيد و اين سوال مطرح مي شود که چرا هيات رئيسه اجازه مطرح شدن استيضاح را نمي دهد. اولاً اينکه «نمي گذارند» درست نيست زيرا ما نمي توانيم برخورد تحکمي داشته باشيم. يعني اگر 10 نماينده بخواهند وزيري را استيضاح کنند و مشورت ها را نپذيرند، چاره يي نداريم و حتي اگر بتوانيم چند روزي معطل کنيم اما بالاخره اعلام وصول کرده و در دستور کار قرار مي دهيم. طبيعتاً آنجايي که حرف مان نفوذ داشته باشد از نفوذمان استفاده مي کنيم تا هم وقت مجلس و دولت گرفته نشود و هم به اجتماع هزينه يي تحميل نشود و گرهي که با دست باز مي شود را با دندان باز نکنيم.
یکی از مهمترین"آفات تحلیل سیاسی" پدیدهای است که از آن تحت عنوان "تحلیل قالب" بر محیط تحلیلگر سیاسی یاد میشود. این پدیده، تحلیلگر سیاسی را ناچار میسازد برای ارائه تحلیل خود این ملاحظه را داشته باشد که به نوعی "تحلیل قالب" را اثبات کند. او مجبور است یا با خودسانسوری تحلیل خود را به گونهای ارائه کند که با "تحلیل قالب" در تعارض قرار نگیرد و یا در نهایت در لفافه بنویسد که دچار دردسر نشود. البته این نوع نوشتن دیگر تحلیل نیست و همان کلی گویی است که نه تنها گرهای نمیگشاید، بلکه در مواردی گره را کورتر میسازد.
درحوادث پس از اعتراضهای ناشی از ابهامهای متعددی که درباره صحت نتایج انتخابات دهمین دوره ریاست جمهوری در ایران بیشتر از سوی نخبگان منتقد، پیش آمد؛ مقامهای مسئول برای توجیه منطقی برای برخورد قهرآمیز با مخالفان متعرض، "تحلیل قالب " خود را در مورد طراحی آمریکا و متحدانش برای راهاندازی انقلاب مخملی و یا به تعبیر دقیقتر انقلاب رنگی در ایران مطرح کردند.
از آنجا که این "تحلیل قالب " از سوی کانونهای قدرت کشور مطرح شده در رادیو و تلویزیون و مطبوعات به عنوان "امر حتمی" تلقی شد؛ به گونهای که حتی در کیفرخواست دادستانی نیز با مستندات تحلیلی تلاش شد عوامل اجرایی آن نیز به مردم معرفی شود.
با وجود این برای نگارنده امکانپذیر نیست که اندوختههای بیست سال گذشته خود را دربحث شناخت سیاستهای آمریکا در برخورد با شوروی و اروپای شرقی و پس از آن جمهوریهای بر جای مانده از فروپاشی شوروی و یوگوسلاوی، نادیده بگیرم و غیرمنطبق بودن این" تحلیل قالب " را بر شرایط امروز ایران یادآور نشوم. به همین جهت در این مقاله سعی میکنم با بررسی دقیق آنچه که تحت عنوان انقلاب مخملی و رنگی در کشورهای مختلف رخ داده است به تعمق بیشتر در این بحث مهم بپردازم.
شاخص هاي اصلي اصلاح طلبي را مي توان به شرح زير برشمرد.
1- اعتقاد و درخواست حاکميت قانون و اينکه تمام افراد و مقامات بدون هيچ تبعيضي مقابل قانون يکسان باشند.
2- اعتقاد به وجود و ضرورت آزادي هاي اساسي سياسي و اجتماعي در چارچوب قوانين کشور و به ويژه قانون اساسي
3- عدم اعتقاد به انقلاب و لزوم براندازي نظام سياسي و تلاش براي اقدام و رقابت سياسي در درون چارچوب هاي موجود و قانوني نظام جمهوري اسلامي ايران
4- اعتقاد به اهميت جوهري مردمسالاري ديني و روش هاي مردمسالارانه براي گزينش مقامات نظام و قانونگذاران و ايجاد تغييرات ضروري
5- اعتقاد به آزادي هاي فرهنگي و گشايش در فضاي فرهنگي هنري در چارچوب قانون و شرع
6- عدم بهره گيري از خشونت و برخوردهاي حذفي در رفتارها و رقابت هاي سياسي
7- اهميت وجود احزاب سياسي، سنديکاها، انجمن هاي غيردولتي، توسعه جامعه مدني، مطبوعات و نشريات متکثر و مستقل و آزاد
8- اعتقاد به خصوصي سازي در عرصه اقتصاد و تقويت بخش خصوصي و کاهش تصدي کامل دولت بر منابع ثروت در جامعه
9- کاهش نظامي گري و برخوردهاي امنيتي در درون حکومت و جلوگيري از امنيتي کردن فضاي سياسي فرهنگي و آموزشي جامعه
10- اعتقاد به چرخش نخبگان و توسعه عقل گرايي و تخصص گرايي در درون روندهاي تصميم گيري
11- تنش زدايي در عرصه جهاني و استفاده از فرصت هاي اقتصادي و سياسي در عرصه بين المللي براي افزايش منافع ملي و...
احمدی نژاد را از آن جهت که بسیاری از قاعده ها را برهم زده است می توان یک پدیده پست مدرنیته دانست با این تفاوت که دوران مدرنیته را تجربه واز آن گذر نکرده است.
احساس داشتن رسالت برای انجام کاری بخصوص از یک مرجع ماورایی و اعتقاد راسخ به توفیق در انجام رسالت در صورت عمل به وظایف و اتخاذ تصمیمات ساده برای حل مسائل پیچیده موجب گردیده است که کسانی نیز جذب این کاریزما شوندو از او حمایت کنند.
تمایل احمدی نژاد به تبدیل شدن به یک پدیده خاص، در شکل ظاهر با پوشیدن کاپشن احمدی نژادی و در کلان بصورت ادعای اینکه جهان به زودی احمدی نژادی خواهد شد بروز یافته است.
در شرایطی که بخش اعظم جناح راست در برابر موج عظیم دوم خرداد خود را باخته بود و در انتخابات پی در پی عرصه های انتخاباتی را به اصلاح طلبان واگذار کرده بود و صرفاً بخش های انتصابی شورای نگهبان،دستگاه قضایی و نیروهای نظامی و انتظامی در برابر این موج، مقاومت ناپایداری بعمل می آوردند. احمدی نژاد بر اساس احساس همان رسالت خاص حرکت آبادگران را شکل داد که در همان ابتدا به دلیل سرخوردگی و خود زنی بخشی از اصلاح طلبان که با ترویج گفتمان تحریم در انتخابات شوراهای دوم بروز یافت، این فرصت را بدست آورد که با یک رای حداقلی حاصل از پشتیبانی سازمانی یک نهاد عمومی بر اصلاح طلبان پیشی گرفته و شورای شهر تهران را به دست گیرد و خود شهردار تهران شود. این رویداد، نفس تازه ای در اردوگاه مخالفان اصلاحات دمید و موجب شد بدنه جناح راست که از یکنواختی رو به سقوط سران خود سرخورده بود بخصوص در بدنه سپاه و بسیج به او روی بیاورند. با این حال احمدی نژاد هنوز در بین رهبران جناح راست جدی گرفته نمی شد. در انتخابات مجلس هفتم نیز آبادگران توانستند در سایه رد صلاحیت های گسترده شورای نگهبان اکثریت مجلس هفتم را از آن خودکرده و هژمونی خود را برقرار سازند .
«روشنفکري»، هيچ نسبتي با دکانداري و مقلدپروري و مريدبازي ندارد. «روشنفکر»، خواه با پسوند «ديني» يا بدون آن، نام «مستعار» يک شخص خاص نيست. يک «صفت» است و هزار مسووليت، البته نه در برابر ارباب قدرت و اصحاب شوکت و نه حتي در برابر توده، بلکه در برابر «حشمت درويشي ذات روشنفکري». روشنفکر اگر به مقام «نسخه پيچي» و ارشاديه نگاري تنزل کند، گام نخست را در فاصله گيري از شأن روشنفکري برداشته است. کار اصلي روشنفکر، «نقد وضع موجود» و کوشش براي بازشناساندن و «مطالبه وضع مطلوب» است. پس رابطه «روشنفکر» با «قدرت»، همواره رابطه يي چالشي و انتقادآميز است. تفاوتي ندارد که «قدرت»، مشروع باشد يا نامشروع، صالح باشد يا طالح، دموکرات باشد يا مستبد، مشروطه باشد يا جمهوري، ديني باشد يا سکولار،روشنفکر همواره بايد به کار اصلي اش بپردازد. «تعهد روشنفکري» به ذات آن وابسته است و نه به هيچ چيز ديگر.
«روشنفکري»، يک باشگاه، انجمن، NGO، محفل و از اين دست نيست که کسي با پرداخت حق عضويت به آن بپيوندد. «روشنفکري»، گونه خاصي از زندگي است با آداب و قواعد مخصوص. آيا اهالي سياست مي توانند رداي روشنفکري به تن کنند؟ پاسخ اين قلم، قاطعانه اين است؛ هرگز،
چون در روشنفکري، برخلاف هر نحله «مريد و مرادي»، از «ردا» و «شولا» و «فرقه» خبري نيست. اما يک «روشنفکر» مي تواند و چه مبارک است اگر پا به عرصه «سياست ورزي» بگذارد. حتي اگر در مسير کسب قدرت باشد؟، آري، البته از آن پس، ناگزير است خود را براي «نقد شدن» مهيا سازد و اگر رمقي از روشنفکري در شخصيت و رفتارش باشد، به اعتبار همان ريشه و تبار، کمتر از سياست پيشه بي بهره از پيشينه روشنفکري، در برابر «نقد» کژتابي نشان مي دهد.
الگوي اول الگويِ پيگيري تغييرات از بالا است.
مطابق اين الگو، تغيير ابعاد نامطلوب جامعه از طريق استقرار يك حكومت متمركز، مقتدر و مدرن ميسر است تا اين حكومت بتواند با اجراي برنامههاي اصلاحي بوسيله سازمانها، مؤسساتِ اداري، خدماتي و امنيتي، در جهت زدودن ابعاد نامطلوب جامعه گام بردارد. فقر، بي قانوني، بيسوادي، احساس عقب افتادگي در دوران انقلاب مشروطه و تداوم ناامنيها، گرسنگي و بيماريهاي مسري، سركشيهاي مستمر عشاير پس از پيروزي انقلابِ مشروطه همگي ابعاد نامطلوبي بودند كه نيروهاي فكري و فعالان سياسيِ خواهانِ ترقي را در آن زمان واداشت تا از ضرورت شكلگيري يك حكومت مقتدر، متمركز، مدرن و اصلاحگر در ايران دفاع كنند. يكي از علل اضمحلالِ حكومت قاجار و تأسيس دولتِ رضا پهلوي (1304) در ايران (در كنار حمايت دولت انگليس) را ميتوان فعاليتِ حاميانِ الگويِ تغيير از بالا ذكر كرد. كشورهاي الهام بخشِ الگوي اول در دوران مدرن را ميتوان تجربه كشورهايي چون آلمان در پايان قرن 19 (دوره بيسمارك) و تركية پس از جنگ جهاني اول (دوره آتاتورك) ذكر كرد.
مقدمه-به روندهاي ذيل در جامعه توجه كنيد: شهرنشيني؛ بوروكراسي؛ اندازة طبقات اجتماعي، شدت و ضعف نهادهاي مدني؛ ميزان انفتاح و انسداد سياسي؛ وفور و ركود اقتصادي؛ قانونگرايي و قانونگريزي؛ دينگرايي و دينجدايي؛ اعتمادزايي و اعتمادزدايي؛ اخلاقگرايي و اخلاقگريزي؛ شدت و ضعف آسيبهاي اجتماعي؛ ميزان تأثير رسانههاي صوتي و تصويري در زندگي روزمره (و قس علي هذا). از منظر جامعهشناسي تا حدودي ميتوان شناخت و آگاهيهايي نه چندان دور از واقعيت دربارة روندهاي مذكور و آيندة آنها بدست آورد. اما بر خلاف تصوري كه در پايان قرن نوزدهم وجود داشت، امروز رشته جامعهشناسي ادعاي آن را ندارد كه میتواند «حركت كل جامعه» (از جمله ايران) را بهطور قطعي پيشبيني كند. امروز جامعهشناسي صريحاً و فروتنانه اعلام ميكند كه نميتوان از منظر علمي غايتي براي آيندة جامعه (مثلاً غايتِ توسعهيافتگي يا فروپاشي جامعه) پيشبيني كرد. دلايل زيادي براي اين فروتني جامعهشناسي وجود دارد كه يكي از آنها بازتابيشدن (reflexive) بيش از پيش جامعه است. جوامع (افراد، گروهها و نهادهايِ متشكلة آنها) بيش از پيش در معرض اطلاعات و آگاهيها قرار دارند و با توجه به علايقشان به اين آگاهيها واكنش نشان ميدهند، و اين بازتابندگي و در پي آن باز توليدشوندگيِ زندگي فردي و جمعي (و خصوصاً عواقب ناخواستة رفتارهاي فردي و جمعي بازيگران اجتماعي)، امكان پيش بيني مجموعهاي به نام جامعه را مشكل ميكند.
در ايران كه اقتصاد نفتي و دولتي بر همهء عرصهها سايهافكن و غالب است, تهيه و توليد و توزيع آمارهاي پايه و حياتي اجتماعي و اقتصادي در انحصار نهادهاي دولتي است, و هيچ نهاد يا موسسهء غيردولتي و مستقل در اين باره وجود ندارد. دو مرجع بانك مركزي جمهوري اسلامي ايران و مركز آمار ايران, توليدكنندهء اصلي آمار حسابهاي ملي و اقتصادي و اجتماعي در ايران هستند و هر چند, ديگر نهادهاي دولتي در حوزهء كاري خود به ارايهء آمارواطلاعات ميپردازند اما همينها هم بايد آمارهاي خود را به اين دو مرجع عرضه كنند و در نهايت آمار اعلام شده توسط اين دو حجت و سند براي ارزيابي و تحليل وضعيت اقتصادي و اجتماعي كشور است و البته به دليل نبود مرجع مستقل از دولت همه تحليلگران داخلي و خارجي ناچار از پايبندي و استفاده از اين آمارها هستند.
بدون آنكه بخواهم وارد اين بحث و مناقشه شوم كه چقدر اين آمارها, صحت و روايي دارد و موازين علمي و كارشناسي در تهيه و توليد آنها مراعات شده است و مواضع گروهها و افراد درگير در عرصهء سياسي و اجتماعي ايران در گذشته و حال نسبت به اين دو مرجع آماري چه وچگونه بوده است و حتي در آمارهاي اعلامي توسط اين دو مرجع بعضا اختلافات قابل تامل وجود دارد,و در مواردي با آمارهای اعلامي توسط ديگر نهادهاي مرتبط دولتي اختلاف وتفاوت فاحش دارد (به طور مثال در مورد آمار اعلامي نرخ بيكاري در سال 85 توسط بانك مركزي, مركز آمار و وزارت كار) ،مدعايي را كه رييسجمهور احمدينژاد هفتهء گذشته در ديدار با فرماندهان بسيج ذيل ارايهء <آمارهاي جعلي> توسط منتقدين دولتش باز كرد, فتح باب خوبي براي ارزيابي مدعاهاي او به عنوان مسوول عملكرد دولت نهم است. قطعا عرضه و استناد به <آمارهاي جعلي> از سوي هر فرد و گروه, چه منتقد دولت و چه موافق دولت نادرست و محكوم است اما اقدام به اين كار از سوي مسوولان دولتي آن هم در ردههاي بالا و در حد وزير نادرستتر و محكومتر است و اميد ميرود رياست جمهوري كه اين همه از نقد منتقدان با استناد به <آمارهاي جعلي> برآشفته و اين چنين به آنها تاختهاند كمي هم حواس خود را متوجه آمار و ارقامي كنند كه در چند ماه گذشته توسط وزراي ايشان در زمينهء ميزان سرمايهگذاري در بخش صنعت و معدن, جذب سرمايهگذاري خارجي به ويژه در بخش نفت و گاز, ايجاد اشتغال و نرخ بيكاري و... در رسانهها اعلام شده است و لابد بر پايهء همين آمارهاست كه رييسجمهور محترم گفتهاند:
یکی از ویژگی های ما ایرانیان پناه بردن به مفاهیم کلی و کشدار بطور عموم و حکومتگرانمان بطورخاص واژه سازی برای برخورد با حوادث واقعه بجای تحلیل و شناخت درست واقعیات و برخورد علمی وکارشناسی با آنهاست . نمی دانم این چه بیماری است که حکومتگران ما در گذشته وحال بدان مبتلا هستند که جز به بقای حاکمیت خود و نه نظام سیاسی نمی اندیشند و ظاهرا دامنه این ابتلا به طرفداران حکومت در بخش رسانه ای وتریبون های عمومی نیز سرایت دارد و آن اینکه در پی هر صدای منتقد و معترض و مخالفی با هر محتوایی در پی رد پای دشمن و وابستگی به خارج و طرح براندازی و... می گردند بجای آنکه گوشها و چشمهای خود را باز کنند تا صداهای برآمده را بشنوند و دردها را ببینندو... وبه درمان بیندیشند. در سالهای اخیر و به ویژه پس از رخداد دوم خرداد76 و باز شدن فضای جامعه و برآمدن بسیاری از مطالبات و دردها و فریادها و براه افتادن بخشی از نیروهای اجتماعی و سیاسی، برخی نهادهای نظامی و امنیتی و قضایی و رسانه ای که بدست اقتدارگرایان اداره می شد (و می شود) در واکنش به این وضعیت و برای مهار حرکت اصلاحی در جامعه در حرکتی معکوس به واژه سازی و توجیه نیروهای خودی برای تقابل و رویارویی با اصلاحات و اصلاح طلبان دست زدند که واژه هایی همچون"براندازی آرام"،"براندازی خاموش"،"براندازی قانونی" ،...واخیرا "براندازی نرم" حاصل چنین نگرش و وضعیتی است.هرچند تا امروز براین نویسنده معنا و مفهوم این واژه سازی ها بخصوص "براندازی قانونی" معلوم نگشته است و اینکه چگونه می شود از طریق شیوه و فعالیت های قانونی یک نظام را برانداخت اما اینرا بخوبی می دانم که دوستان اقتدارگرای ما برای جاانداختن این واژه ها و توجیه نیروهای خودی چه ها که نکرده اندو از جمله برای برخورد های آنچنانی با آنانی که به زعم اینان براندازند از کیسه بیت المال برای فضا سازی های تبلیغاتی و چاپ بولتن های رنگ و وارنگ ومغزشویی و...هزینه بسیار کرده اندو حتی کار به اینجا رسیده است که با جعل اسم و لوگوی نشریات دانشجویی به توزیع مطالبی دست زده اند تا ذیل توهین به مقدسات بتوانند با بسیج نیرو کار دانشجویان غیر خودی در دانشگاهها را بسازندو... اما ظاهرا با همه این اقدامات قافله این براندازان هرروزبیشتر وبیشترمی شود.
