تبليغاتX
كتابدوست
 
كتابدوست
 
 
درباره كتاب و كتابخواني
 

ارسکین کالدول نویسنده برجسته آمریکایی در سال 1903 متولد گردید. در کودکی همراه پدر و مادر و خانواده خویش به آمریکا مهاجرت کرد. در این کشور بود که او توانست ذوق ادبی خود را بیازماید و موفقیت های شایان و قابل توجهی کسب نماید. او از دو دانشگاه مشهور «پنسیلوانیا» و «ویرجینیا» دانشنامه گرفته است.
در جوانی مدتی به آمریکای مرکزی سفر کرد و وقت خویش را به ولگردی و کارهای گوناگون ازقبیل خبرنگاری و بازی فوتبال حرفه ای گذراند. هر روز به کار جدیدی دست می زد ولی در هیچ یک از شغل هایی که پیشه خویش ساخت موفقیت قابل توجهی کسب ننمود تا دوباره به اتازونی بازگشت و این بار تصمیم گرفت که نویسنده شود.
بدین جهت آغاز مطالعه کرد و مدت های مدید نیز به آثارش توجهی نشد، تا عاقبت و به تدریج بر اثر نوشتن تعداد زیادی داستان و مقاله در روزنامه های مختلف مشهور شد و آثارش مورد توجه و قبول مردم واقع گردید.
کالدول ازجمله نویسندگان آمریکایی است، که ادبیات قرن بیستم را آن طور که باید ترقی دادند. آثارش همه مملو از ریشخند و طعنی است که طبقه مخصوصی از اجتماع را مورد تحقیر قرار می دهد. این طبقه در کتاب های کالدول آدم هایی هستند که وجود دیگران را برای آسایش خویش ناچیز می شمرند.
*مهمترین آثار کالدول بدین قرار است: جاده تنباکو /غوغای ژوئیه/ یک وجب خاک خدا / دست چپ خدا/ آفتاب جنوبی /
خانه ای در کوهستان / گرتا / راه های جنوب /کلودل انگلیش / اسمش را تجربه بگذار /بازی / سرزمین آمریکا /
مکانی به نام استرویل / زمین حزن آور/ در سرتاسر شب  /شمال دانوب. 


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 11:19  توسط محمود موحدان  | 

 دارکوب‌هايي از آن نوع که به‌شان «دم سفيد» مي‌گويند از خيلي وقت پيش اسباب دردسرمان شده بودند. اول عده‌شان چندان زياد نبود. اما بهار که شد همين که جوجه‌ها سر از تخم درآوردند و نوک‌شان آن‌قدري قوت گرفت که بشود به دارودرخت کوبيد صبح‌ها آن‌چنان هياهويي به راه مي‌انداختند که ديگر هيچ کس تو خانه نمي‌توانست چشم برهم بگذارد.
لانة دارکوب‌ها توي چنار خشکي بود که مثل ديرک کشتي وسط حياط راست ايستاده بود و مامان عقيده داشت که تنها راه عاقلانه براي نجات از شر دارکوب‌ها انداختن اين چنار است. اما باباجانم دو پاش را تويک کفش کرده و مي‌گفت حاضر است ببيند که حزب جمهوري خواه تا قيام قيامت در انتخابات پيروز مي‌شود به شرطي که اين چنار وسط حياط باقي بماند!
از وقتي که من يادم مي‌آمد هميشة خدا باباجانم را مي‌ديدم که به اين درخت ور مي‌رود: شاخه‌هاي خشکيده‌اش را اره مي‌کند و دور سوراخ‌هايي که دارکوب‌ها درست مي‌کنند نقش و نگار مي‌اندازد! اما مدت‌ها بود که درخت به کلي خشک شده بود. حتا ديگر يک شاخه هم برايش باقي نمانده بود، و تنه‌اش مثل تير تلفن راست و سيخ فرو رفته بود تو هوا.
 دارکوب‌ها کلة اين درخت لانه ساخته، به طور پيچاپيچ آن‌قدر سوراخ‌سوراخش کرده بودند که ديگر تعداد سوراخ‌ها را امکان نداشت آدم بتواند بشمرد. کاکا هن سم مي‌گفت که اوايل تابستان يک دفعه اين سوراخ‌ها را شمرده و ديده که به چهل تا پنجاه تا سر مي‌زند.
وقتي جوجه دارکوب‌ها از تخم درآمدند، هروقت آدم به نوک درخت نگاه مي‌کرد مي‌ديد يک دستة ده دوازده‌تايي با کمال حرارت مشغول فعاليتند و به دوروبر درخت نوک مي‌زنند. منتها اول صبح که آفتاب مي‌خوست درآيد، ديگر وحشتناک بود! چون‌که همة دارکوب‌ها دسته جمعي مشغول فعاليت مي‌شدند و همه با هم شروع مي‌کردند به نوک‌باران کردن درخت خشکيده. بابا مي‌گفت عده‌شان به سي تا مي‌رسد. اين کار دسته‌جمعي گاهي تا ساعت هفت صبح ادامه داشت.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 10:35  توسط محمود موحدان  | 

 يک‌روز صبح، بابام خيلي زودتر از هميشه قبل از طلوع آفتاب بلند شد و بدون اين‌که کلمه‌ئي با کسي حرف بزند رفت ماهي‌گيري.
بابام دوست داشت که بعض روزها، صبح پيش از اين‌که مامان تو خانه رفت‌وآمد روزانه‌اش را شروع کند اين شکلي جيم شود و به ماهيگيري برود.
باري... گاهي بابام به اين ترتيب از خانه جيم مي‌شد و مي‌رفت و غيبتش سه چهار روز طول مي‌کشيد.
محلي که بابا جانم در اين مدت اطراق مي‌کرد لب رودخانة «براي‌ئر» بود. و طول غيبتش هم بستگي داشت به مقدار صيد ماهيش. بابا جانم عاشق بي‌قرار و ديوانة ماهيگيري بود.
از عادات باباجانم يکي هم اين بود که همان‌جا دم رودخانه دود و دمي به راه مي‌انداخت و ماهي‌ها را کباب مي‌کرد... عقيده‌اش اين بود که ماهي را از لب رودخانه نبايد به خانه برد، چون زن‌ها تا دنيا دنياست نخواهند فهميد که چقدر آرد ذرت بايد به قطعات ماهي بزنند تا لذيذ بشود.
آن‌روز صبح وقتي که مامان متوجه غيبت بابام شد به‌رو خودش نياورد...
بعد از صبحانه من و کاکا هن‌سم رفتيم پشت انبار که ذرت پوست کنيم و ضمناً براي ماديان علوفه پايين بياريم.
تمام مدت پيش‌ازظهر را من و کاکا همان‌طور که مشغول تراشه درست کردن از چوب کاج بوديم، حساب مي‌کرديم که با فروش آهن قراضه‌ها چقدر پول مي‌شود به جيب زد.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 10:30  توسط محمود موحدان  | 

 زنم گفته «ممكنه بميرن»
پسرم گفت: «از نظر علمي اين حرف چرته.»
براي هزارمين بار به پسرم توضيح دادم كه اين طرز حرف زدن نيست «بگو اين حرف درستي نيست.»
پسرم به حالت حق به جانبي گفت: «همون»
«نه، اين همون نيست باباجان، چرته، بي ادبانه س. آدم اين طوري با مادرش حرف نمي زنه.»
«منظورم همونه» و مكث كرد. بعد با حالت حق به جانبي، اما معصومانه، گفت: «خوب اون طوري هم هست؛ چرت هم هست.»
فايده نداشت. اگر اصرار مي كردم درست نتيجه عكس مي گرفت.
معلم راهنماي بچه ها، كه هلندي بود، در سال آخر تحصيل دبستاني پسرمان به ما گفته بود كه بچه ما از آن نوع بچه هايي است كه دوران بلوغ سختي را از سر مي گذرانند. بهتر است سر به سرش نگذاريم. راست مي گفت: يك بچه نا آرام، بي شيله و جوشي. ولي مگر من در دوران بلوغم تخم جن نبودم، چرا بودم اما هيچ وقت حتي فكرش را هم نمي كردم كه به پدر يا مادرم بگويم كه حرفشان «چرت» است.
به خودم گفتم: «من ر... به سيستم غربي، ر... به روان شناسي غربي.»
اما اين حرف، تأثيري روي طرز حرف زدن بچه ما نداشت. اگر اصرار ميكردم و مي گفتم كه آن طور حرف زدن درست نيست، زيان درازتر مي شد.
حالا تقريباً يك سالي است كه تكليفم را با خودم روشن كرده ام: با اين مهاجرت نحس، من نه تنها وطنم، كه دو تا بچه هايم را هم از دست داده ام.
از موقعي كه معلم راهنماي پسرم آن نصيحت را به ما كرد سه سال مي گذرد، پسرم حالا سال سوم VWO1 است و طرز حرف زدنش هر روز بدتر مي شود، طرز حرف زدنش فرق
نمي كند ، چه فارسي باشد، چه هلندي. هلندي را صدبار بهتر از فارسي حرف مي زند؛ به صد جور لهجه حرف مي زند. اين، خوب طبيعي است؛ مثل من كه از موقعي كه هفت ساله شده بودم و به مدرسه فارسي زبانان رفته بودم فارسي ام روز به روز بهتر از عربي شده بود. اين طبيعي است اما طرز حرف زدنم فرقي نكرده بود. به پدر و مادرم نمي گفتم «چرت» مي گويند نه به فارسي نه به عربي. من اعتقادي به حرف معلم راهنماي پسرم نداشتم. به نظرم آن رفتار به طبيعت بچه من ربطي نداشت؛ محصول زندگي توي اين مملكت بود. « به نظر معلم ما كلمه "چرت" هيچ اشكالي نداره اگر يه چيزي واقعاً چرت باشه.»
باز پيش خودم گفتم: ر... به معلم تو و ر... به سيستم آموزش غربي و مخصوصاً هلندي.»
در عين حال پسرم براي اينكه به ما بفهماند كه منظورش توهين نبوده گفت: «از نظر علمي غلطه»
زنم با حالت افسرده اي گفت: «مادر جون، پرنده ها كه مال ما نيستن؛ مال مردُمن. اگر بلايي سرشون بياد بايد به جفت ديگه و اسشون بخريم.»
« از نظر علمي هيچي شون نميشه»