در مجادلهها و گفتوگوهايي كه اين روزها در مورد ايران و آينده آن صورت ميگيرد، اغلب در اظهارنظرها، مرزها و تمايز سه مفهوم نظاميان، قدرت نظامي و نظاميگري رعايت نميشود و داوري در مورد يكي از آنها به دو تاي ديگر نيز تعميم داده ميشود. براي پرهيز از چنين خطايي يادآوري برخي نكات ضروري به نظر ميرسد. اميدوارم اين سطور كمكي در اين جهت باشد.
1. تأمين «امنيت ملي» يكي از اهدافي است كه هر حكومت مردمي آن را دنبال ميكند. هم ملتها و هم حكومتهاي مبتني بر ملت، به دنبال دستيابي به حالتي هستند كه در آن ملت بتواند فارغ از تهديد از دست دادن تمام يا بخشي از جمعيت، دارايي يا خاك خود به سر برد. تجربه نشان داده است كه تأمين امنيت ملي به معناي كامل آنها تنها از طريق «توسعه همه جانبه» به دست ميآيد و راههاي ديگر تأمين آن نارسا و موقتاند. افزايش تواناييهاي نظامي كشور از نتايج توسعة آن است. اما با توجه به شرايط منطقهاي و بينالمللي تأمين ثبات سياسي كشور و تهديدهاي نظامي احتمالي كه از شرايط لازم توسعه هستند، خود نيازمند برخورداري از توان دفاعي و نظامي مناسب است. تا زماني كه ساختار نظام بينالمللي به همين شكل است و روابط منطقهاي نيز تا اين حد شكننده هستند، نميتوان آرمانگرايانه كشور را از قدرت نظامي محروم كرد. زندگي در منطقهاي پر تلاطم و پر تنش ما را ناگزير از داشتن آمادگي نظامي ميكند. نبايد فراموش كرد كه صنايع نظامي هم نشانه توسعه فناوري در كشور هستند و هم ميتوانند در مواردي خود پيشتاز نوآوريها و خلاقيتهاي صنعتي و فناورانه شوند. به هر حال هم آرمانهايي چون حفظ امنيت ملي و توسعه و هم واقعبيني ما را ناگزير ميسازد تا از افزايش توانمنديهاي نظامي كشور دفاع كنيم. روشن است كه مديريت علمي و كارآمد، دستيابي به اين هدف را با هزينه كمتر و سريعتر ممكن ميسازد. دموكراتيك بودن و صلحجو بودن يك كشور به معناي ناديده گرفتن ضرورت قدرت نظامي دفاعي و تلاش در جهت افزايش آن نيست. در اين زمينه نيز چون ساير زمينهها بايد عقلاني تصميم گرفت و عمل كرد. تصميمگيري عقلاني نيز بيش از هر چيز با مقايسه ميان هزينهها و فوايد يك اقدام تأمين ميشود. خيالپردازي و سپردن امور به افرادي كه با توهم زندگي ميكنند حاصلي جز نابودي منابع ملي نخواهد داشت.
شکل سادۀ حکومت اسلامی بر اساس الگو گیری از صدر اسلام تعیین یک فرد به عنوان خلیفۀ یا امام به صورت نصب یا بیعت خواص بوده و پس از آن همۀ مناصب حکومتی اعم از اجرائی و قضایی بواسطۀ آن فرد تعیین و منصوب می شده اند. مجلس قانون گذاری نیز وجود نداشته و همۀ قوانین توسط خلیفه یا امام بصورت حکم حکومتی تبیین و ابلاغ می شده است. حضرت امام (ره) با طرح نظریه ولایت فقیه که موافقان و مخالفان جدی در حوزه های علمیه داشته و دارد برتشکیل حکومت اسلامی توسط فقیه عادل تآکید کرده و خود نیز مبادرت به تشکیل آن در ایران نمودند. امام بر اساس اعتقاد به تأثیر و اقتضاء زمان و مکان در اجتهاد احکام اسلام و بر اساس دریافت اقتضائات زمان و مکان درشکل حاکمیت اسلام، "جمهوری اسلامی" را به عنوان نمونۀ روزآمد و متناسب با تفکر، انتظارات و معیارهای جامعۀ بشری امروز مطرح کرده و پس از پیروزی انقلاب اسلامی به رفراندوم گذاشتند و ملت نیز با رأی بالای خویش آن را پذیرفتند. اساس و ابتنای این نظام بر دو چیز است اسلام و رأی مردم. در حقیقت امام رأی مردم را که تا پیش از آن در نزد علمای اسلام دارای وجه و یا اعتباری در اعمال حاکمیت اسلام نبود به عنوان مبنای تشکیل و استمرار حکومت اسلامی مورد تأکید قرار دادند.
این مبنا بر اساس نظر امام در قانون اساسی که خود امری بدیع در حکومت اسلامی بود گنجانده شد و بر آن تأکید شد. بطوری که در قانون اساسی "ابتنای ادارۀ کلیه امورکشور به رأی مردم" تصریح و بر اساس آن چهار نوع انتخابات در نظر گرفته شده است. در آن زمان اگرچه کسانی این کار را بدعت در اسلام می دانستند و هرگز نپذیرفتند که برای حکومت بر مردم به رأی آنها نیازاست اما به حکم مصلحت خویش دم بر نیاوردند و با امام به چالش نپرداختند. از نظر آنها معنی ندارد که حکومت اسلامی قانون اساسی داشته باشد ویا منتخبین مردم که عالم اسلامی نیستند مجلس تشکیل بدهند و قانون وضع کنند.
مقام معظم رهبری در دیدار با مسئولان قضایی: معيار عدل، عمل به قانون است و اگر قانون ملاك عمل در جامعه قرار گيرد، عدالت تحقق مييابد.
نیازی به توضیح اضافی نیست متن قانون احترام به آزادیهای مشروع و حفظ حقوق شهروندی که در زیر می آید ملاک سنجش عدلی است که امروز در جامعه حاکم است. مردم خود شاهد رفتاری که باآنها شده است بوده اند. کدامیک از بازداشت های گستردۀ اخیر با این قانون تطبیق داشته است؟ بازداشت یک خانم متدین چادری در خانه توسط چند مرد، در ساعت 3 نیمه شب و بدون ارائۀ حکم قانونی در ابتدا و یا عدم ارائۀ حکم قانونی در هنگام بازداشت سخنگوی دولت اصلاحات و ضرب و شتم وی در جلوی چشم فرزندش یا بازداشت دسته جمعی افراد در دفتر مرکزی حزب بدون ارائۀ حکم قضائی و پلمپ دفتر حزب بدون
هر گونه رسیدگی قضایی یا وارد آوردن انواع اتهامات بی اساس در صدا و سیما و تریبونهای دولتی و حکومتی به کسانی که امکان دفاع از آنها سلب شده است و سرکوب و بازداشت معترضین آرام همراه با ضرب و شتم آنها و....
آیا معیار ظلم عمل نکردن به قانون نیست؟
قانون احترام به آزادیهای مشروع و حفظ حقوق شهروندی
ماده واحده ـ از تاریخ تصویب این قانون، کلیه محاکم عمومی، انقلاب و نظامی دادسراها و ضابطان قوه قضائیه مکلفند در انجام وظایف قانونی خویش موارد ذیل را به دقت رعایت و اجراء کنند. متخلفین به مجازات مندرج در قوانین موضوعه محکوم خواهند شد:
«نردبان» فقط براي بالا رفتن نيست، هنگام پايين آمدن نيز بايد باشد. پس هرگز نبايد نردبان را شكست يا به شكسته شدن آن رضايت داد. چه كسي ممكن است پس از بالا رفتن از نردبان و به نقطهاي در آن بالا رسيدن، احساس كند كه ديگر نيازي به وجود نردبان نيست، آن را پس بزند يا بشكند؟!
معمولا آدمها وقتي از نردبان بالا ميروند قصد جاخوش كردن و براي هميشه در همان نقطه ماندن ندارند، ميفهمند كه روزي روزگاري بايد پايين بيايند و البته اگر مجال و امكاني تازه فراهم شود دوباره بالا بروند و حتي بالاتر از پيش. پس، وجود نازنين «نردبان» همواره بايد محفوظ و محترم بماند، چه براي بالا رفتن، چه پايين آمدن. آن كس كه نردبان را، پس از بالا رفتن و به نقطهاي رسيدن، ميشكند، در واقع زمينه شكسته شدن ستون فقرات خود را فراهم ميسازد، خواه قصد پايين آمدن داشته باشد يا بالاتر رفتن را اراده كرده باشد. هر «نظام مشروع و قانوني» بر پلههاي «نردبان اعتمادملي» تا نقطه مطلوب بالا ميرود، از لحظه تاسيس تا استقرار و تثبيت. اركان و مقامات هر نظام مشروع و قانوني نيز چنين مسير و سرنوشتي را طي ميكنند. «نردبان اعتماد ملي»، دستكم دو پله بسيار مهم دارد:1- افكار عمومي2- گروههاي مرجع
هر يك از اين دو اگر به هر دليل آسيب ببينند، «نردبان اعتماد ملي» شكسته ميشود، براي بالا رفتن و پايين آمدن، بيتمكين و نااستوار خواهد شد.انتخابات دوره دهم رياستجمهوري به ويژه با اين سرنوشتي كه براي آن رقم زده شده فارغ از همه صفات و القابي كه به آن دادهاند، جلوهگاه يك واقعيت انكارناپذير و تلخ گرديد:
سلام عبدالله. لازم نیست بپرسم چطوری. می دانم در این 46 روزی که در سلول انفرادی هستی و از اخبار بیرون بی اطلاع ماندهای و از خانه و خانواده ات تقریباً بی خبری، خیلی سختی کشیده ای بخصوص آنکه گرفتار کسانی هستی که به در و دیوار چنگ می زنند که بلکه برای توجیه افتضاحی که در انتخابات ببار آورده اند چیزی بدست بیآورند.
نامه را به تو نوشتم چون تو را شب بعد از انتخابات گرفتند. بدون ارائۀ حکم در خیابان و پیش چشم فرزندت که آن شب در جلسۀ دفتر سیاسی حزب همراه تو بود و با هم به خانه برمی گشتید. تو اعتراض کرده بودی و آنها با اسلحه به سرت کوبیده بودند و تو را خونین و مالین با خود برده بودند. خون تو بر روی صندلی ماشینت آخرین یادگاریست که از تو بجا مانده است. تو و مصطفی که آن شب در دفتر سیاسی غایب بود و ساعتی پس از تو بازداشت شد، قدیمی ترین بازداشتی های اخیر هستید و از آنچه پس از بازداشتتان گذشته است بی خبرید و شاید خبرهای نادرست بسیاری را به شما داده باشند تا بقول خودشان شما را ببرانند. آرزوئیست که در سر می پرورانند. سری که به سنگ خواهد خورد.
بنام خدا
همه این خبر تاریخی را شنیده اند که روزی در قلمروی حکومت علی (ع) خلخال از ای یک دختر یهودی به زور درآوردند. هنگامی که این خبر به علی رسید، برآشفت و فریاد برآورد که اگر امروز مرد مسلمان از شنیدن این خبر، از غصه بمیرد، رواست! این فقط یکی از جلوه های عدالت خواهی علی است که قرن¬ها مبلغان شیعه برای شیعیان بازگو می¬کردند و دل آنان را در حسرت و آرزوی زیستن در سایه چنین حکومتی می¬گداختند.
مردم ایران، اعم از مسلمان و غیر مسلمان همواره اینگونه اخبار را از زبان روحانیت و روشنفکران دینی درباره علی، آن مایه شرف اسلام و مباهات عدالت و شجاعت، و دیگر بزرگان اسلام شنیده بودند. از همین رو بود که به پیشنهاد بنیان گذار جمهوری اسلامی ، آری گفتند.
مردم و روشنفکران درباره کیفیت حکومت جدید بحث و مناقشه جدی نکردند. سئوالات و ابهامات فراوانی وجود داشت:
چگونه اسلام عملاً در زمینه های گوناگون سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی تحقق خواهد یافت؟
پس از انتخابات و موضعگیریها و بیانیههای حقیقتا بینظیر مهندس موسوی، ما اینبار و به شکلی دیگر تبلور بالفعل صراحت، صداقت، جسارت و ذکاوت را مشاهده نمودیم. در 25 خرداد ما دیگر همان انسانهای یکی دو ماه پیش نبودیم. فوران شعور سیاسی جمعی که در پی سالها سرخوردگی سیاسی انباشته شده بود، علیرغم تمام تهدیدها و تطمیعها ناگهان به خیابان پاشید. کسانی که راهپیمایی 25 خرداد تهران را تجربه کردهاند احتمالا با من هم نظر هستند که تجربه آن روز چیزی بیشتر از لذت بود. به تعبیری لکانی میتوان گفت که 25 خرداد فراتر از قانون میل پدرانه-حاکمانه حرکت میکرد و به نوعی با "ژوئی سانس" در ارتباط بود. به زبانی سادهتر ما از حضور در میتینگهای انتخاباتی پیش از انتخابات، لذت میبردیم، اما در 25 خرداد ما به ورای "لذت" گام گذاشته و در معنای حقیقی کلمه "کیف" کردیم. طرحی از مهندس موسوی وجود دارد تحت عنوان "ما بیشماریم". 25 خرداد روزی بود که "سیاست" با نام موسوی یکی گشت و کل عرصه خیابان را در برگرفت و ما نیز به واسطه سیاسی شدنمان بیشمار شدیم.
البته ما خود نفهمیدیم که چگونه یک شبه چنین رشد کردیم و گویی صدها سال بزرگتر شده بودیم. ما ندانستیم که چگونه توانستیم به چنان بلوغ سیاسیای برسیم که حتی مردم متمدنترین کشورها هم به اجتماع عظیم سکوت ما غبطه بخورند. آری، ما هنوز هم نفهمیدهایم که چه بر سرمان آمده و چرا دیگر نمیتوانیم از زیر بار مسئولیت شانه خالی کرده یا خود را به بیخیالی زده و از عرصه سیاستورزی بگریزیم. یکی از دوستان مارتین لوتر کینگ درباره او میگفت که «او به گونهای به مردم آموزش سیاسی میداد که مردم نمیفهمیدند در حال آموزش دیدن هستند». موسوی هم با ما چنین کرد. تاثیر این مسئله را حتی میتوان در نامههای اخیر کروبی، سخنرانیهای خاتمی و بیانیههای انقلابی جبهه مشارکت مشاهده نمود.
مقام معظم رهبری تأکید کرده اند که از همان ابتدا دستور داده اند به جنایتهایی که در حوادث بعد از انتخابات بخصوص در کوی دانشگاه تهران و بازداشتگاه کهریزک رخ داده است رسیدگی و عاملان آنها بدون در نظر گرفتن مقام و موقعیت سازمانیشان مجازات شوند.
این حساسیت و دستور خوشحال کننده است اما ذهن نقاد مرا امیدوار نمی سازد که اتفاق خاصی بیافتد. یعنی یک رسیدگی عادلانه صورت بگیرد و حقیقتاً آنان که جنایت کرده اند مجازات شوند. شاید در مورد شکنجه گر و قاتل شهید محسن روح الامینی این اتفاق بیافتد و بر اثر پیگیری پدر و مادر صاحب نفوذ شهید، قاتل پیدا، شاید معرفی و پس ازمحاکمه در دادگاه به قصاص محکوم شود. آنگاه پدر و مادر شهید بزرگوارانه از قصاص او بگذرند تا همه چیز ختم به خیر شود.
مردمی که یک بار پس از افشای قتل های زنجیره ای کاملاً امیدوار شده بودند که به آن جنایتها، که همۀ مقامات وقت و بخصوص رهبری بر فجیع بودن آن تأکید کرده بودند، رسیدگی و عاملان آنها مجازات شوند وبعد، نه تنها امیدشان نا امید شد بلکه در روند رسیدگی به آن جنایت ها، فجایع و جنایتهای بدتری را مشاهده کردند، اکنون یاد گرفته اند که دیگر بیهوده بخود امید ندهند تا بعد بخواهند سرخورده شوند. بنابراین با "دستور رسیدگی" قدری نا باورانه مواجه شده و خوشحالی را گذاشته اند برای وقتی که این دستور اجرا بشود و اینکه چگونه اجرا بشود.
این یک بعد ماجراست اما بنظر من بعد مهم تر این است که چرا این جنایتها اتفاق افتاد و چرا از وقوع آنها جلوگیری نشد. بارها صدا و سیما خبر و یا فیلم برخوردهای خشن پلیس و یا مأمورا ن کشورهای دیگر را با مردم خود یا ملت های دیگر پخش نموده و آن را حمل بر وحشی گری و قانون گریزی نه فقط آن پلیس یا مأمور بلکه نشانی از وجود جرم و جنایت سیستماتیک در سازمان پلیس و حتی دولت مطبوعۀ او کرده است که البته پر بیراه نبوده است. اگر یک پلیس سفید پوست در امریکا یک شهروند سیاه پوست را خارج از عرف پلیس امریکا مورد ضرب و جرح قرار دهد معنای طبیعی آن این است که در سازمان پلیس امریکا دقت لازم برای جلوگیری از بکار گرفتن افرادی که ممکن است دارای انگیزه نژاد پرستانه باشند وجود نداشته است و اگر این مورد اکنون توسط یک خبرنگار فاش شده است حتما موارد بسیار دیگری هم بوده که صدایش در نیامده است. اگر سربازان امریکایی در زندان ابوغریب عراق زندانیان را شکنجه کرده اند، آن سربازان از نظر ملت عراق و جهانیان، تنها متهمان این جنایت نیستند و بدون تردید مسئولیت آن اقدام نه تنها با فرمانده نظامیان امریکا در عراق، بلکه با دولت امریکاست بخصوص اینکه اگر چنین جنایتی تکرار بشود.
در بارۀ پیشنهاد وحدت ملی
خودم را می گذارم جای کسی که امروز شما نمی توانید با او مصاحبه کنید و سعی می کنم پاسخی برای سوال شما در مورد وحدت ملی بیابم. او میتواند کسی باشد که بیش از 100 روز است در سلول انفرادی ست و تقریبا از هر آنچه در این مدت در بیرون از زندان اتفاق افتاده است بی خبر است. یا کسی که به علت اعتراض به نتایج انتخابات در یک تظاهرات مسالمت آمیز شرکت کرده اما مورد اصابت گلوله یا باطوم قرار گرفته و اکنون حدود 100 روز است روی تخت بیمارستان افتاده است. ویا کسی که جنازۀ فرزند جوانش را که اولین تجربۀ سیاسی اش را در فضای انتخابات دهم رقم می زده است به او تحویل داده اند ویا در نهایت کسی که در زندان کهریزک..... . اما نه جای خودم به سوال شما جواب می دهم. خودم که وقتی موسوی به صحنه آمد و خاتمی بخاطر حضور او صحنه را ترک گفت بر خلاف بسیاری از دوستانش که ناراحت و نگران بودند در یادداشتی نوشت : موسوی گزینه ای برای همه است و فکر می کرد عدول اصلاح طلبان از خاتمی به موسوی، می تواند قدمی باشد به سوی تعامل دو جناح و وحدت بیشتر ملت و چند روز پیش از انتخابات در یادداشتی که در روزنامۀ "اندیشۀ نو" متعلق به ستاد میر حسین موسوی چاپ شد نوشت: برد برای همه با موسوی و باخت برای همه با احمدی نژاد. کسی که، حقیقتاً بدنبال برد برای همه بوده است و اکنون 110 روز است رویای خویش را نقش بر آب می بیند و از آنها که گمان می برد بیشترین نفع را در حصول وحدت ملی ببرند جز وحشت آفرینی و خشونت در مقابل ملت ندیده است.
در ادبیات علوم سیاسی معاصر تشکیل حکومت را یک شر ضروری می دانند چرا که نفس تجمیع قدرت و اقتدار مشروع و قانونی استعداد و قابلیت دیکتاتوری و استبداد را دارد و به عبارتی حکومت و بالطبع حاکمیت وحکومتگران حتی اگر از طریق رای شهروندان این تجمیع قدرت را بدست آورده باشند بطور بالقوه قدرتی را در اختیار دارند که اگر بر آنها نظارت نگردد بالفعل می تواند به قدرت سرکوب و اعمال دیکتاتوری بر سر همان رای دهندگان وارد آید و به شری وصف ناپذیر تبدیل گردد. اگر در دوران معاصر بر اصل تفکیک قوا، انتخاباتی بودن مسئولان قوای حکومتی و ادواری بودن و محدود بودن دوران مسئولیت، اعمال نظارت شهروندان از طریق جامعه مدنی با آزادی مطبوعات به عنوان رکن چهارم دموکراسی، احزاب وتشکل ها و نهادهای مدنی و... همه برای این است که صدمات و ضررهای این شر ضروری را به حداقل و منافع حکومت برای شهروندان را به حداکثر برسانند.
اینکه تشکیل حکومت یک شر ضروری است نزدیکی فراوانی با کلام مولای متقیان امام علی (ع) در پاسخ این شعار خوارج که: " حکم نیست مگر برای خدا "دارد. امام در برابر اینان که با این استناد دینی عدم وجود و تشکیل حکومت را نتیجه می گرفتند فرمود :" این سخن حقی است که از آن اراده باطل می شود. آری درست است که حکم و فرمانی جز فرمان خدا نیست، ولی اینها می گویند زمامداری جز برای خدا نیست، در حالی که مردم به زمامداری ( حکومتی ) نیک یا بد نیازمندند، تا مومنان در سایه حکومت به کار خود مشغول و کافران هم بهره مند شوند، و مردم در استقرار حکومت زندگی کنند."
تاریخ اسلام بیانگرآن است که پیامبر گرامی اسلام پس از آنکه نمایندگانی از سوی قبایل و مردم ساکن در یثرب با او ملاقات ازاودرخواست کردند که به بلاد آنها برود و مسئولیت رهبری و اداره آنجا را بعهده بگیرد راه هجرت به این شهر را با یاران خود در پیش گرفت و با تغییرنام آن به "مدینه" بنیان حکومت و تمدنی را گذاشت که نه تنها الگویی برای مسلمانان شد بلکه با گذشت زمان جهانگیر شد و تمدنی بزرگ را بوجود آورد . با این حال می دانیم که پس از رحلت پیامبر در انتخاب جانشین پیامبربرای رهبری حکومت اختلافاتی بروز کرد که محل بحث کنونی این مقال نیست اما بنا برروایت شیعی و آنچه بزبان مولاعلی در نهج البلاغه ثبت و ضبط است مسلمانان پس از گذشت 25 سال قیامی را علیه خلیفه سوم بدلیل خروج از سیره و شیوه نبوی در امر حکومتداری و عدالت ورزی سامان دادند که به قتل عثمان منجرشد وآنگاه قیام کنندگان روی به خانه علی آوردند و از او خواستند که رهبری و زعامت مسلمین را بپذیرد و حکومتداری کند . مولاعلی پس از مقاومت بسیار سرانجام با بیعت افرادی که قاطبه مسلمانان را نمایندگی می کردند این مسئولیت را پذیرفت و سیره و شیوه حکومتداری رسول خدا را تداوم بخشید که سرانجامش شهادت در محراب بود . در مورد حکومتداری پس از اونیزتوسط فرزندش امام حسن همین رویه جاری بود تا زمانی که آن حضرت در جنگ با معاویه دریافت پشتوانه کافی مردمی برای ادامه حکومت ندارد و بناچار برای حفظ آموزه های اصیل دینی و شیعیان وفادار به امضای صلح با معاویه تن داد ، و از این پس و در گذر زمان شیوه حکومتداری در جامعه اسلامی با آنچه سیره نبوی و علوی بود فاصله بسیار گرفت
درایران بیش از صد سال است که در باره رابطه نهاد دین و نهاد سیاست به مفهوم جدید و مدرن بحث و مناقشه وجود داشته و دارد. از زمانی که سیطره استعماری کشورهای اروپایی در جهان گسترده شد و غالب کشورهای اسلامی مقهور و مستعمره این کشورها بصورت مستقیم یا غیرمستقیم شدند و بدنبال این رخداد طوفان تحولات فکری و سیاسی دنیای غرب سراسرجهان و ازجمله سرزمین های اسلامی را در نوردید ، جدالی سخت در میان مسلمانان به ویژه علمای دینی و روشنفکران برسر این موضوع در گرفت که چه نسبتی میان آموزه های دینی اسلام و نهاد سیاست و حکومت در جوامع اسلامی می تواند وجود داشته باشد؟
در ایران این بحث با ظهور چهره ای همچون سید جمال الدین اسدآبادی برجستگی یافت و پس از او در دوران تکوین نهضت مشروطیت پی گرفته شد و پس از پیروزی این نهضت و هنگام تدوین و تصویب قانون اساسی مشروطه اوج گرفت و سرانجام به جبهه بندی دو جناح مشروطه خواه و مشروعه خواه در میان سران نهضت از علمای دینی و روشنفکران منجر شد که از دل آن ماجرای های تلخی همچون به توپ بستن مجلس شورای ملی و کشتن برخی مشاهیر آزادیخواه و...، که درتاریخ معاصر ایران به استبداد صغیر مشهور است، برآمد و پس از پیروزی دوباره مشروطه خواهان با اعدام شیخ فضل الله نوری این دعوا صورتی تاریخی گرفت و...و البته در این فراز و نشیب ها و در گذرزمان سرانجام شرایط پس از مشروطه بگونه ای شد که رضاخان قزاق با کودتایی نظامی محصول مشروطه را درو و رژیم سلطنتی پهلوی بدتر از قاجار را برای بیش از 50 سال در ایران مستقر کرد و چه بلایا و مصیبتهایی که بر سر ایران و ایرانی نیاورد و...
ارزش عدالت، چنان والاست كه كانت هم كه به گرمی از آزادی دفاع میكند، میگوید: «اگر عدالتی نباشد، زندگی كردن به زحمتش نمیارزد» درطول تاریخ نیز، میبینیم كه همه حكمرانان، اگر ستمگری هم پیشه كردهاند؛ به نام عدالت حكومت میكرده اند؛ یعنی فكر میكردند كه باید از این شعار پیروی كنند و به خود اجازه نمیدادند كه ادعا كنند ما عدالت را هم زیر پا میگذاریم .ممكن است دركشوری بگویند كه برابری درحال حاضر قابلیت تحقق ندارد، اما درهیچ كشوری نیست كه ادعا شود ما به عدالت نیاز نداریم.
در نصوص مذهبی هم، عدالت والاترین ارزشهاست؛ چه درمقام قضاوت و چه درمقام زندگی اجتماعی . درقرآن، سخن از این نیست كه خسارت را چگونه بپردازیم، یا تلف مبیع قبل از قبض از مال كیست؟ صلح چه اثر دارد؟ ازدواج چگونه انجام میشود؟ نخستین خطاب این است كه به عدل حكم كنید (اعدلوا و هو اقرب بالتقوی )، زیرا كه عدالت به تقوی نزدیكتر است . اگر این آیه را با نص (ان اكرمكم عندالله اتقیكم ) بیامیزیم، نتیجه این میشود كه عدالت، باعث نزدیكی و قرب به حق میشود واین والاترین ارزش مذهبی واخلاقی است.
امام خميني (ره) نه تنها انقلاب را لحظه به لحظه رهبري کرد بلکه براي حفاظت از آن در غياب خود، نکات راهگشايي را نيز براي حاميان نظام اسلامي به يادگار گذاشت. يکي از آن نکات هوشمندانه اين بود که هرگاه ديديد دشمنان از شما تعريف کردند معلوم ميشود عيبي در کار است (صحيفه نور، ج 17، ص 250).
متأسفانه اين هشدار بجا ـ که پس از ارتحال امام، با تعابير مختلف از جمله همسو نشدن با دشمن، شاد نکردن دشمن و عدم تکرار سخن دشمن از سوي رهبر انقلاب نيز بارها مورد تأکيد واقع شده است ـ برخي دلسوزان را به اشتباه انداخته تا آنجا که گمان کردهاند که «هر سخني» که دشمن از آن استقبال کند يا به شادي دشمن منجر شود، يقينا ماهيت ضد نظام و انقلاب دارد! براي روشن شدن مسأله با چند مثال آغاز ميکنم.
بدون شک امام خميني شاگردي به بزرگي مطهري و دشمني به بزرگي شاه نداشت. اما همين شاگرد، بارها بزرگترين دشمن امام را شاد کرد. زماني که مجاهدين (منافقين) با شاه مبارزه ميکردند، مطهري علم مخالفت با آنها را برافراشت و از جمله شديدا از اينکه آنان مطالب خود را به جاي «به نام خدا»، با «به نام خدا و به نام خلق قهرمان ايران» آغاز ميکردند انتقاد کرده، آن را مصداق شرک خواند و باعث اختلاف ميان مبارزان شد، به گونهاي که گروهي از انقلابيون مطهري را همکار ساواک خواندند.
" در تاريخ اسلام هرگاه آزادي جاي خود را به امنيت داده، اسلام ضربه خورده است" به تعبير ديگري هرگاه مصلحت جانشين حقيقت شده اسلام خدشهدار شده است.ضرورت تكثر درعرصه سياست، همانند اكسيژن در عرصه حيات فردي است
شاهد تلاشي براي حذف رقيب چه رقيب درون گفتماني و چه رقيب برون گفتماني از عرصه سياسي هستيم.
ضرورت طرح ديدگاههاي مختلف و وجود تكثر درعرصه سياست، همانند اكسيژن در عرصه حيات فردي است و همانطور كه يك انسان بدون اكسيژن حياتي ندارد و رو به موت حركت ميكند، جامعه نيز بدون تكثر و طرح ديدگاههاي مختلف و زمينهسازي براي طرح اين ديدگاهها، يك كالبد بيرمق و يك جسم مرده و بيروح است.
وي با بيان اينكه " اين امر بارها هم مورد تاييد بنيانگذار كبيرانقلاب اسلامي و هم مورد عنايت بزرگان ديني، حكما و فيلسوفان شهير قرار گرفته است" خاطرنشان كرد: دراين ميان ميتوان به آراي خواجه نصير طوسي ـ كه حضرت امام(ره) سخت به ايشان علاقه مند بودند ـ اشاره كرد، اين حكيم حسب ارايه يك بنيان فلسفي براي اختلافها و ديدگاههاي مختلف، نكتهاي را مورد توجه قرار داده است و براي انسان سه عالم جسماني، مثال و عقلاني قائل است. او معتقد است از آنجا كه ما در اين عالم زندگي ميكنيم وجهي جسماني داريم كه اين وجه، اختلافاتي را ايجاد ميكند وآن چه تحت عنوان وحدت مطلق ازآن ياد ميشود، در اين عالم به دست نميآيد؛ چراكه جمع الجمع به عالم عقل و آخرت مربوط ميشود.
وي با بيان اينكه " دراين عالم خاكي، اختلاف و ديدگاههاي متفاوت امري طبيعي، ضروري و اجتنابناپذير است" اظهار كرد: اگر حيات اجتماعي در گرو هويت، شناسايي و مرزهاي خودي وغيرخودي اجتماعي باشد خواه ناخواه لازمه اين هويتجوييها و هويتيابيها انقسام جامعه به گروهبنديهاي مختلف اجتماعي است.
افروغ همچنين با بيان اينكه " فقدان كثرت موجبات شكلگيري نفاق را فراهم خواهد كرد" گفت: هم خصلت عوامفريبي و هم خصلت چاپلوسي و تملق در جوامعي حاكم ميشود كه گذشته از قانونمند نبودن توجهي به ديدگاههاي مختلف ندارند و اين نوع ديدگاهها را برنميتابند؛ بنابراين تكثرديدگاهها و وجود رقباي مختلف هم آب حياتي براي زندگي سياسي و هم ضرورتي اجتنابناپذير براي رشد و اعتلاي جامعه است.