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 15:24  توسط محمود موحدان  | 

برادرم‌ به‌ من‌ گفت‌ كه‌ پدرم‌ را محكوم‌ كرده‌اند.
          «آخه‌ چرا؟ به‌ چه‌ دليل‌؟ مگر پدرم‌ چه‌كار كرده‌؟»
          توقع‌ داشتم‌ عمويم‌ دخالت‌ كند و نگذارد.
          «ظاهراً دخالت‌ نكرده‌؛ مثل‌ اون‌ دفعه‌؛ يادت‌ مي‌ياد؟»
          داشت‌ به‌ قضية‌ من‌ اشاره‌ مي‌كرد.
          بيست‌ و يكي‌ دو سال‌ پيش‌ كه‌ مرا دستگير كرده‌ بودند، همه‌ مطمئن‌ بودند كه‌ چون‌ عموي‌ با نفوذي‌ دارم‌، او كاري‌ خواهد كرد كه‌ مرا آزاد كنند.
          «حالا گيريم‌ مال‌ من‌ فرق‌ مي‌كرد. من‌ كمونيست‌ بودم‌. عمويم‌ اهل‌ دين ‌بود؛ مجتهد بود. به‌ همين‌ دليل‌ دخالت‌ نكرد. اما پدرم‌ كه‌ كمونيست‌ نيست‌. مثل‌ خودش‌ است‌؛ مذهبي‌ست‌.»
          برادرم‌ با بي‌حوصلگي‌ گفت‌:«خودت‌ هم‌ مي‌دوني‌ صحبت‌ سركمونيست‌ بودن‌ يا نبودن‌ نيست‌. عمو اصلاً نمي‌خواست‌ دخالت‌ كنه‌.»
          «اگر پسرش‌ بود چي‌؟ اگر پسرش‌ كمونيست‌ بود چي‌؟ دخالت‌ نمي‌كرد؟»
          باز با بي‌حوصلگي‌ ادامه‌ داد:«چرا اين‌طور حرف‌ مي‌زني‌؟ رابطة‌ پدر و فرزند فرق‌ مي‌كنه‌. خوب‌، معلومه‌ كه‌ دخالت‌ مي‌كرد؛ و نه‌ به‌ اين‌ دليل‌ كه‌ مجتهده‌، به‌ اين‌ دليل‌ كه‌ پدره‌.»
          من‌ كه‌ مورد هجوم‌ غم‌ و خشم‌ قرار گرفته‌ بودم‌ گفتم‌:«برادر چي‌، بالاخره ‌باباي‌ من‌ برادرشه‌؛ نيست‌؟»
          برادرم‌ فقط‌ با بي‌حوصلگي‌ گفت‌:«چه‌مي‌دونم‌.»
          حالا وقتش‌ نبود كه‌ در اين‌باره‌ صحبت‌ كنيم‌. به‌ هر حال‌ حالا بيست‌ سال‌ ازماجراي‌ من‌ گذشته‌ بود و من‌ زندانم‌ را كشيده‌ و آزاد شده‌ بودم‌؛ و يك‌ سال‌ بعدش‌ عروسي‌ كرده‌ بودم‌؛ و حالا زن‌ و بچه‌ داشتم‌... گذشته‌ها گذشت‌. اما چرا پدر من‌؟ پدرم‌ كه‌ حالا شصت‌ و چهار سالش‌ است‌. پدرم‌ چه‌ كار كرده‌؟
          «اصلاً به‌ عقلم‌ نمي‌رسه‌.» و مكث‌ كرد.
          پدرم‌ به‌ عمرش‌ دزدي‌ نكرده‌ بود. بر عكس‌، هميشه‌ او را غارت‌ كرده ‌بودند. مال‌ كسي‌ را نخورده‌ بود. هميشه‌ مالش‌ را خورده‌ بودند. آخر پدرم‌ چه‌كار مي‌توانست‌ كرده‌ باشد؟
          حالا موقعش‌ رسيده‌ بود كه‌ سؤال‌ اصلي‌ را بكنم‌.
          «در هر حال‌، بگو ببينم‌، به‌ چي‌ محكومش‌ كرده‌ن‌؟»
          برادرم‌ مدتي‌ طولاني‌ سكوت‌ كرد. بعد با صداي‌ گرفته‌ گفت‌: «به‌... اعدام‌.»
          من‌ مي‌دانستم‌. همين‌طوري‌ مي‌دانستم‌، و همين‌طوري‌ ديگر باورم‌ شده‌ بود كه‌ كيفر كسي‌ كه‌ معلوم‌ نبود چه‌كار كرده‌ چيزي‌ جز اعدام‌ نمي‌تواند باشد. من‌ اين‌را مي‌دانستم‌. به‌ همين‌ جهت‌ اصلاً تعجب‌ نكردم‌.
          «آخه‌... عجيبه‌... پدرم‌... شريف‌ترين‌ آدميه‌ كه‌ من‌ به‌ عمرم‌ شناخته‌م‌. آن‌قدر شريف‌ و آن‌قدر ساده‌.»
          آن‌ حرفي‌ را كه‌ پدرم‌ بيست‌، بيست‌ و پنج‌ سال‌ پيش‌ به‌ رييس‌ ساواك‌ زده ‌بود، هر دو به‌ ياد آورديم‌. من‌ مطمئن‌ هستم‌ كه‌ هم‌زمان‌ هم‌ به ‌يادمان‌ آمد.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 15:22  توسط محمود موحدان  | 