به راستي، چه علل و عواملي در اروپاي شرقي بسترساز بروز و ظهور انقلاب هاي رنگي شدند؟ لشک کولاکوفسکي، در کتاب جريان هاي اصلي مارکسيسم، برآمدن، گسترش و فروپاشي، به علل و عوامل نظري و عملي بسياري اشاره مي کند. وي به ما مي گويد در روزگار استالين، يعني از آغاز دهه 1930 به بعد، مکتب مطلقاً تابع هدف توجيه و تجليل حکومت شوروي و يک يک اقداماتش بود. هيچ مجموعه يي از گفته ها و عقيده ها و مفهوم ها معرف مارکسيسم دوران استالين نيست. مساله اصلاً به اين يا آن فرضيه مربوط نمي شد، واقعيت اين بود که قدرت مطلقي وجود داشت که در هر لحظه مي توانست اعلام کند چه چيزي مارکسيسم است و چه چيز نيست. در هر لحظه «مارکسيسم» معنايي جز افاضات رسمي همين قدرت مطلق يعني شخص استالين نداشت. براي مثال، تا ژوئن 1950، مارکسيست کسي بود که نظريه هاي زبان شناسي «مار» (زبان شناس معروف روسي) را مي پذيرفت، پس از آن تاريخ، مارکسيست کسي بود که اين نظريه را يکسره رد مي کرد. ضابطه مارکسيست بودن اين نبود که کسي نظر معيني را حقيقت بداند، خواه نظر مارکس باشد خواه لنين يا استالين؛ تنها ميزان اين بود که حاضر باشد امروز و فردا و يک سال بعد هر آنچه قدرت مطلق مي گفت به گوش جان بپذيرد.
به راستي واژه هايي نظير «تهديد»، «براندازي»، «جاسوسي» و «انقلاب رنگي» چگونه به مدلول هايي ارجاع مي کنند که مورد اشاره مستقيم آنان است؟ پاسخ توصيف گرايان، پاسخي بديهي است؛به دليل معنايش. هر واژه يي در وهله نخست حامل معنايي معين است يعني هر واژه به معناي خوشه يي از ويژگي هاي توصيفي است. اما پاسخ ضدتوصيف گرايان، برعکس، آن است که يک واژه از طريق کنش «غسل تعميد آغازين» به يک شيء يا مجموعه يي از اشيا متصل مي شود و حتي اگر خوشه ويژگي هاي توصيفي که در آغاز معناي واژه را تعيين مي کرد کاملاً تغيير کند، اين اتصال بر جاي مي ماند. بنابراين توصيف گرايان بر محتواهاي «قصدي» درون ماندگار و باطني يک واژه تاکيد مي گذارند، در حالي که ضدتوصيف گرايان اتصال علي بيروني را تعيين کننده تلقي مي کنند، يعني نحوه انتقال واژه از يک سوژه به سوژه يي ديگر در متن زنجيره سنت.
با اين تمهيد نظري کوتاه مي خواهم بگويم نام ها و دلالت هايشان و توصيفات شان، همه مي توانند صرفاً ساخته و پرداخته يک گفتمان باشند. به بيان ديگر، اين گونه واژه ها مي توانند اساساً فاقد مابه ازاي معنايي، مصداقي و توصيفي واقعي و عيني باشند و صرفاً از رهگذر يک «غسل تعميد اوليه» هويت يافته باشند. در اين صورت، «قصد» (قصد غسل تعميددهندگان) نه تنها مقدم و مرجح بر «مصداق» (مدلول واقعي هر واژه) خواهد شد، بلکه «مصداق» نيز برساخته صرف اين «قصد» خواهد شد. بنابراين در چنين وضعيتي، «قصد» هم در منزلت خالق معنا و هم آفريننده مصداق مي نشيند و جز به اراده او، واژه يي امکان تولد، رشد و شکوفايي نمي يابد.
دوست دارم تاریخ سکوت را بنویسم: تاریخ «گفته های ثبت نشده»، «نوشته های آرشیو نشده»، «پرسش های پاسخ داده نشده»، «صداهای شنیده نشده»، «کنش های دیده نشده»، «بازیگران بازی داده نشده»، «واقعیت های فراموش شده»، «حقیقت های پایمال شده»، «زیبایی های زشت شده»، «زشت های زیبا شده»، «بایدهای نباید شده»، «نبایدهای باید شده»، «متن های حاشیه شده»، «حاشیه های متن شده»، «ضدانقلابیون انقلابی شده»، «انقلابیون ضدانقلابی شده»، «خودی های دگرشده»، «دگرهای خودی شده»، «راست های چپ شده»، «چپ های راست شده». دوست دارم سینه های قفل شده را بشکافم و رازهای نهفته و خفته در آنها را آشکار کنم؛ دوست دارم با چشم های بسته شده همسو شوم و «دیده ها»ی آنان را ببینم؛ دوست دارم با گوش های سنگین شده همراه شوم و «شنیده ها»ی آنان را بشنوم؛ دوست دارم با زبان های به لکنت افتاده شده یار شوم و «ناگفته ها»ی آنان را فریاد کنم؛ دوست دارم درباره ی «تاریخی ها»ی بی تاریخ یا تاریخ سازان تاریخ زدایی شده، بنویسم؛ دوست دارم درباره ی آنانی بنویسم که ایده هایشان و کردارشان به صورت حوادث زمانه تجلی کرد، اما زمانه به آنان سخت جفا کرد؛ دوست دارم درباره ی سرونازهای دوست داشتنی های این مرز و بوم بنویسم. دوست دارم تاریخ سکوت بنویسم. همچنین، دوست دارم ز آناني كه بودند و نبودند؛ ز آناني كه ديدند و نديدند؛ ز آناني كه بيدار، اما خفته بودند؛ ز آناني كه آزاد، اما برده بودند؛ ز آناني كه در راه، اما «مانده» بودند؛ ز آناني كه در هنگامه ی تحويل، درون خلوت خود گم گشته بودند؛ ز آناني كه در قدرت، اما سخت خسته بودند؛ ز آناني كه در جمع، اما يكه و بي تكيه بودند؛ ز آناني كه فهميدند، نگفتند؛ ز آناني كه ندانستند، گفتند؛ ز آناني كه نيست را هست كردند؛
از هنگام وقوع انقلاب اسلامی تاکنون، نویسندگان و محققان بسیاری در ایران و غرب با رویکردهای مختلفی در صدد تبیین آن برآمدهاند. از میان همه این رویکردها کدام یک قدرت تبیین بیشتری داشتهاست؟
هر رویکرد نظری ویژگیهایی دارد که آن را از دیگر رویکردها متمایز میکند. در عین حال هر کدام گویای بخشی از واقعیات هستند، اما آنچه از نگاه من مسلم است، این است که انقلاب اسلامی با هیچکدام این فرمولها مطابقت تام و کامل ندارد. مثلا رویکردی انقلاب را نتیجه تضاد و تعارض طبقاتی میداند، در حالی که انقلاب ایران فراگیر و دربرگیرنده همه اقشار اجتماع بود و نه یک قشر خاص. در این انقلاب، مردم روستاها و شهرها و نقاط مختلف کشور مشارکت داشتند. یا برخی محققان انقلابها را نتیجه یکسری فراز و نشیبها و تحولات شدید اقتصادی میدانند که خب، این هم پاسخگوی کار ما نیست. در این مورد میتوان گفت که انقلاب ما، انقلاب ارزشها بود، یعنی مسائل اقتصادی صرف نمیتوانست محرک مردم باشد. انقلاب طبقه متوسط و یا انقلاب از بالا هم نبود که در پارهای دیگر از نظریات بیان میشود. همه اینها مرا به این باور میرساند که انقلاب ما از جهات مختلف، مسئله بدیعی بود که با بسیاری از فرمولها سازگاری نداشت؛ به یاد بیاورید که در آن زمان قیمت نفت بالا رفتهبود. طبقه متوسط شهری شکل گرفته و اصلاحات ارضی انجام شدهبود. از سویی دیگر هم یک نظام دیکتاتوری برقرار بود با پشتوانه 2500 سال تاریخ شاهنشاهی، به گونهای که موجودیت خود را به راحتی توجیه میکرد، حتی از طریق مذهبی. انقلاب ایران در چنین شرایطی رخ میدهد و خب بنا به همین دلایل است که میگویم هیچ کدام از رویکردهای یاد شده به تنهایی برای تبیین انقلاب ایران کافی نیست. این انقلاب به تاریخ 200 سال اخیر ایران برمیگردد و ریشه در تحولاتی دارد که از قرن 19 به این سو رخ دادهاست. اما در آن سالهای آخر حکومت شاه اتفاقات بسیار مهمی نیز به وقوع پیوست که از مهمترین آنها احیای مذهب در جامعه بود، آن هم به واسطه روشنفکران مذهبی و خاصه دکتر شریعتی که از اسلام اجتماعی سخن میراندند و از سویی رهبری انقلاب هم در دستان شخصیتی مذهبی چون امام خمینی (ره) بود. در کنار این امر، آگاهیهای مردم ایران نسبت به جهان بالا رفتهبود، جهانی که در همان سالها شاهد چند انقلاب و همینطور جنبش ضداستعماری بود، مثل انقلاب کوبا، انقلاب الجزایر، مصر، ویتنام و... مردم با آگاهی از این انقلابها به یک حس محرومیت نسبی رسیدهبودند. خود را با مردم این کشورها مقایسه میکردند که از استعمار و ظلم رها شدهبودند و در سر رویای یک انقلاب داشتند. البته نقش روشنفکران را هم نمیتوان نادیده گرفت، چرا که آنها حتی از دوران پیش از دکتر مصدق مبارزه خود را آغاز کردهبودند و به مردم آگاهی میدادند. ما مدیون آنها نیز هستیم، دانشگاهیان، نویسندگان و روشنفکرانی که درد وطن داشتند.
جنبش سبز برانداز نیست
غلام عباس توسلی متولد: 1314، رشخوار (تربت حیدریه)دکترای تخصّصی جامعه شناسی - دانشگاه سوربون
عضو پیوسته فرهنگستان و استاد بازنشسته جامعه شناسی، دانشگاه تهران
جنبشهای اجتماعی در تمام جهان، با توجه به پیشینه تاریخی آن کشور و مطالبات همیشگی آن مورد داوری قرار میگیرد. در ایران از عصر مشروطه، ما شاهد خواست دموکراسی و آزادی در بین اقشار گوناگون جامعه، به خصوص قشر روشنفکر بودهایم. خواستههای مشروطه در مواردی هنوز به عنوان خواست اول اقشار جامعه مطرح است. دکتر غلامعباس توسلی حرکت های مردمی اخیر و خواست آزادی و دموکراسی را ادامه خواستههای مشروطه، ملی شدن صنعت نفت و انقلاب ۵۷ میداند. روزنامه اعتماد، با وی درباره جنبشهای اجتماعی ایران و ویژگیهای آنها گفتوگویی به شرح زیر انجام دادهاست:
- ایران در طول دو قرن گذشته شاهد جنبشهای اجتماعی فراوانی بودهاست که در بسیاری از موارد خصوصیات منحصر به فردی داشتهاما در اصولی نیز اشتراکات فراوانی داشتهاند. ویژگیهای مشترک جنبشهای اجتماعی ایرانی چیست؟
جنبشهای اجتماعی بسته به هدف شان یا گروههای درگیر آن مورد بررسی قرار میگیرند اما در عصر مدرن به طور کلی میتوان جنبشها را به دو قسمت تقسیم کرد. جنبشهای اجتماعی در ایران معمولاً یا هدف آزادی و دموکراسی داشتهاند یا عدالت محور بودهاند. جنبشهای عدالت محور معمولاً سوسیالیستی بودهاند. جنبشهای آزادی محور در عین حفظ هدف اصلی خود عدالت را نیز به عنوان یکی از اهداف در نظر داشتهاند مانند انقلاب فرانسه که شعارش آزادی، برابری و برادری بود. عدالت نزد جنبشهای آزادی محور تنها مفهوم عدالت اقتصادی نداشته و عدالت اجتماعی و... را نیز دربر میگرفته. این محورها میتوانند در بحث خرد نیز مطرح باشند مانند آزادی کارگران، آزادی زنان یا قشرهای گوناگونی که در کشورها زندگی میکنند. بحث جنبشهای اجتماعی بحث پیچیده یی است چرا که یک بعد ندارد و باید آنها را از منظرهای گوناگون مورد بررسی قرار داد. مساله دیگری که در مورد جنبشها دارای اهمیت است طرف مقابل آنهاست به این معنا که جنبشها در مقابل چه افراد یا چه تفکری تشکیل شده اند. این مساله نیز در داوری تاریخ نسبت به جنبشها تاثیرگذار است. در جنبشهای ایرانی چند مانع مهم در برابر جنبشها وجود داشتهاست؛ یا سنت کور مطرح بودهاست یا حاکمان مستبد یا نیروهای استعمارگر خارجی. در عصر مدرن جنبشهای حقوق بشر، جنبشهای نژادی یا جنبش سبز مطرح شدهاست.
«ولا يجرمنکم شنئان قوم علي الا تعدلوا؛ مبادا کينه و دشمني با گروه و جمعيتي شما را به ورطه گناه و بي عدالتي بکشاند.» (قرآن کريم، سوره مائده، آيه 8)
پيش فرض منطقي و پذيرفته شده هر «اقدام رسمي» که از سوي بخش هاي گوناگون و ارکان و اجزاي يک «نظام مشروع» صورت مي گيرد اين است که آن اقدام اولاً پايه محکم قانوني دارد ثانياً با استفاده از شيوه ها و رويه هاي منحصراً قانوني انجام مي شود و ثالثاً در برابر وجدان عمومي جامعه قابل دفاع و پاسخگويي و اقناع کننده است.
نمي شود زير تابلوي «نظام مشروع و قانوني» و به عنوان يک «اقدام رسمي»، بي اعتنا به قانون يا با بهره گيري از شيوه هاي غيرموجه، هر کاري را که دل مان خواست يا به مصلحت دانستيم انجام دهيم و نگران خدشه بر وجهه «نظام مشروع» نباشيم.
هرچه حساسيت يک نظام درباره «وجاهت و مشروعيت» خود بيشتر باشد، درباره قانوني بودن و خدشه ناپذيري اقدامات زيرمجموعه اش حساسيت و مراقبت بيشتري دارد. اين گمان صحيح نيست که گذر زمان و «ويتامين نسيان» مي تواند خاطره آزرده شده وجدان عمومي را پاک کند و زخم وارد شده بر پيکر اعتماد جامعه را التيام بخشد.
تاريخ ادب و هنر جهان در کنار خلق شاهکارهاي بيبديل شاهد دادگاههاي کمنظير هم بوده است. در اين دادگاهها شاعران و نويسندگان محاکمه شدهاند، به تبعيد فرستاده شدهاند، به زندان برده شدهاند، ممنوعالقلم شدهاند و بعضا به دار آويخته شدهاند يا ترور شدهاند. اغلب اين محاکمهها به خاطر پايبندي نويسنده به عقيدهاي خاص بوده است؛ عقيدهاي که ساز مخالف ميزده و حسادت حاسدان را برميانگيخته. نمونههاي آن هم محدود به فرهنگ خاصي نيست. هم حسود همه جا هست و هم کسي که براي اين و آن پرونده ميسازد. در اين يادداشت ميخواهم سه نمونه از محاکمههاي جنجالي را در تاريخ خودمان مرور کنم. اين سه محاکمه مربوط است به حلاج، عينالقضات و شيخاشراق. هر سه در دورهاي کشته شدند که در غرب از آن با عنوان «قرون وسطي» ياد ميکنند. با اين حال اين محاکمهها محدود نبوده است به قرون وسطي. در دورههاي ميانه و جديد و مدرنيته و پسامدرنيته هم برپا شده و شاعران و نويسندگان به محاکمه کشيده شده اند. در محاکمه حلاج و عينالقضات و شيخاشراق از يک طرف پاي متشرعان در ميان بوده است و از يک طرف زدوبندهاي سياسي. اما ظاهرا تنها قتل شيخ اشراق با مقاصد سياسي و امنيتي همراه بوده است. صلاحالدين ايوبي در دوراني که شيخ اشراق وارد حلب شده بود با صليبيها ميجنگيد و از نفوذ کساني که پايبند به عقايد و انديشههاي عامه نبودند نوعي هراس داشت. شيخ اشراق در روزهايي که وارد حلب شده بود با علماي آنجا مناظره کرده بود و رفتارش باعث رنجش علما و متشرعان شهر شده بود. آنها پروندههايي برايش ساختند و او را خطري براي امنيت به حساب آوردند.
اگر بگوييم اتفاقات پيش آمده، حاصل تفکرات گروهي است که در راس آن خاتمي، موسوي و کروبي قرار دارند و پشتوانه آن هاشمي است و همه اين اتفاقات از قبل برنامه ريزي شده است، معلوم مي شود نه اصلاح طلبان را شناخته ايم و نه به مختصات سياسي و اجتماعي ايران واقفيم. به عنوان مثال بنده راهپيمايي عظيم 25 خرداد را حاصل تفکر و برنامه ريزي موسوي و کروبي نمي دانم چرا که تا جايي که به ياد دارم، وقتي با عليرضا بهشتي و ديگر دوستان صحبت مي کرديم تا دقيقه 90 مشخص نبود ميرحسين موسوي و مهدي کروبي در راهپيمايي شرکت خواهند کرد يا نه. با توجه به اينکه وزارت کشور مجوز برگزاري راهپيمايي را نداده بود، همه دوستان براي شرکت در راهپيمايي مردد بودند.
اما نبايد فراموش کرد که همه مردم ما همچون صادق زيباکلام نبودند که مردد باشند. مردم به راه افتاده بودند. مردم کاري نداشتند که بدانند موسوي و کروبي شرکت خواهند کرد يا نه. در آن لحظه ديگر کروبي و موسوي مطرح نبود. «تو، که باشي که کني يا نکني؟» مردم با اطمينان در خيابان ها حاضر شده بودند. آنها از ساعت ها قبل در آنجا حضور داشتند،يعني تنها چيزي که براي آنها مطرح نبود، اين نکته بود که آيا موسوي و کروبي و ديگران شرکت مي کنند يا نه، مردم منتظر فرمان و دستور کسي نبودند. مردم به حمايت کسي نياز نداشتند. اين همان چيزي است که اعتراف گيرندگان نمي توانند درک کنند و به همين دليل بنده اطمينان دارم اين دادگاه ها و اعترافات، راه به جايي نخواهد برد. اينکه آنها اصرار دارند امثال تاج زاده، رمضان زاده، امين زاده و... را مسوول و باني اتفاقات اخير بدانند، نشان دهنده آشنا نبودن مسوولان و مقامات امنيتي و قضايي با جامعه ايران است.
مدیرمسئول روزنامه کیهان
با اهدای سلام
متأسفانه روزنامه کیهان فقط یک چهارم جوابیه اینجانب به مقاله «آقای علی مطهری بخواند» را که در روز 88.5.15 در آن روزنامه درج گردیده بود، چاپ کرد و بخش زیادی از جوابیه را که ارتباط مستقیم با آن مقاله داشت حذف نمود و سپس پاسخی به جوابیه اینجانب داد که نشانههای خامی و کمسوادی در آن هویداست و به علاوه برای فریب دادن خوانندگان کیهان، انتقاداتی به اینجانب وارد نمود که پاسخ آنها در همان بخش حذف شده موجود بوده است، لذا چند نکته را متذکر میشوم:
1 ـ گفتهاید تشبیه سخن آقای جنتی در نماز جمعه به سخن معاویه و در جنگ صفین قیاس معالفارق است و درست نیست. عرض میکنم در تشبیه، وجود یک وجه شباهت میان مشبه و مشبهبه کافی است. اگر میگوییم سخن آقای جنتی که «مسئولیت قتل همه کشته شدگان پس از انتخابات به عهده محرکان حوادث اخیر است» شبیه سخن مقاویه در جنگ صفین است که گفت: «قاتل عمار یاسر علی است که او را به این جنگ آورده» لازم نیست که این دو حادثه از همه جهات مانند یکدیگر باشند، بلکه یک جهت شباهت کافی است؛ بنابراین، قیاس معالفارق در کار نبوده است.
از مردم آسیب دیده در وقایع اخیر دلجویی شود" جمله ای است که در روزهای گذشته از بسیاری شخصیت های سیاسی از آقای هاشمی رفسنجانی گرفته تا امیر محبیان اصول گرا شنیده ایم.
مفهوم دلجویی را، در شرایطی که هم وطنم، همسایه ام، فرزندم و یا دوستم تنها به دلیل آنکه می خواهد به رای و عقیده اش احترام گذاشته شود در خون می غلطد نمی فهم. نمی فهمم چگونه عده ای تصور می کنند می شود از ملت و مادران داغدیده دلجویی کرد و به آسانی همه فجایع اتفاق افتاده را فراموش کرد. نمی دانم چگونه می توان با دلجویی چشم های سراسر از عشق ندا آقا سلطان را در لحظه آخر زندگیش فراموش و به سادگی از آرزوهای سهراب اعرابی گذشت.
من معنای یک دلجویی ساده از مادر محمد کامرانی و معامله با چکمه پوشان برای تداوم حکومت پادگانی را درک نمی کنم. درک نمی کنم که چگونه یک سیاستمدار یا روزنامه نگار یا هر فرد وابسته به قدرتی می تواند به راحتی کلمه دلجویی از مادر و ملتی عزادار را برای حفظ اندیشه ای که دست هایش به خون جوانا ن آلوده است بر زبان بیاورد. درک نمی کنم که چگونه می شود از مردم انتظار داشت که پس از دلجویی فریاد نزنند و به خون ریخته اعتراض نکنند، آرام باشند و آن همه آرمان های عزیزان خود را که برایش به خون غلطیدند فراموش کنند. پرچم های آنها را را بر زمین بگذارند و به خانه هایشان باز گردند و تصور کنند که هرگز اتفاقی نیافتاده است آنهم در شرایطی که هنوز آثار خون بر سنگفرش هاست و زخم باطوم بر بدن ها و دوستانمان در محاق و زندان.
من مفهوم سکوت در دوران طاعون زده امروز را که عده ای برای قدرت و ثروت بر جان این مردم افکنده اند نمی دانم و نمیدانم که چگونه می شود به توصیه بزرگان برای استمرار این بلا وحدت کرد و درد را به جان خرید تا حاکمان در آرامش و آسایش هر چه بیشتر بر سر ملت ایران مسلط شوند.
آنچه بدیهی است منازعه امروز ملت ایران با حاکمان منازعه میان عزت و سرافرازی با کسانی است که ایرانی را تحقیر شده و فرومایه می خواهند و می خواهند از ملتی آزاده، بنده ایی مطیع و فرمانبردار بسازند. می خواهند حکم برانند و مردم اطاعت کنند. به نام خدا و دین فرمان بدهند تا ملت به مانند بردگان و رعیت ها فرمان ببرند. حاکمانی که منتقدین را بی دین و مزدور بیگانه می خوانند تا به نام بی دینی، آزادگان را سر به دار کنند. مردم را با گلوله می زنند و ننگ خشونت طلبی را به جوانانی می بندد که تنها سربندی سبز بر پیشانی و روبانی بر مشت های گره کرده اشان دارند تا هویت از دست رفته خویش را از دست تاراجگران آزادی باز پس بگیرند و آنچه در میان این مبارزات می درخشد حضور دختران و زنان ایرانی است که در 30 سال گذشته مزه طعم تلخ تبعیض و تحقیر را چشیده اند وهر روز به دلیل زن بودن جنس دوم بودن را حس کرده اند.
آنان زنانی هستند که پرچم این جنبش ضد تبعیض را برای کسب حقوق برابر به دست گرفته اند و برای برابری گلوله می خورند، به زندان می روند و زیر ضربات مشت و لگد قرار می گیرند تا در مقابل فرهنگ خشونت علیه انسانیت ایستادگی کنند. زنانی که می خواهند آرامش و امنیت به کشور و خانه هایشان برگردد. می خواهند یکبار برای همیشه زنان در کنار مردان مزه آزادی را بچشند و ثابت کنند همچنان که زنان کشته می شوند و به زنان می روند و هزینه می دهند، می توانند از کلیه حقوق انسانی بدون هیچ تبعیض و تفاوتی در یک حکومت دموکراتیک بهره مند شوند.
فریبا داودی مهاجر، روزنامه نگار و فعال حقوق بشر، یکی از رهبران صریح کلام جنبش زنان در ایران و از سازمان دهندگان فعالیتهای حقوق زنان میباشد. در 29 فروردین ماه سال 1386، به همراه چهارکوششگر زن دیگر به دلیل شرکت در تظاهراتی مسالمت آمیز در شهریور ماه سال 85 در تهران به چهار سال زندان محکوم شد. اتهامات وی اقدام علیه امنیت ملی، تبلیغ علیه نظام، مصاحبه با رسانههای خارجی، و نشر اکاذیب بود. مهاجر سردبیر انجمن روزنامه نگاران جوان، عضو مرکزی کمیتهی سازمان مدافعان آزادی مطبوعات و رسانهها در ایران، و همچنین عضو شورای عالی ادوار دفتر تحکیم و حدت است. وی برای روزنامهها، و نشریات مختلف اینترنتی اصلاحطلب از جمله «کنشگران» مطلب نوشته است. اگرچه وی توسط مقامات حکومتی از نوشتن برای نشریات مستقل منع شده بود، مطالب و نوشتههای وی در نشریاتی همچون «روز»، «اعتماد»، «یاس نو»، و «گویا نیوز» به چاپ میرسید. مهاجر فارغ التحصیل رشته علوم سیاسی از دانشگاه آزاد تهران است.
زني شبانگاه بر بام خانه بر بالين داماد و دختر شد و گفت: هوا سرد است كمي مهربانتر خفتن به سلامت نزديكتر باشد. سپس به ديگر سوي بام بر سر بستر پسر و عروس رفت و گفت: هوا گرم است اندكي دوري، تندرستي را سزاوارتر است. عروس كه هر دو گفته را شنيد گفت:
قربان ميروم خدا را يك بام و دو هوا را
آن سر بام سرما اين سر بام گرما!
اين مصداق تمام عيار حكايت اوضاع و احوال ماست! عدهاي در اين مملكت باورشان اين است كه: «ميزان حقاند»! هرچه و هر كه در مسير تاييد و حمايت از آنان باشد فارغ از هر ملاحظه و محدوديت و شرط و حدي در جبهه حق قرار دارد و بر عكس هرچه و هر كه اندك تفاوت و مغايرتي با آنان داشته باشد، در جبهه باطل است. بر پايه اين «فرضيه خودخواهانه و نادرست»، يعني خود حق پنداري، به خودشان اجازه ميدهند براي به اصطلاح دفاع از جبهه حق يعني خودشان! هر كاري و با هر وسيلهاي انجام دهند و به هيچكس نيز پاسخگو نباشند.
با آنكه اين جماعت در ايجاد و گسترش بسياري از مسائل و چالشهاي كشور، از جمله در بهوجودآمدن وضعيت بحراني كنوني، نقش بيچون و چراي مولف و موثر دارند، اما همواره از موضع مدعي و طلبكار، آن هم با بسط يد كامل ديگران را آماج عمليات تخريبي قرار ميدهند، بيكمترين پرواي ديني و اخلاقي و سياسي تهمت ميزنند، ناسزا ميگويند، خط و نشان ميكشند، پروندهرسانهاي تشكيل ميدهند و سرانجام راي صادر ميكنند و گاه اگر مزاحمتي احساس نكنند، چهبسا اقدام به اجراي راي صادره از سوي خودشان نيز ميكنند! خطاب اين نوشته در وهله نخست با متوليان نظام است: آيا اين شيوه «خود حقپنداري»، «خودگويي و خودخندي» و بهويژه «خود بگير و ببندي»! براي همه بهطور يكسان جايز و مباح است؟ يا به مصداق قضيه يك بامو دوهوا، اين سو گرما و آن سو سرما حاكم است؟! اگر قرار باشد هر كس به صرف اينكه به اصطلاح روزنامهاي از كيسه بيتالمال را در اختيار دارد، يا از پست و مقامي در فلاننهاد نظامي برخوردار است، يا عضو فلان فراكسيون مجلس است و خلاصه پشتگرم كانونهاي قدرت است و گمان ميكند كه «از هفت دولت آزاد است» دهانش را باز كند، قلمش را رها سازد و هر چه دلش خواست بگويد، آيا ديگران نيز متقابلا اجازه و امكان چنين كاري را دارند؟ يا آن سوي بام سرد است؟! آيا مرگ خوب است به شرط آنكه براي همسايه باشد؟ آيا «قانون» لازمالرعايه است به شرط آنكه صرفا در مورد رقيب و منتقد و مخالف باشد؟!
«نردبان» فقط براي بالا رفتن نيست، هنگام پايين آمدن نيز بايد باشد. پس هرگز نبايد نردبان را شكست يا به شكسته شدن آن رضايت داد. چه كسي ممكن است پس از بالا رفتن از نردبان و به نقطهاي در آن بالا رسيدن، احساس كند كه ديگر نيازي به وجود نردبان نيست، آن را پس بزند يا بشكند؟! معمولا آدمها وقتي از نردبان بالا ميروند قصد جاخوش كردن و براي هميشه در همان نقطه ماندن ندارند، ميفهمند كه روزي روزگاري بايد پايين بيايند و البته اگر مجال و امكاني تازه فراهم شود دوباره بالا بروند و حتي بالاتر از پيش. پس، وجود نازنين «نردبان» همواره بايد محفوظ و محترم بماند، چه براي بالا رفتن، چه پايين آمدن. آن كس كه نردبان را، پس از بالا رفتن و به نقطهاي رسيدن، ميشكند، در واقع زمينه شكسته شدن ستون فقرات خود را فراهم ميسازد، خواه قصد پايين آمدن داشته باشد يا بالاتر رفتن را اراده كرده باشد. هر «نظام مشروع و قانوني» بر پلههاي «نردبان اعتمادملي» تا نقطه مطلوب بالا ميرود، از لحظه تاسيس تا استقرار و تثبيت. اركان و مقامات هر نظام مشروع و قانوني نيز چنين مسير و سرنوشتي را طي ميكنند. «نردبان اعتماد ملي»، دستكم دو پله بسيار مهم دارد:۱- افكار عمومي۲- گروههاي مرجع
هر يك از اين دو اگر به هر دليل آسيب ببينند، «نردبان اعتماد ملي» شكسته ميشود، براي بالا رفتن و پايين آمدن، بيتمكين و نااستوار خواهد شد.انتخابات دوره دهم رياستجمهوري به ويژه با اين سرنوشتي كه براي آن رقم زده شده فارغ از همه صفات و القابي كه به آن دادهاند، جلوهگاه يك واقعيت انكارناپذير و تلخ گرديد: «نردبانهاي شكسته» . گمان ندارم هيچكس، حتي خوشبينترين و بيخيالترين آدمها، در اين كه به هر دو پله مهم نردبان اعتماد ملي آسيب جدي وارد شده چون و چرا داشته باشند. ممكن است در حد و اندازه يا علل و عوامل آن مناقشه باشد اما در اصل شكاف و شكستگي ترديدي نيست. به باور من، راه چاره نه «ساده نمايي» مساله و نه «پاككردن صورت آن» و نه «غلط اندازي در نشاني ريشههاي آن» است. عصبانيت و درشتگويي و به اين و آن پريدن و خط و نشان كشيدن و تهديد و ارعاب نيز هرگز چاره كار نيست بلكه «گره» را كورتر خواهد كرد. متاسفانه نكته بسيار مهمي كه هم «آتش افروزان اصلي» ماجراهاي اخير، يعني مسببان خدشه به اعتمادملي، و هم «دمندگان حرفهاي» به اين آتش يعني محافل مطبوعاتي و رسانههاي زنجيرهاي برخوردار از مصونيت آهنين به سركردگی روزنامه كیهان و پاجوشهايش از آن غفلت كردهاند يا از روي عمد آن را ناديده ميگيرند اين است كه: قضاياي اخير صحنه جبههبندي «نظام – ضدنظام» نيست. هرچند حضرات به هر روش يا بهرهگيري از مغالطه «اشتراك لفظ» ميكوشند چنين جبههبندی مسخره ای را تدارك كنند.
به جرأت ميتوان گفت که قاطبه افراد غيرمغرضي که در سي سال گذشته با انقلاب قهر کردهاند، به دليل يک واژه سه حرفي بوده است: «ظلم». اين افراد، يا ظلمي بر خودشان رفته و فريادرسي نديدهاند، و يا ظلمي آشکار در حق يک فرد ـ مانند آنچه در جريان بازجويي وحشتناک بر همسر سعيد امامي رفت ـ شاهد بودهاند، ولي هر چه به انتظار نشستهاند آب از آب تکان نخورده است. درد و سخن در اين زمينه بسيار است؛ تنها به ذکر چند نکته بسنده ميکنم.
1. دفاع از يک نظام اسلامي با توسل به شيوههاي غيراسلامي و بلکه غيرانساني، همان قدر موفقيت آميز است که کسي بخواهد با شرابخواري از سنت نبوي پاسداري کند. برخي رفتارها مخصوصا با بازداشت شدگان وقايع اخير و خانواده هايشان گواهي ميدهد که گروهي پرنفوذ ـ که حفظ آبرويشان تضمين شده است ـ براي اينکه به خيال خودشان چشم فتنه را در بياورند مجاز به هر نوع ظلمي هستند حتي اگر چيزي از آبروي انقلاب و امام باقي نگذارند.