 نرگس زهره نسب  مرجع تقلید / نرگس زهره نسب / ماه مگ

 

  1
تو اسمش مار داره / نرگس زهره نسب
شاهین تو اسمش«ر» و «میم» نداره. حسین که هیچی؛ نه«ر»، نه «میم» و نه «آ»، یعنی الف داره. مصطفی هم که بفهمی نفهمی فقط «آ» داره. این مامور بازرسی شعبه دوازده چی؟ یاشار احد صالحی بود؟ نه انگار. نمی‌دونم. یاشار که بود ولی فامیل‌اش اینجوری نبود. به هر حال یاشار فقط الف داره. امیر، هم الف داره، هم میم هم «ر» ولی خوب اسمش مذهبی حساب می‌شه. گفت اسمش مذهبی نیست. پس امیر هم نیست. نامی «ر» نداره. این آدم‌های دوروبر من هم که همه‌شون مثل جهنم ایرانی‌ها می‌مونن. اگه آتیش هست، هیزم نیست. اگه هیزم هست، نفت نیست... همینجوری همه‌اش یه چیزی‌شون کمه. گند بزنن به بخت من. سرتا ته اسم‌ها رو که بگردی، چندتا اسم هست که هم «ر» داره، هم «میم»، هم «آ»، تازه اسم مذهبی هم نیس. مثلا کامران، مهرداد، مهرتاش، مازیار و از همین چیز‌ها. اصلا هیچ آدمی را به این جور اسمها دور و برم ندیده‌ام. معجزه هست. بعله. منم قبول دارم که معجزه هست. زل می‌زنم تو دهن ارباب‌رجوع‌ها و ته و توی اسم‌هاشونو در می‌آرم. کی، کدومشون، مشخصاتی رو که می‌خوام داره؟ گفت تو محل کارت باهاش آشنا می‌شی. از حالا که نه، از یک هفته پیش که رفتم پیش فالگیر تا شش ماه دیگه که طرف پیداش بشه وقت دارم. باید حواسم جمع باشه و فرصت رو از دست ندم. نمی‌دونم. شاید هم می‌خواسته با این حرف‌ها دلمو خوش کرده باشه. شاید تا آخر عمرمم نیاد. «م» و «الف» و «ر» دار رو می‌گم. بعد هم که گفت تو شش ماه آخر سال، عروس می‌شم. حالا سی و هفت سال نکبتی رو از سر گذرونده‌ام. اگه دو سال هم بچه‌دار نشم. گفت تا دو سال بعد از عروسی‌ام بچه‌دار نمی‌شم. خب نشم. چه بهتر- اگه این زندگی سر بگیره، میرم رو چهل سال. یعنی چهل ساله‌ خونه‌دار و بچه‌دار می‌شم. یه زن چهل ساله و یک بچه‌ی یه روزه. فکرش رو که می‌کنم، مو به تنم سیخ می‌شه! گند بزنن به این بخت من. بچه می‌خوام چیکار. چرا اینقدر دیر؟ مگه تو 30-20 سالگی مرده بودم که نفهمم بچه می‌خوام یا نه؟ همه جلوی روم می‌گن: «وا... چرا دیر باشه؟ جوونی، قشنگی، جذابی...» خب، هستم که باشم؛ چه ربطی داره به بچه درست کردن سر پیری؟ ولی پشت سرم می‌گن: «‌دختره طلسم شده با این بر و رو.» یا می‌گن: «چه رویی داره! سر پیری و معرکه‌گیری!» آب‌میوه‌گیری، آمارگیری، میانجیگری، میدان‌گردانی، میان‌داری،...