2. به نظر ميرسد که در کشور ما همه مسائل، جز يک مسأله، قابل چشم پوشي و يا اهمال است حتي آنجا که پاي يک حکم اسلامي و يا روحانيت در ميان باشد. آن استثنا آنجاست که مساله، نام «امنيتي» به خود بگيرد، به طوري که تقاضاي اجراي عدالت در مورد يک مساله امنيتي از سوي هر کس، مساوي است با همسو خوانده شدن با اسرائيل.
به همين دليل است که براي آزرده نشدن برادران اروپايي حکم قطع دست سارق (در شرايط خاص) که در قرآن هم آمده اجرا نميشود و حتي در مورد اعدام شروران متجاوز به عنف به کودکان و نواميس مردم به خاطر اعتراض کشورهاي غربي کوتاهي صورت ميگيرد (چون اين مسائل «امنيتي» نيست و بنابراين ميتوان کوتاه آمد)، اما در مورد مرگ افرادی چون زهرا بني يعقوب در زندان اگر تمام آبروي اسلام و نظام و انقلاب هم فدا شود مسألهاي نيست چون پاي دردانههاي امنيتي در ميان است. باز از همين روست که فيلم «مارمولک» با اينکه شائبه به ملعبه درآمدن روحانيت را داشت از سوي کارشناسان امنيتي بي اشکال اعلام شد اما فيلم «به رنگ ارغوان» که در مورد يک مأمور امنيتي است به خاطر ممانعت آنان جواز نمايش نميگيرد.
از نظر نگارنده اساسا کیهان اعتقادی به آزادی بیان ندارد و به خاطر کتمان حقایق و بی تفاوتی نسبت به ناراستیهای حکومت، آن هم به بهانه حفظ نظام، از دوستان نادان و البته خیرخواه انقلاب اسلامی به شمار میرود و دوستیهای آن با انقلاب و ولایت فقیه از قبیل دوستیهای خاله خرسه است که معمولا ضرر آن از نفع آن، دافعه آن از جاذبه آن و دشمن سازی آن از دوست سازی آن بیشتر است.
برای نمونه، آیا در روزهای اخیر، کیهان به طور جدی درباره قتل ناجوانمردانه چند جوان در بازداشتگاهها و لزوم معرفی و مجازات عاملان آن خبر یا مطلبی درج کرده است؟ هرچند برای پاسخ به نظرات اینجانب مجبور شده است اشاره ای به این موضوع بکند. همین مقدار هم نسبت به کیهان قابل تقدیر است، شاید هم از دست آقای شریعتمداری در رفته است.
از همین جا پاسخ اینجانب به این پرسش که چرا برخی مقالههایم در روزنامه اعتماد ملی و مانند آن چاپ میشود روشن میشود و آن این است که اساسا کیهان و برخی روزنامههای دیگری که خود را اصولگرا نامیدهاند، مقالات امثال اینجانب را که به دردهای جامعه میپردازد و با مذاق توجیهگر آنها سازگار نیست درج نمیکنند، چنان که کیهان بارها مقالات اینجانب را پس فرستاده است. زبان حال کیهان این است که ما مقالات شما را چاپ نمیکنیم، شما هم حق ندارید به روزنامههای دیگر بدهید و اگر دادید ما در ستون «کیهان و خوانندگان» از قول مردم! انتقاد میکنیم.
اما درباره مقاله مذکور، نویسنده محترم استدلال خود را بر چند پایه قرار داده است: اول این که همان طور که علی ـ علیه السلام ـ «حق مطلق» و معاویه «باطل مطلق» بود، در ماجرای اخیر نیز یک طرف حق مطلق و طرف دیگر باطل مطلق است. بطلان این سخن آشکار است. دو طرف ماجرای اخیر حق و باطل را ممزوج کرده اند؛ گرچه کفه حق در یک طرف و کفه باطل در طرف دیگر برکفه مقابلش میچربد. حمایت ولی فقیه از یک طرف این ماجرا دلیل بر این نیست که آن طرف حق مطلق است و طرف دیگر باطل مطلق. مثلا همان طور که آقای موسوی با اصرار بر مسأله تقلب، مردم را تشویق به حضور در خیابانها کرد و زمینه آشوبها را فراهم نمود، آقای احمدی نژاد نیز با نحوه خاص مناظره خود با آقای موسوی و اتهام زنی به افراد غایب در آن جلسه، آغازکننده این ماجرا و عامل اصلی پدید آمدن فضای احساسی و هیجانی و تنگ شدن فضای عقل و تدبیر و زمینهساز آشوبها به شکل دیگر بود.
* عماد افروغ سال 1335 متولد شد و داراي دكتراي جامعه شناسي است. تاكنون از او 21 كتاب و 50 مقاله منتشر شده است. وي رييس كميسيون فرهنگي مجلس هفتم و همچنين عضو هيات علمي پژوهشگاه علوم انساني و مطالعات فرهنگي است. «اسلام و جهاني شدن»، «هويت ايراني و حقوق فرهنگي»، «رنسانسي ديگر» و «انقلاب اسلامي و مباني بازتوليد آن» از كتابهاي منتشر شده افروغ به شمار ميروند.
**********
تبيين انقلاب از منظر فلسفي در پژوهشها، پديدهاي تازه به حساب ميآيد و پرداختن به چرايي حادثهاي كه در نگرش فلسفي خود به حكمت متعاليه ملاصدرا تكيه دارد، مبناييتر است. بررسي اينكه كدام نگرش فلسفي، قابليت خلق يك انقلاب را داشته كه در نتيجه منجر به يك فلسفه سياسي شده، از سرفصلهايي است كه تاكنون كمتر كسي به آن پرداخته است. كليگرايي توحيدي، ارتباط وجودي بين پديدهها و توجه به اصالت وجود، از مهمترين ويژگيهاي فلسفه صدرايي است. در عين حال، فلسفه سياسي انقلاب به نيازهاي مردم توجه دارد و ما شاهد يك انبساط وجودي و توجه به اصالت جامعه در انقلاب هستيم. امام(ره) با بهرهگيري از اين نگرش در مقاطع مختلف، اين انقلاب را هدايت كردند. اصرار امام خميني(ره) مبني بر برگزاري انتخابات، توجه به نيازهاي مردم، تاسيس نهضت سوادآموزي و ... نتيجه اين الگوگيري است.
رهبري امام(ره) در انگيزه، مقصد و ساز و كار متفاوت است. امام(ره) عارفي بود كه با انقلاب، سفر چهارم سلوك عرفاني خود را آغاز كرد؛ چراكه سفرهاي عرفاني از خلق آغاز و به خلق ختم ميشود و عارف در سفر آخر به هدايت مردم ميپردازد.
نوع هدايتي كه امام(ره) در جريان انقلاب دارد، فراگير بودن اقشار مختلف مردم، پاسخگويي به نيازهاي اخلاقي، مادي و معنوي مردم، از امتيازات رهبري امام خميني(ره) است. همچنين اين انقلاب به لحاظ رهبري قابل مقايسه با جنبشهاي تاريخي ايران در 100 سال اخير نيست.
فهم پيامهاي فرهنگي انقلاب و عدم غفلت از انتقال آنها به نسلهاي بعدي از اولويتهاي نخست شناخت فرهنگي انقلاب ميباشد و توفيقات ما در اين زمينه درخور توجه و در حد انتظار نيست. بعد از جنگ، گفتمانهايي را براي تحول به كار گرفتيم كه غير فرهنگي بودند. ما بر اساس انطباق توسعه بر فرهنگ عمل نكردهايم، بنابراين، بايد فرهنگ توسعه را نهادينه ميكرديم و سپس به توسعه فرهنگي انقلاب ميپرداختيم.
و علت اين امرعدم فهم توسعه فرهنگ است در مباني فرهنگي به گونهاي ميانديشيديم ولي رفتار فرهنگي متفاوتي داشته ايم كه باعث اشتباه در شناساندن انقلاب به نسل جديد شد.
«غفلتي كه بعد از جنگ نسبت به بعد فرهنگي انقلاب و توسعه فرهنگي آن صورت گرفت، باعث مظلوميت فرهنگ شده است»، البته نبايد اين مظلوميت را به علت بودجه ناكافي و عملكرد نامناسب دستگاههاي دولتي دانست بلكه نوع نگاه ما به جامعه و فرهنگ انقلاب در اين مساله دخيل است.
به نظر میرسد عنوان این یادداشت چنان گویاست که شاید نیازی به شرح و تفسیر آن نباشد زیرا هم بهانه خبری ان معلوم است و هم جوهر استدلالی آن به اختصار مذکور. بنابراین شاید هر گونه توضیح و تفصیل به مثابه حشو زاید یا تکرار مکرر باشد. با اینهمه شرح و بیان مطلب ممکن است چندان هم خالی از فایده نباشد. یکی از فواید این است که راهی میگشاید تا نقد سالم و محترمانه گفتار و کردار بازیگران عرصه سیاست در هررتبه و مقامی که هستند بر اساس سنجههای واقع بینی و انصاف و بدور از شعارپردازیهای له و علیه صورت پذیرد. متاسفانه نقد سالم تحت تاثیر دو جریان کمتر زمینه رشد و تبدیل شدن به هنجار برتر داشته است.
اول جریانی که به جای نقد منصفانه و واقعبینانه بر اساس برخی پیشفرضها هر سخن یا عملی را صرفا دستاویز تکرار همان پیشفرضها و پیشداوریها ان هم در قالبهای تند و گزنده مینماید. فرقی هم نمیکند که هر یک از این دو جریان در کدام جهت و جناح باشند پوزیسیون یا اپوزیسیون.
اما پس از این مقدمه باید به موضوع اصلی یادداشت پرداخت. اصل ماجرا از این قرار است که آیتالله خامنهای در سخنرانی مهم و مفصل خود در مراسم تنفیذ حکم آقای احمدینژاد و انتصاب ایشان به ریاست جمهوری از جنبش اعتراضی اخیر با عنوان کاریکاتوری از انقلاب اسلامی سال پنجاه و هفت یاد کرد.البته بر خلاف بحثهای علمی و فلسفی در خطابههای سیاسی بسیار پیش میآمد که در باب اوصاف اشیاء کمی یا بیشتر مبالغه شود و حتی تشبیهات و استعارات غلیظ مورد استفاده قرار گیرد.
ما ایرانیان، از منظر سیاسی، امروز در چه وضعیتی قرار داریم؟ ممکن است پاسخ این پرسش بسیار بدیهی به نظر آید؛ به اندازهای بدیهی که طرح آن، چون تکرار مکررات و بازی با مشکلات، حوصلة خواننده را لبریز کند. بله، این البته هست که اکثریت گستردهای از مردم، و نزدیک به تمام نخبگان و روشنفکران، بر یک قول متفقند: اوضاع خوبی نیست یا حتی اوضاع بدی است. ولی چنین اتفاق نظرهائی به رغم احتشام و اهمیتی که بروز میدهد، کمرمقتر از آن است که از "هست" جامعه چشماندازی به قدر کافی دقیق ترسیم کند؛ به اندازهای دقیق که خط سیر کلیِ"باید" آن (یا لااقل نبایدهای آن) از آن استنباط شود. (۱)
اجازه بدهید منظورم را روشنتر بیان کنم: من مدعیام که یکی از مهمترین مشکلات جامعة روشنفکری ما این است که بخش اعظم آن (بهویژه آنان که از گذشته و از نزدیک درگیر روابط سیاسی بودهاند)، از علاقه یا امکان کافی برای درک عمق مشکل سیاسی ایران امروز بهرمند نیست؛ (۲) و این در دوام فاجعه بیاثر نبوده است. این شاید ادعای خودپسندانه یا حتی اهانتآمیزی باشد؛ چرا باید به جمع کثیری از نخبگان چنین اتهامی زد؟ راستش برای خود من هم این سؤال هست؛ به ویژه که من هرگز دچار این توهم نبودهام که چیزی بیش از یک عقل متوسط متعارف دارم؛ پس داعیة درک ظرایفی که از چشم عموم پنهان است را ندارم. بنابراین خودم هم از این بدبینی در رنجم، اما آنچه کمی التیامم میدهد این است که برخی عقلا که از نزدیک درگیر مسائل سیاسی یکی- دو دهة اخیر ایران نبودهاند هم در تعجب من از برخی مواضع فعالان سیاسی منتقد شریکند، و میبینم بسیاری از جوانان معقول و معتدل و حتی گاه عوام سخنانی میگویند که به آنچه من میبینم نزدیک است؛ و با توجه به این که گرایشات لیبرال-محافظهکارانهام فضای فراخی به جوانگرائی و عوامگرائی نمیدهد، لاجرم باید تناسب فکری خود با بخشهائی از مردم و عدم تناسب آنان را با کثیری از نخبگان، در چارچوب نامتعارفی فهم کنم.
چکیده: گفتار اصلاحگرا چیست و چه تفاوتهائی با گفتار انقلابگرا دارد؟ مبانی ایده اصلاح کدام است، و چرا در نیمه دوم قرن بیستم گرایشات اصلاحی جایگزین گرایشات انقلابی شد؟ مقتضیاتِ تعهد و تقید به اصلاحات چیست؟ اینها پرسشهائی است که در مقاله حاضر مورد بررسی قرار گرفته است. بهنظر میرسد تغییر پارادایمی در فلسفه شناخت و تردید در نظریه تناظری حقیقت، تغییر فرهنگ حماسی به فرهنگ تراژیک که در آن، قهرمان به انسان معمولی بدل شد و خطرپذیری جای خود را به احتیاطگرائی داد، و نیز تغییر در شرایط اقتصادی که فقر شدید و زمینه تبلیغاتِ دولتستیز را کاهش داد، عواملی بود که سبب این گذار شد. از آنجا که فارقِ اصلاح و انقلاب چیزی فراتر از عنصر خشونت است، عدم توجه به تفاوتهای مهم و نیز عدم دقت در ظرافتهایِ همین تفاوت، ممکن است باعث تزلزل در ایده اصلاح شود. ظاهراً اصلاحگرائی بر عناصر فکری و ساختاری مهمی متکی است که بهناگزیر آن را جایگزین گرایش به تحول انقلابی کرده است، و ربط چندانی به اصلاحپذیر بودن یا نبودن حاکمیتهای خاص، و نیز ملازمهای با پرهیز مطلق از استقامت ندارد.
واژههای کلیدی اصلاح، انقلاب، حماسه، تراژدی، خشونت
برخی بر اين باورند که در ۲۲ خرداد ۸۸، جمهوری اسلامی به حکومت اسلامی تغيير ماهيت داده است. اين گفته تا چه حد مقرون به حقيقت است؟ پاسخ من اين است: تقريباً تا هيچ حد؛ در اين روزها اتفاق بیسابقهای روی نداده است. بله، اين البته راست است که رفتار حکومت در آنچه انتخابات دهم ناميده میشود، و نيز در حوادث متعاقب آن، قدری صريحتر و بیپرواتر بهنظر میرسد، اما اين کرگوشیِ مزمنِ بسياری از فعالان سياسیِ منتقدِ حکومت و معتقد به اصلاحات بوده که باعث شد سران حکومت مجبور شوند صدای خود را چنان بلند کنند که همچون صورِ اسرافيل بالاخره در گوش اين حضرات فرو رود. کداميک از اين کارها قبلاً روی نداده بود؟ کداميک از اين سخنان پيشتر گفته نشده بود؟
سران واقعی قدرت در طول بيست سال گذشته، و از نخستين روزهای آن، با صراحتی کمنظير در قول و فعل خود، بارها و بارها بر اين تأکيد کردند که کمترين اعتقادی به دمکراسی، به اصلاح، به مشارکتِ جدیِ حتی نزديکترين ياران و همرزمان و همراهان سابق ندارند. گفتند و نشان دادند که از هر ابزاری برای به حاشيه راندن آنان استفاده میکنند، و هيچ چيز، دقيقاً هيچ چيز، مثلاً اين که در گذشته چه فعاليتهای مهم و سرنوشتسازی برای ايجاد و نجات اين نظام انجام دادهاند و تا چه اندازه يار وفادار و مورد تأييد و وثوق بنيانگذار اين نظام بودهاند، کمترين تأثيری در تلقی آنان به عنوان دشمن، يا لااقل رقيبی که اگر تابع مطلق نمیشود، بايد بکلی مضمحل گردد، نخواهد گذاشت.
«حقوق شهروندي وعدالت » از مجموعه كتاب هاي «عماد افروغ » كه در انتشارات سوره مهر منتشر مي شود، به چاپ رسيد.
تا كنون شش عنوان از كتاب هاي « عماد افروغ» با عناوين «انقلاب اسلامي و مباني بازتوليد آن» ،« حقوق شهروندي و عدالت»، « هويت ايراني و حقوق فرهنگي»،« محتوا گرايي و توليد علم»، « مناقشه حق و مصلحت و بن بست جنبش دانشجويي » و « گفت و گوهاي سياسي» به چاپ رسيده است.
« حقوق شهروندي و عدالت» دومين كتاب از اين مجموعه آثار است كه به گفته افروغ در آن تلاش شده است كه به جامع ترين حقوق انساني ،يعني حقوق شهروندي و شاخه هاي مختلف فردي، گروهي و جامعه اي آن در عرصه هاي سياسي ،اقتصادي و فرهنگي و چالش هاي آن پرداخته شود.
افروغ بحث آزادي و مناقشات آن به عنوان يكي از ارزش هاي اصلي و همچنين ارزش هاي واسط فهم و دست يابي به ساير حقوق و نيازهاي اساسي و شبكه هاي اغوايي و هژمونيك و قدرت را از مباحث ديگري دانست كه در كتاب به آن پرداخته شده است.
نويسنده كتاب« حقوق شهروندي و عدالت» درباره انتخاب نام كتاب تاكيد كرد: عناوين كتاب ها بر اساس ارتباط موضوعي و يا بر اساس برجسته كردن يك گفتار از ميان گفتارهاي مرتبط انتخاب شده است.
وي در خصوص ارتباط اين كتاب باديگر كتاب هايش گفت: آنچه آثار فوق را به يكديگر پيوند مي دهد، علاوه بر مسئله محور و اجتماعي بودن آنها و گره خوردنشان با سرنوشت و حيات روزمره سياسي و اجتماعي ما ، برخاسته بودن آنها از دل مشغولي و حقيقت جويي هاي متصور روشن فكري است.
در اين کتاب مي کوشم تا بحثي در خصوص چيستي حقوق شهروندي، مؤلفه ها، ابعاد، ملزومات فلسفي و فلسفه اجتماعي آن و چالش هاي حقوق شهروندي با نيم نگاهي به حقوق شهروندي در ايران و تهديدها و سياست هايي که بايد در مواجهه با اين چالش ها اتخاذ شود، داشته باشم. تلاشم اين است که يک بحث کاملاً آکادميک و علمي را تقديم شما دبيران محترم علوم اجتماعي کنم، چون فکر مي کنم مسووليت اصلي مواجهه با چالش هاي اجتماعي تا حدي متوجه شما است. به نظر مي رسد جامعه ما مشکل فکري و مشکل انديشه دارد و برخوردهاي احساسي و عاطفي و هيجاني در قالب هاي مختلف بر آن سيطره دارند. بايد توجه داشت که عاطفه و معرفت هر کدام جاي خود را دارند.
اين كتاب در 10 فصل ، 232 صفحه و در قطع رقعي به چاپ رسيده است.قيمت كتاب نيز 3 هزار و100 تومان است .
گفتني است « روشن فكري و اصل گرايي فلسفي» ،« ما و جهاني شدن» ،« گفت و گو؛ ابزار يا گفتمان» سه عنوان ديگر از مجموعه 9 عنوان كتاب « عماد افروغ » است كه هنوز به چاپ نرسيده است.
این روزها محافظه کاران که از مقاومت مردم و اصلاح طلبان در برابر کودتا علیه جمهوریت و دموکراسی عصبانی و نگران هستند می کوشند با کد گذاری و بر چسب زنی های تکراری برای سرکوب همه جانبه مقاومت زمینه سازی ذهنی کنند و بر خوردهای خشن با حرکت مسالمت امیز و مدنی مردم را مشروع و قانونی جلوه دهند.
در این مسیر هر روز با بسامد بالای وا ژه هایی همچون بر اندازی نرم؛ انقلاب مخملی و کودتای مخملی مواجهه می شویم که در لابه لای مستند سازی های شتاب زده قرار می گیرند که مثلا قرار است اصلاح طلبان معترض به تقلب های انتخاباتی را در قالب سناریو های تکراری به سرویس های اطلاعاتی و امنیتی خارجی برای تغییر یا استحاله نظام سیاسی ایران وصل نموده و بدین ترتیب بازداشت های گسترده فعالان سیاسی و مدنی را موجه جلوه دهند.
اینکه محافظه کاران از واژه هایی نظیر کودتا و بر اندازی یا انقلاب در بر چسب زنی های خود استفاده می کنند. از انروست که می خواهند با یک فضاسازی امنیتی برای اصلاح طلبان و فعالان سیاسی و مطبوعاتی معترض پرونده های سیاسی و امنیتی پر پیمانه بسازند و اما اینکه این واژه های هول اور! را با توصیفاتی نظیر نرم و مخملی مقید می کنند تنها و تنها از انروست که اقدامات اصلاح طلبان در اعتراض به تقلب های انتخاباتی کاملا مدنی و مسالمت امیز و در چهار چوب قانون بوده و به هیچ وجه ذیل عناوین مجرمانه با تعاریف حقوقی قرار نمی گیرد.
خليل ملکي فرزند حاج ميرزا فتحعلي در سال 1280 در تبريز به دنيا آمد. پس از گذراندن تحصيلات ابتدايي و متوسطه راهي تهران شد و تحصيلاتش را در مدرسه صنعتي آلمانيها ادامه داد.
سال 1307 با دانشجويان اعزامي به خارج آلمان رفت و در رشته شيمي مشغول تحصيل شد، ولي به دليل مخالفت با رژيم رضاخان که منجر به قطع کمک هزينه تحصيلي وي گرديد، به ناچار به ايران بازگشت و تحصيلاتش را در دانشسراي عالي ادامه داد و سپس به تدريس پرداخت. در همين ايام با دختر حاج علينقي گنجهاي يکي از رهبران انقلابيون مشروطه ازدواج کرد.
اقامت ملکي در اروپا و آموختن زبانهاي آلماني و فرانسه، مطالعه کتابها و نشريات گوناگون تاثير بسزايي بر او برجاي نهاد. ملکي در آلمان با دکتر تقي اراني و دوستانش آشنا شد و ثمره اين آشناييها ارتباط وي با محافل روشنفکري بود. البته فعاليت اين روشنفکران از ديد پليس رضاشاه مخفي نماند و 53 نفر از اين افراد منجمله ملکي دستگير و بازداشت گرديدند که بعدها به گروه 53 نفر مشهور شدند.
پس از شهريور 1320 ملکي و ياران او از زندان رهايي يافتند. با سقوط رضاشاه، روسها شمال ايران را اشغال کردند و حزب توده ايران را که هسته اصلي آن عمدتا از گروه 53 نفر تشکيل ميشد بنا نهادند. گرچه ملکي يکي از اعضاي فعال حزب فوق محسوب ميشد ولي نسبت به بسياري از مسائل سياسي و تئوريکي با دوستانش در حزب اختلاف نظر داشت که مهمترين آنها مساله ارتباط با شوروي و دستور گرفتن از مقامات مسکو بود. شکست فرقه دموکرات آذربايجان در آذر 1325 نخستين ضربه جدي به قدرت حزب توده بود و بروز تشنجات و اختلاف فکري در ميان رهبران حزب، در سال 1326 منجر به انشعاب خليل ملکي و عدهاي ديگر از اعضا از حزب مذکور گرديد.
امروز ديگر دايره سياست در جامعه ما به احوال شخصي و روابط خانوادگي نيز کشيده شده است. پس از حوادث اخير انتخابات رياستجمهوري در ايران عدهاي از انسانهاي عادي به شدت افسرده و دلزده شدند يا عدهاي از آنها مسرور و شاد، اين پرسش اساسي مطرح ميشود که چه شده هويت انسانهاي عادي از طبقات و قشرهاي مختلف اجتماعي اينچنين به سياست گره خورده است؟ پس از انتخابات در يک محفل خانوادگي شاهد بروز شکافي عميق بودم. خواهراني که در هيچ شرايطي حاضر به جدايي از هم نبودند به دليل عقايد متفاوت سياسيشان و به دليل آنکه يکي حس ميکرد که در انتخابات اخير مغبون شده و ديگر سرمست از موفقيت به تحقير ديگري ميپرداخت کارشان به اندازهاي بالا گرفت که تصميم گرفتند که هرگز در سر يک سفره با هم ننشينند. اين در حالي است که هيچ يک منفعت مستقيمي از پيروزي يا شکست يک جناح سياسي نداشتند و نه قرار بود که هيچ يک وزير يا صاحب منصب شوند و نه هيج يک از نزديکشان رانت بزرگي را در اين فعل و انفعال سياسي به دست آورده يا از دست ميدادند. پس چرا اين قدر مساله برايشان مهم است؟ اين پرسشي است که نه فقط در خانواده خاصي که من شاهد آن بودم که در اکثر طبقه متوسط ايراني بروز کرده است و زندگي و حتي هويت اجتماعي آنان چنان با سياست و فعل و انفعالات سياسي گره زده که حتي رفتارها و مسائل فردي و شخصي آنان را به سختي تحت تاثير خود قرار داده است. سوال اينجاست که چرا چنين شده است و عاقبت اين سياسي شدن همه جانبه مردم و به ويژه طبقه متوسط چيست؟
دوربينها اجازه روشن شدن ندارند، انگار دستهاي هنرمند بسته است. حالا ديگر هنرمند كه نه، بلكه يك نفر از جنس همين مردمان ميداند كه حقي از اين ملت دريغ شده است و اين حركت اعتراضي كمترين كار است.
حالا ما فيلمسازان دستهايمان بسته است، دوربين روشني نداريم كه اين لحظههاي تاريخي و حقطلبي را ثبت كند. درها بسته ميشود، روزنهاي براي انعكاس باقي نميماند. رسانه ملي كه حالا بيش از هر زمان ديگري يكسويه نگرياش را ثابت كرده، كار را به آنجا رسانده است كه حتي حرفها و اعتراضهاي سينماگران و هنرمندان را پيش روي خودشان و ملت ايران وارونه جلوه ميدهد و بعد پچپچوار تهديد ميكند كه اين نامها ممنوعالتصوير و ممنوع الكار شدند، جرم هم كه محرز است، تنها به اين دليل كه سينماگر هم به عنوان عضوي از اين موج معترض است. هر چند روزنهاي براي پژواك اين صدا باقي نگذاشتهاند. مردم ايران سالهاست كه تكليف رسانه ملي برايشان روشن شده است، روزنامهها هم كه در فضاي كوچك شان هرآنچه ميتوانستند انجام دادند اما درست مانند دوربينها يكي يكي شاهد خاموشيشان بوديم. در واقع دليل اينكه نامهاي خطاب به مجلس نوشته شد، از سر اميد نبود، بلكه از سر نااميدي بود، نااميدي نه از اين ملت و حقطلبي شان، بلكه از اين همه نهادها و كرسيهايي كه داعيه حقطلبي ملت را دارند و خود را نماينده ملت ميدانند اما انگار اين روزها در جاي ديگري سير ميكنند، انگار ساكن سرزمين ديگري هستند و هيچ نميپرسند كه چرا بايد اينچنين باشد؟ مگر نه اينكه كرسيهاي مجلس نماينده همه 70 ميليون جمعيت ايران هستند،
به خانه ملت
ما نگرانیم!
ما فیلمسازان ایران، كارمان تصویرگری است و به دلالت حرفه خود چشم و گوش ملت خویشتنیم تا راوی كمال انسانی باشیم. خانه ملت ایران به روایت تاریخ خود، بنیانگذار قانون اساسی است و نمایندگان ملت ایران به نص قانون اساسی و سوگندی كه یاد كردهاند در این خانه، موظف به حفظ قانوناند. این روزها چشمهای نگران ما و ملت ما به صحنه اجتماع خویش دوخته شده. در این زمان اندك پس از آن شور عظیم چنان وقایع جانكاهی رخ نموده كه ما نیز از باور آن باز ماندهایم.
ما نگرانیم!
ما تصویرگران آمال مردم ایران از كسانی كه با سوگندشان پایبندی به اصول قانون اساسی را میثاق خود قرار دادهاند سوال میكنیم كه اصول مندرج در قانون اساسی در بندهای ذیل با شرایط كنونی كشورمان ایران چه نسبتی دارد؟
اول ـ سوگند نمایندگان / اصل شصت و هفتم قانون اساسی: وكلای ملت به خدای قادر و قرآن مجید سوگند یاد میكنند كه در انجام وظایف وكالت امانت و تقوا را رعایت نموده، به استقلال، اعتلای كشور، حفظ حقوق ملت، خدمت به مردم، قانون اساسی و استقلال و آزادی مردم پایبند و متعهد باشند.
دوم ـ حق حاكمیت ملت/ اصل پنجاه و ششم قانون اساسی: حاكمیت مطلق بر جهان و انسان از آن خداست و هم او انسان را بر سرنوشت اجتماعی خویش حاكم ساخته است و هیچكس نمیتواند این حق الهی را از انسان سلب كند یا در خدمت منافع فرد یا گروهی خاص قرار دهد.
پس از آنکه خبرهای نگران کننده ای از وضعیت بازداشت شدگان حوادث اخیر به گوش می رسد و نیز با کشته شدن فرزند دکتر روح الامینی، دکتر علی مطهری نماینده مردم تهران در مجلس شورای اسلامی نامه سرگشاده ای خطاب به آیت الله هاشمی شاهرودی نوشت. متن این نامه به این شرح است:
جناب آقاي شاهرودي (دامت بركاته)
رياست محترم قوه قضائيه
با اهداي سلام و آرزوي توفيق براي جنابعالي، اخبار متواتر حكايت از آن دارد كه نوع برخورد با برخي بازداشتشدگان اخير بر خلاف موازين اسلامي و توأم با فشارهاي روحي و جسمي بوده و گاهي به مرگ فرد بازداشت شده منتهي شده است كه آخرين آنها مرگ جانگداز مرحوم محسن روحالاميني فرزند آقاي دكتر روحالاميني رئيس محترم انستيتو پاستور بود كه دل همه انسانهاي شريف و دوستداران انقلاب اسلامي را به درد آورد.
اين جرمها كه به وسيله افراد مشكوكي كه در مسلماني آنها ترديد است انجام ميشود و باعث ميگردد كه زحمات برادران خدوم نيروي انتظامي و بسيج و سپاه بر باد برود نبايد بدون مجازات باقي بماند، خصوصا كه اين افراد طبق قانون ضابطان قوه قضائيه محسوب ميشوند.
اين مجازاتها موجب تقويت نظام جمهوري اسلامي است. بايد فرد مجرم با همان عنوان سازمانياش به مردم معرفي و مجازات شود. به نظر ميرسد كه جنابعالي به عنوان مدعيالعموم حساسيت لازم را نسبت به مبارزه با اين ظلمها و دفاع از حقوق مظلومان نداريد والا كار به اينجا نميرسيد.
اگر از ابتدا در مقابل تخلفات مسوولان و وابستگان آنها مسامحه نميكرديد و همه اتهامات و شايعات، شفاف و حق از باطل جدا ميشد، فضايي براي مناظره كذايي احمدينژاد، موسوي و به دنبال آن اين فتنه پديد نميآمد. همچنان كه اگر دادگاه بررسي اتهامات مطروحه در گزارش تحقيق و تفحص مجلس هفتم از قوه قضائیه را تشكيل ميداديد و خصوصا به اتهامات متهم ردیف اول آن رسيدگي و قوهقضائيه را اصلاح و تقويت ميكرديد اكنون اين قوه در مقابل قتل ناجوانمردانه جوان رشيدي مانند محسن روحالاميني سكوت نميكرد.
هنوز دير نشده است، به عنوان اولين گام قاتل عمدي يا سهوي او را به جامعه معرفي و مجازات كنيد تا تسلي خاطری براي خانواده او و همه ملت ايران و عبرتي براي جانياني كه خود را بازجو ناميدهاند گردد.
با تقديم احترام
علي مطهري
به جرات ميتوان گفت که قاطبه افراد غيرمغرضي که در 30 سال گذشته با انقلاب قهر کردهاند، به دليل يک واژه سه حرفي بوده است: «ظلم». اين افراد يا ظلمي بر خودشان رفته و فريادرسي نديدهاند و يا ظلمي آشکار در حق يک فرد ـ مانند آنچه در جريان بازجويي وحشتناک بر همسر سعيد امامي رفت ـ شاهد بودهاند، ولي هر چه به انتظار نشستهاند آب از آب تکان نخورده است. درد و سخن در اين زمينه بسيار است؛ تنها به ذکر چند نکته بسنده ميکنم.
1 - دفاع از يک نظام اسلامي با توسل به شيوههاي غيراسلامي و بلکه غيرانساني، همان قدر موفقيتآميز است که کسي بخواهد با شرابخواري از سنت نبوي پاسداري کند. برخي رفتارها مخصوصا با بازداشت شدگان وقايع اخير و خانوادههايشان گواهي ميدهد که گروهي پرنفوذ ـ که حفظ آبرويشان تضمين شده است ـ براي اينکه به خيال خودشان چشم فتنه را در بياورند مجاز به هر نوع ظلمي هستند حتي اگر چيزي از آبروي انقلاب و امام باقي نگذارند.