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 15:38  توسط محمود موحدان  | 

  اين ماجرايی را که شاهدش بوده ام و می خواهم برايتان تعريف کنم تا حالا برای هيچ کس نگفته ام. نگه داشته بودم برای خودم. می‌ترسيدم کسی به گوش دوست پرنده بازم برساند. دلم نمی خواست دنيايش را خراب کنم. سعی می‌کردم طوری رفتار کنم که انگار هيچ اتفاقی نيفتاده است. در واقع بايد يکجوری به او کلک می زدم که متوجه نشود چرا مدتی است کرکره پنجره ام را پايين کشيده ام و کاری به کار آن قسمت از اتاقم که هميشه دوست داشتم پايش بايستم ندارم. اوايل يکجورهايی سخت بود. يعنی خيلی سخت بود که آن سمت از اتاقم را نبينم. اما بعد به آن عادت کردم. حالا ديگر فراموشم شده است که آنجا، در انتهای طولی اتاق نشيمن ام رو به خيابان، يک پنجره بزرگ هم بود. پنجره بزرگی که هميشه دو درخت تبريزی يکی تقريبا کامل و ديگری فقط با نيمی از شاخه هايش در آن پيدا بود. مثل يک تابلوی بزرگ نقاشی. زمستان ها از درخت ها فقط شاخه ها می‌ ماندند. لخت و بی برگ. شاخه های نازک با پوستی خزه بسته مثل مويرگ هايی در تن آسمانی خاکستری و ابری می دويدند. انگار می خواستند هرچه خون دارند برسانند به آن خاکستری های عبوس. من وقتی در خانه بودم و کار خاصی نداشتم صندلی‌ام را می ‌گذاشتم کنار پنجره و آنها را تماشا می‌کردم. گاهی هم که خسته می‌ شدم می رفتم روی مبل دراز می‌ کشيدم و خوابيده نگاهشان می‌کردم. در جلو چشمم آن طور که دراز کشيده بودم روی مبل و نگاه می ‌کردم به آسمان ِ پر از توده های ابرهای غليظ و خاکستری، گاه توده ابرها می ‌آمدند پايين و دور و برشاخه ها جمع می شدند. آن وقت درخت ها درست شکل درخت پشمک می‌شدند. از آنهايی که پشمک فروش ها درست می‌کردند و جلو دکه هاشان می ‌گذاشتند. من خوشم می ‌آمد از تماشای آنها.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 10:34  توسط محمود موحدان  | 

 آنتوان چخوف مردی شبیه زندگی
روس ها ادمیان را به 2دسته تقسیم می کنند انهایی که چخوف را دوست دارند انهایی که چخوف را دوست ندارندضمنآ معتقدند انهایی که چخوف را دوست ندارند فوق العاده ادمهای مزخرفی هستند.در واقع هیچجوری نمی شود چخوف را دوست نداشت.
هر کسی که دیدار کوتاهی با او داشت متوجه امواج سحرامیزی می شد که اطرافیان را دچار شیفتگی می کرد.همه جور ادمی در میان دوستان اش بودند از شاعر و کشیش و دلقک و مامور دولت بگیرید تا دزد و دایِم الخمر و ماست بند
.مدام شوخی می کرد و خودش پیش از مخاطب اش به قهقهه می افتاد.از جذابیت و تسلط خودش بر دیگران با خبر بود بنابراین سعی نمی کرد قیافه بگیرد و دیگران را تحت تآثیر قرار دهد.انقدر برایش مهم بود که همه شاد و خوشحال باشند که رفتارش گاهی به لودگی می زد.
به دوستانش توجه زیادی داشت و اگر شک می کرد یکی از انها در تنگنای مالی است بلافاصله به هر طریق ممکن به او پول می رساند.اعتماد به نفسی داشت که مسری بود.مردان در مقابل او احساس می کردند توانایی انجام هر کاری را دارند و زنان هم همینطور اعتماد به نفسشان بالا می رفت.
استعداد زیادی برای شگفت زده شدن داشت.تقریبآ از هر چیزی شگفت زده می شد از قیافه خندان بچه ها از درختان که نسیم لابه لای شاخه هایشان می پیچید از شکلهای متنوع ابرها و ...دنیای او یک جادوی بی پایان بود. خوب لباس می پوشید ولی مدتها می گذشت تا اطرافیانش متوجه شیک پوشی اش شوند.در واقع شیک پوشی اش به هیچ وجه متظاهرانه نبود طوری لباسها را انتخاب می کرد که به فضای اطرافش رنگی و طراوتی بدهد.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 11:20  توسط محمود موحدان  | 

  از ميان درِ چوبيِ قهوه‌اي رنگِ كوتاهي، پيرمردي چتر به‌دست با پسر بچه‌اي ده ساله بيرون مي‌آيد. پيرمرد نگاهي به آسمان مي‌اندازد، بعد چترش را باز مي‌كند و كاسه‌ي سياهِ آن‌را به طرف سرِ و صورتِ پسرك مي‌گيرد تا خيس نشود.
باران نم نم مي‌بارد. از ناودان باريك و كج و كوله‌ي چند خانه، آبي گل‌آلود روي زمين فرو مي‌ريزد و به ميان جوي باريك وسطِ كوچه راه باز مي‌كند.
كوچه خلوت و ساكت است، زير هره‌ي شيرواني يك خانه چند كفتر چاهي خاكستري پناه گرفته‌اند. و از روي ديوارهاي سيماني شوره بسته‌ي خانه‌ها بوي نم و نا ‌حس مي‌شود.
پيرمرد و پسرك، به طرفِ انتهاي كوچه حركت مي كنند، پسربچه درشت است و در حالي‌كه هيچ توجهي به پيرمرد ندارد، با قدم‌هايي نامنظم كنار او راه مي‌رود.
لباس‌ها و موهاي پيرمرد خيلي زود بر اثر شدت باران و چتري كه كاملا روي سرش را نپوشانده‌است، خيس و مرطوب مي‌شود.
در دست‌هاي پيرمرد، كوله‌پشتي بزرگي ديده‌مي‌شود كه به نظر سنگين مي‌رسد. پسربچه سرش را بالا مي‌آورد، به صورت چروكيده‌ و بزرگِ او كه ريشي سفيد و چند روزه روي آن است، نگاه مي كند و مي‌گويد: «تو از  عقب‌ راه بيا.» پيرمرد هيچ نمي‌گويد، اما قدم‌هايش را آهسته‌تر برمي دارد و دستش را كمي بيشتر دراز مي‌كند تا چتر هم‌چنان روي سر پسربچه باشد.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 16:31  توسط محمود موحدان  | 

    سیمپسون، جوانی با حرارت و پرشور، آنروز زودتر از روزهای دیگر به خانه برگشت. برخلاف روزهای قبل خانهء او خلوت نبود.وقتی در زد«آنت» در جلویش سبز شدسیمپسون از دیدن آنت تعجبی نکرد؛ او می دانست که زنش حامله است و حضور آنت که مامای بی جواز محله بود،کاملاً عادی به نظر می رسید
  آنت، سیمپسون را به اتاق بالایی راهنمایی کرد و لحظه ای بعد فنجان داغ قهوه ای جلوی او روی میز گذاشت و با عجله پله ها را دوتا یکی کرد و نزد ماریا _زن سیمپسون_ که از درد داشت به خودش می پیچید برگشت. داد و فریاد ماریا به آسانی از طبقهء اول ساختمان به گوش سیمپسون می رسید ولی وی چیزی جز آخ،خدایا...آه... و نظایر اینها، از فریادهای جگرخراش ماریا درک نمی نمود
  سیمپسون سیگاری آتش زد و به فکر فرو رفت: حتی یک سنت هم ندارم. به ماریای زیبایم چه دارم بگویم؟ ...بازهم بگویم بیکارم؟هه هه... در این صورت ماریا همان حرف همیشگی خود را خواهد زد: «حیف این قد و قواره که از خاک بیرون مانده» ؛
ــ چه نقشه ای می توانم بکشم؟ چه بهانه ای می توانم بتراشم،... نه، گوش ماریا از این حرفها پر است.او هرگز گول نخورده است
  جیغ و داد گرفتهء کودکی که یکمرتبه از طبقهء پایین بلند شد، افکار جوان را از هم پاره کرد و به دنبال آن صدای آنت را شنید که می گفت :خدا را شکر که خلاص شد. سیمپسون مثل خوابزده ها از جا پرید. خواست پایین برود ، ولی یادش آمد که آنت سفارش کرده است همین جا بماند
  ناچار در طول اتاق شروع به قدم زدن کرد. مست نبود،اما در نوعی از مستی و پریشانی فرو رفته بود و به دنیا آمدن اولین فرزندش نیز بر او تأثیر مضاعف بخشیده بود. افکارش در یکجا متمرکز نبود ، گاهی به آیندۀ تاریک خود می اندیشید و لحظه ای دیگر به آشفتگی ماریا. گاهی دستهایش را مثل وکلای مدافع تکان می داد و در مقابل اتهامات ماریا که می گفت: خیلی بیعرضه ای، در مقام دفاع بر می آمد . بلند بلند قسم می خورد. تضرع می کرد:
  آخ ماریا ! نمی دانی پیدا کردن کار در این محیط چقدر مشکل و طاقت فرساست. نه ماریا، این حرفها را نزن، می دانی من....
 