2 - به نظر ميرسد که در کشور ما همه مسائل، جز يک مساله، قابل چشمپوشي و يا اهمال است حتي آنجا که پاي يک حکم اسلامي و يا روحانيت در ميان باشد. آن استثنا آنجاست که مساله، نام «امنيتي» به خود بگيرد، به طوري که تقاضاي اجراي عدالت در مورد يک مساله امنيتي از سوي هر کس، مساوي است با همسو خوانده شدن با اسرائيل. به همين دليل است که براي آزرده نشدن برادران اروپايي حکم قطع دست سارق (در شرايط خاص) که در قرآن هم آمده اجرا نميشود و حتي در مورد اعدام شروران متجاوز به عنف به کودکان و نواميس مردم به خاطر اعتراض کشورهاي غربي کوتاهي صورت ميگيرد (چون اين مسائل «امنيتي» نيست و بنابراين ميتوان کوتاه آمد)، اما در مورد مرگ افرادي چون زهرا بنييعقوب در زندان اگر تمام آبروي اسلام و نظام و انقلاب هم فدا شود مسالهاي نيست چون پاي دردانههاي امنيتي در ميان است. باز از همين رو است که فيلم «مارمولک» با اينکه شائبه به ملعبه درآمدن روحانيت را داشت از سوي کارشناسان امنيتي بياشکال اعلام شد اما فيلم «به رنگ ارغوان» که در مورد يک مأمور امنيتي است به خاطر ممانعت آنان جواز نمايش نميگيرد.
جناب آقاي جنتي دامت برکاته
امام جمعه موقت تهران
با اهداي سلام و تحيت، سخنان جنابعالي در خطبه دوم نماز جمعه تهران، گذشته از نکات مثبت و قابل تقدير آن، شامل دو نکته بود که نه تنها منطبق با واقعيت نيست بلکه موجب تشديد تنش سياسي موجود است. نکته اول اينکه محرکان حوادث اخير را تنها مسبب مرگ مقتولان اين حوادث معرفي کرديد و کمترين اشارهاي به نوع برخورد با معترضين و خصوصا قتل چهار نفري که در بازداشتگاهها جان خود را از دست دادند و لزوم معرفي و مجازات مسببان آن نکرديد. البته اين امر معمايي را براي اين بنده حل کرد و آن اينکه افرادي که دست به اين جنايتها ميزنند از نظر ايدئولوژيک و اعتقادي مستظهر به توجيهات امثال حضرتعالي هستند. بلاتشبيه استدلال جنابعالي شبيه استدلال معاويه در جنگ صفين است که پس از شهادت عمار ياسر و سخت شدن کار بر او، گفت قاتل عمار علي است که او را به اين جنگ آورد! بي ترديد افرادي مانند آقاي موسوي در تحريک مردم به تجمعات خياباني نقش داشتهاند ولي آيا اين امر ميتواند توجيه کننده هرگونه رفتاري با اين مردم خصوصا در بازداشتگاهها باشد؟ اينکه به بهانه حفظ نظام ظلمها را خلاف همه نصوص اسلامي توجيه ميکنيد و در استدلالهاي خود مغالطه به کار ميبريد و از بيان حق خودداري مينماييد باعث ميشود که بخشهاي خوب حرفهاي شما هم زمينه پذيرش نداشته باشد. دفاع از نظام و رهبري به اين نيست که اين حقايق را کتمان کنيم بلکه به اين است که قبل از آنکه غربگرايان اين موارد را به عنوان نقض حقوق بشر اعلام کنند و پرچم اصلاح به دست گيرند خودمان آنها را مطرح و اصلاح کنيم. شهيد آيتالله مطهري ميفرمايند: «روحانيت نبايد اجازه دهد پرچم اصلاحات اجتماعي به دست روشنفکران غربزده بيفتد.» حرفهاي به تعبير شهيد مطهري «ميخ دار» افرادي مانند حضرتعالي و جناب آقاي محمد يزدي همواره مانعي براي اصلاحات واقعي و سدي براي جذب قشر فهيم و تحصيلکرده بوده است. (به عنوان نمونه جناب آقاي يزدي پس از پيشنهاد جناب آقايهاشمي مبني بر آزادي زندانيان، خطاب به آقايهاشمي گفتند شما چهکاره هستيد، ولي بعد از توصيه آقاي احمدي نژاد به رئيس قوه قضائيه مبني بر رعايت رأفت اسلامي با بازداشت شدگان نفرمودند شما چهکاره هستيد. اين نحو سخن گفتن و اينگونه رفتارهاي دوگانه مقبوليت فرد را تضعيف ميکند.) اميدوارم عنايت فرموده روش خود را تغيير دهيد.
نکته دوم اينکه حوادث اخير را معلول انتقامگيري جناب آقايهاشمي رفسنجاني به خاطر شکست در انتخابات قبلي رياست جمهوري دانستيد. قطع نظر از اينکه اين سخن خارج از حوزه انصاف است، فرضا که چنين باشد، آيا آقاي احمدي نژاد با نوع مناظرات خود زمينه اين حوادث را فراهم نکرد و هيچ تقصيري نداشت؟ آيا بخشي از منشأ اعتراضات رفتار انتخاباتي ايشان نبود؟ آيا مبادي راي آقاي احمدي نژاد با توجه به آن مناظرات و فرصت ندادن به آقايهاشمي براي دفاع از خود در صدا و سيما و توزيع گسترده کمکهاي نقدي در روستاها و... در انتخابات، صحيح بود؟ بايد اشکالات دو طرف را به دور از حب و بغضها مطرح کنيم. علت اينکه اين فتنه هنوز پايان نيافته است اين است که هيچ طرفي اشکالات خود را نميپذيرد. براي شما آرزوي توفيق بيشتر دارم.
با تقديم احترام
علي مطهري / 9/5/1388
انتخابات دهمین دوره ریاست جمهوری از جمیع جهات دارای ویژگیها و اختصاصات سیاسی، حقوقی و فنی بود. در خصوص ویژگیهای سیاسی این انتخابات در روزهای قبل و بعد از ۲۲ خرداد بسیار گفته و نوشته شده است اما در باب بررسی فنی و اجرایی این انتخابات کمتر قلم زده شده است.
در این نوشتار سعی بر آن دارم به صفت یک کارگزار سابق انتخابات به بررسی روند اجرایی انتخابات و تطبیق آن با قانون و روال جاری سالهای قبل بپردازم و از ورود به بررسی ابعاد سیاسی و اجتماعی این مقوله حتی الامکان پرهیز نمایم. درست بر پایه این روش است که مشخص خواهد شد این انتخابات به چه میزان از صحت و سلامت لازم برخوردار بوده است.
شاکله انتخابات
برای داشتن نگاه روشنتر و دقیقتر به روند برپایی انتخابات در ایران ابتدا لازم است به شناخت کاملی از شاکله انتخابات برسیم تا بهتر بتوانیم در این زمینه قضاوت نماییم.انتخابات در ایران دارای سه رکن اصلی است که این سه رکن عبارتند از:
اول؛ بخش اجرایی
دوم؛ بخش نظارت
سوم؛ بخش رسانههای دولتی
بخش اجرایی یا بهطور مشخص همان وزارت کشور و زیر مجموعههای آن شامل استانداریها، فرمانداریها و بخشداریها کار اجرایی انتخابات را از ابتدا تا انتهاء بر عهده دارند.
بخش نظارت، شورای نگهبان و زیر مجموعههای این نهاد در سراسر کشور هستند که هر چند در امر اجرایی ظاهراً دخالتی ندارند اما بر پایه برداشت استصوابگرایانه از مقوله نظارت، ناظرین باید تمامی مراحل اجرایی را که توسط وزارت کشور و هیأتهای اجرایی انجام میشود امضاء و تأیید نماید و در غیر اینصورت آن اقدام یا مرحله اجرایی صورت قانونی و موجه پیدا نمیکند.
بعد از ظهر روز پنج شنبه اول مرداد ماه سال 1388 که مصادف شد با بازگشایی دوباره پیامکها، پیامی به من رسید مبنی بر اینکه فرزند بیست و پنج ساله دوست عزیزم، آقای دکتر عبدالحسین روح الامینی که در اعترضات روز 18 تیرماه سال جاری دستگیر و زندانی شده بود، در زندان کشته شده و فردا تشییع جنازه وی برگزار خواهد شد.
بسیار متعجب شدم، زیرا آقای روح الامینی را که از سالیان دراز می شناسم فردی انقلابی، مؤمن و متعهد و همیشه در خدمت نظام جمهوری اسلامی بوده است. او از کسانی است که برای سرنگونی رژیم طاغوت تلاش زیادی کرده است. تعجب من بیشتر از آن جهت بود که چگونه ممکن است جوانی آنهم از خانواده ای شناخته شده، در جمهوری اسلامی دستگیر و سپس پس از دو هفته جنازه او تحویل خانواده اش گردد!.
صبح جمعه 2/5/1388 به منظور شرکت در مراسم تشییع جنازه وی به درب منزل ایشان واقع در خیابان نصرت، کوچه بهشت رفتم. دیدم همه افرادی که در این مراسم حضور دارند، انسانهای مؤمن و اکثر آنها از فداکاران نظام اسلامی در دوران دفاع مقدس و پس از آن بوده¬اند. افرادی که هم اکنون مسؤلیتهای مهمی در کشور دارند نیز مانند آقایان احمد توکلی، حسین فدایی از نمایندگان مجلس، محسن رضایی، دبیر مجمع تشخیص مصلحت نظام، صدر، رئیس سازمان نظام پزشکی، حسین محمدی، از دفتر رهبری، رجبی معمار، رئیس شبکه پنج سیما، علی عسگری، معاون فنی صدا و سیما و نیز برخی از سرداران دوران دفاع مقدس در مراسم تشییع و خاکسپاری حضور داشتند.
تلقی ما تا کنون از ولایت فقیه دست کم براساس آنچه در آموزههای بنیانگذار جمهوری اسلامی مرحوم امام (ره) و برخی فرمایشات حضرتعالی و همچنین نص قانون اساسی دیدهایم ، حاکمیت بندهای صالح بر جامعه است که به دلیل داشتن شرایط لازم صلاحیت رهبری پیدا میکند و درعین حال از طریق خبرگان مقبولیت عامه را هم به دست میآورد. و به همین دلیل مرز مشخصی را بین نظام ولایت فقیه ونظام سلطنت خود کامه قائلیم ، بنا براین وقتی با شما به عنوان مقام رهبری سخن میگوییم درنظرخود بندهای از بندگان خدا مجسم میکنیم که کمر به خدمت به خلق خدابسته است ؛ وهمین تلقی به ما به عنوان کسانی که سالها در جبهههای نبرد علیه دشمن متجاوز در خدمت اهداف انقلاب اسلامی بود ه ایم جسارت میدهد که با شما سخن بگوییم ، درغیر این صورت جای مواخذه داشتیم که چرا پا از گلیم خود درازتر کرد ه ایم و بالاترین مقام نظام را مخاطب قرارداده ایم ، که البته اگر خدای ناکرده چنین بود دیگر نه با یک نظام اسلامی و مردمی بلکه با یک نظام خودکامه سلطنتی مواجه بودیم .
درعین حال اگر این امکان برای امثال ما به وجود میآمد که بدون هیچگونه مانعی با شما سخن بگوییم و مورد ایذاء و آزار برخی متملقان فرصت طلب قرار نمیگرفتیم ، ترجیح میدادیم که حرفها و درددلهای خود را به صورت مستقیم با حضرتعالی در میان بگذاریم تا مبادا بدخواهان از آن سوء استفاده کنند؛ با این حال گفتن این حرفها را آن هم در شرایط کنونی که کشور در موقعیت حساسی قرار دارد بهتر از سکوت میدانیم .
خشايار ديهيمي در انديشه و منش خويش عميقاً به ليبراليسم پايبند است. چه آن زمان که ليبرال بودن فحش آبکشيده يي بود و چه اکنون که به آن نوع ديگري مي نگرند. ديهيمي آرام و متين در گوشه اتاق کارش کمر به ترجمه هاي خويش از متون مدرن غربي بسته است تا شايد از اين طريق فرهنگ روايي و نوشتاري و منطق حاکم بر مناسبات قدرت را متساهل تر و متشابه تر به آن چيزي کند که ليبراليسم نام دارد. وي همان گونه که در اين گفت وگو نشان مي دهد به ليبراليسم به مثابه يک ارزش باورمند است؛ آنجا که دامنه انديشه هاي اصلاحي را تا يونان باستان به عقب مي برد و از ضرورت اصلاحات و دوري از انقلاب و خشونت سخن مي گويد.ديهيمي که دست توانايي در ترجمه معاصر ايران دارد، در انبان خود توشه پرباري از آثار ترجمه يي دارد که بدون آنها فلسفه سياسي در زبان و فهم فارسي شکل نمي گرفت. انتخاب آثار براي ترجمه توسط ديهيمي نيز از هوشمندي خاص وي خبر مي دهد. آنجا که وي «فيلسوفان سياسي قرن بيستم» مايکل ايچ لنساف را که به دور از اغراق پرارج ترين اثر موجود در زمينه نظريات جديد در علم سياست است به زبان فارسي برمي گرداند و اين برگردان از دقت و توجه خاصي نيز برخوردار است.ترجمه آثار جان گري به زبان فارسي نيز توسط ديهيمي از ديگر خدمات شايسته اين روشنفکر به جامعه دانشگاهي و قشر کتابخوان و روشنفکر کشور محسوب مي شود. «فلسفه سياسي فون هايک»، «فلسفه سياسي آيزايا برلين»، «فلسفه سياسي هانا آرنت» و «فلسفه سياسي جان استوارت ميل» از تاليفات جان گري است که همگي آنها به کوشش ديهيمي به زبان فارسي برگردانده شده است.
يعقوب بروايه مرده است بهتر بگوييم در جريان حوادث 30 تير گلوله خورد و ... امروز استاد او در دانشكده تئاتر - محمد رحمانيان - در صفحه آخر اعتماد ملي برايش درس آخر را دوباره گويي كرده است. حتما مي دانيد كه يعقوب مدتي است بر سر كلاس هايش حاضر نمي شود.
چرا يعقوب جان؟ چرا اينهمه شتاب؟ كسي سر كلاسهاي تئاتر* به تو نگفته بود «پرولوگ» تازه اول عشق است؟ و مانده تا نمايش نرمنرمك طلوع كند و حوادث كوچك و فرعي به تدريج جاي خود را به بحرانهاي سخت و اصلي دهند و اين سربازان و پيشكاران و خدمتگزاران و پيكها و خبرچينهاي آغاز پرده اول آرام آرام مشغول فضاسازيند تا قهرمان قَدَر قصه از راه برسد و كينههاي كهنه از پس ابرهاي اندوه بيرون زنند و خيانتها هم قسم شوند و جنون و عقل درهم آميزند و كار را به كارزار بدل كنند و از آب ايمان كرهي كفر بگيرند و بميرانند و بميرند و ناميرا شوند. هنوز مانده، نه دودانگي، كه ششدانگ نمايش مانده تا صبح صادق و فرو افتادن پردهها و پايان بازي... پس چرا اين همه شتاب؟ هنوز خواهران طالعبين خبر پادشاهي به مكبث ندادهاند و لير سوداي پارهپاره شدن وطن را عيان نكرده، رومئو حتي خواب ژوليت را هم نديده و آنتوني از عشق و كلئوپاترا چيزي نشنيده... هنوز هملت در فلسفه غرق است و سادهدلانه ميپندارد همزماني سوگ پدر و سرور مادر از سر صرفهجويي است.

در روزهای بعد از انتخابات بازار کتاب ایران شاهد یک اتفاق نادر بود که همچنان ادامه دارد. بعد از اعلام حمایت فرهاد جعفری از محمود احمدینژاد نویسنده رمان پرفروش «کافه پیانو» هزاران نفر از خوانندگان و دارندگان این کتاب، نسخه های«کافه پیانو» خود را به فروشگاه نشر چشمه پس دادند.
هفته گذشته خوانندگان شهرستانی هم به این حرکت پیوستند و کتاب های خود را به تهران ارسال کردند. این اقدام ظاهراً به پیروی از دعوت های اینترنتی صورت گرفته است.
گفتنی است این تصمیم از جانب خوانندگان این رمان پس از آن گرفته شد كه فرهاد جعفری نویسنده رمان پر فروش «كافه پیانو» با انتشار یادداشتی دلایل حمایت خود از محمود احمدینژاد را در انتخابات دهم ریاست جمهوری اعلام كرد و پیش از انتخابات و پس از آن در جبهه یاران احمدی نژاد قدم برداشت و با مطالبی كه هرازگاه در سایت خود منتشر كرد به تخطئه جنبش سبز ایران و اصلاح طلبان و حمایت از سركوب ها و برخوردهای پیش آمده پس از انتخابات پرداخت.
برخی از نزدیكان به این نویسنده كه پس از اعلام مواضع او وی را طرد كرده اند جهت گیری وی را ناشی از عدم تقوای او دانسته اند و در یادداشتها و مقاله هایی به جعفری برای اشائه چنین تفكری اعتراض كرده اند.