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 15:29  توسط محمود موحدان  | 

 مارگریت یورسنار   مارگریت یورسنار Marguerite Yourcenar تولد: 1903- وفات: 1987 رمان نویس و نمایشنامه نویس و شاعر و محقق.در بلژیک به دنیا آمد. نخستین زنی است که پس از تأسیس فرهنگستان فرانسه در 1635 به عضویت این مجمع پذیرفته شد( در 1980)
مهمترین رمان او خاطرات آدرین ( 1951 ) است. «چگونه وانگ فو رهایی یافت» از مجموعه داستانهای کوتاه او با عنوان داستان های شرقی( 1963 ) انتخاب و ترجمه شده است.
                      ******
   وانگ‌فو صورتگر پیر و شاگردش لینگ در جاده‌های قلمرو پادشاهی« هان» پیش می‌رفتند.
   آهسته می‌رفتند، زیرا وانگ‌فو شب‌ها به نظارة ستارگان می‌ایستاد و روزها به تماشای سنجاقک‌ها. بار اندکی با خود داشتند. زیرا وانگ‌فو نقش چیزها را دوست می‌داشت و نه خود چیزها را و هیچ چیز جهان به چشم او درخور داشتن نبود مگر قلم‌مو و کوزة روغن جلا و مرکب چین، و نیز نورد ابریشم و کاغذ برنج. تهی‌دست بودند، زیرا وانگ‌فو پرده‌هایش را به یک وعده حریرة ارزن می‌داد و سکه‌های پول را به هیچ می‌شمرد. شاگردش لینگ که زیر بار انبانی از نقش‌های ناتمام خمیده بود به حرمت پشت دوتا می‌کرد، گویی که گنبد آسمان را بر دوش می‌کشید، زیرا این انبان به چشم لینگ پر از کوه‌های برفی و رودهای بهاری و سیمای ماه تابستانی بود.
   لینگ زاده نشده بود تا همپای پیرمردی که فلق را به بند می‌کشید و شفق را به دام می‌افکند آوارة جاده‌ها شود. پدرش زرگر بود ومادرش یگانه فرزند بازرگانی که سنگ یشم می‌فروخت و دارایی‌اش را برای او به ارث گذاشته و نفرینش کرده بود که چرا پسر نشده است. لینگ در خانه‌ای پرورش یافته بود که در آن ثروت به پیشامدهای ناخواسته اذن دخول نمی‌دهد. این زندگانی دربسته او را کم‌دل ساخته بود: از حشرات، از رعد، از چهرة مردگان می‌ترسید. چون پانزده ساله شد، پدرش همسری برای او برگزید، همسری که بسیار زیبا بود، زیرا تصور سعادتی که بدین گونه برای فرزندش فراهم می‌آورد خود او را هم در غم رسیدن به سنی که شب‌هایش تنها به کار خفتن می‌آید تسلی می‌داد. همسر لینگ نازک چون نی، ساده چون شیر، لطیف چون آب دهان، نمکین چون اشک بود. پس از جشن زفاف، پدر و مادر لینگ کار حیا را با مردن خود به نهایت رساندند و پسرشان در خانه‌ای منقش به شنگرف، در کنار زن جوانش که همواره لبخند می‌زد و آلوبُنی که هر بهار شکوفه‌های گلفام می‌داد، تنها ماند. لینگ این زن صافی‌دل را چون آیینه‌ای که هرگز تیرگی نپذیرد و چون طلسمی که پیوسته کار‌آمد باشد دوست می‌داشت. به رسم زمانه، به چای‌خانه‌ها می‌رفت و بندبازان و رقاصان را تشویق می‌کرد.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 16:45  توسط محمود موحدان  | 

          ورونيکا هورست را زنبور نيش زده بود. هرچند که اين اتفاق ممکن بود بعد از چند دقيقه درد و سوزش فراموش شود، اما معلوم شد که او در بيست و نه سالگي و در اوج سلامتي و جواني به نيش زنبور حساسيت دارد، دچار شوک شديدي شد و نزديک بود که بميرد. خوش‌بختانه شوهرش گرگور با او بود و بدن نيمه‌جانش را در ماشين انداخت و با سرعت از وسط شهر قيقاج رفت و او را به بيمارستان رساند و آن‌جا توانسنتد جانش را نجات دهند.
          وقتي لس ميلر اين ماجرا را از زنش ليزا که بعد از يک جلسه تنيس همراه غيبت با زنان ديگر سرحال و قبراق بود، شنيد حسوديش شد. او و ورونيکا تابستان گذشته با هم سر و سري داشتند و براساس حقي که عشق‌شان به او مي‌داد در آن لحظات او مي‌بايست همراه ورونيکا باشد و قهرمانانه جانش را نجات دهد. گرگور حتي آن‌قدر حضور ذهن داشته که بعد از همه ماجرا به مرکز پليس برود و توضيح دهد که چرا از چراغ قرمز رد شده و با سرعت غيرمجاز رانندگي کرده است.
          ليزا معصومانه گفت:«نمي شه باور کرد که با اين‌که تقريباً سي سالش است هيچ‌وقت زنبور نيشش نزده بوده، چون هيچ‌کس نمي‌دانسته که به نيش زنبور حساسيت دارد. من که وقتي بچه بودم بارها زنبور نيشم زده بود.»
                    - فکر کنم ورونيکا توي شهر بزرگ شده.
ليزا که از حضور ذهن او براي دفاع از ورونيکا تعجب کرده بود، گفت:«باز هم دليل نمي‌شه. همه‌جا پارک هست.»
          لس ورونيکا را در خانه‌اش توي تختش جايي که به نطرش رنگ صورتي خيلي ملايمي همه‌جا را پوشانده بود، بين ملافه‌هاي چروک خورده تصور کرد و گفت:«اون اصلاً اهل بيرون رفتن و اين‌ها نيست.»
          ليزا اين طور نبود. تنيس، گلف، پياده‌روي و اسکي در تمام سال صورتش را آفتاب‌سوخته و پر از کک و مک مي‌کرد. اگر کسي از خيلي نزديک نگاه مي‌کرد مي‌ديد که حتي عنبيه‌هاي آبي‌اش برنزه و خال‌خالي شده‌اند. ليزا که احساس کرد انگار لس موضوع اصلي را فراموش کرده گفت:«در هر صورت نزديک بوده بميرد.»


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 11:0  توسط محمود موحدان  | 

گردآلود سفري چندروزه بوديم، آشفته و خاكي و خسته، كمي گرسنه و بسيار تشنه. جادة خاكي را پرسان پيدا كرده بوديم و در مسير داغ و خلوت آن تا در باغ رانده بوديم. بار ديگر نشاني را كه معمار روي تكه كاغذي برايمان نوشته بود نگاه كرديم، و پلاك و رنگ سبز در و شيرواني زردرنگ و ديوار خزه‌بسته كه علامت اصلي بود، همان بود كه بايد باشد. در زديم. معمار آمد دم در، تعارف كرد. رفتيم تو.
ـ چاي حاضر است.
خواهر معمار آمد سلام كرد، آشنا شديم. رفت كنار زن و دخترم نشست و افتادند به ورّاجي.
خواهر معمار، صاحب اين خانه بود. شوهرش مهندس كشاورزي بود كه در يك تصادف مرده بود. تعريف كردند تنها بوده و هست. ماشينشان را براي اين كه بين دو كاميون له نشود، به سرعت از جاده خارج كرده بود، خورده بود به درخت كنار جاده. نعشش را به زحمت از شاخة زبان‌گنجشك پايين آورده بودند. توي كاسة سرش پر از حشراتي بود كه به زنبور عسل شباهت مي‌برد. حشره‌ها بدني زردرنگ با بال‌هاي سبز داشتند. كوچك‌تر از زنبور بودند با نيشي پرخراش، كسي تا آن روز اين حشره را در آن حوالي نديده بود. زن مي‌گفت تا مدت‌ها رغبت نمي‌كردند عسل بخورند، جسد را كه پايين آورده بودند دست‌ها و صورتش آغشته به خون و عسل بود. كاسة سر شكسته بود با تركي مهيب، درون كاسه سر پر از آن حشره‌ها بود. مغز را و خون را خورده بودند. حشرات شكل مغز و به‌جاي آن شده بودند. انگار از آغاز در آن كاسه سر جا داشته‌اند.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 15:16  توسط محمود موحدان  | 

  تبهکار معروف «کوگلر» که به چند جنايت دست زده و بارها حکم دستگيريش صادر شده‌‌‌‌ بود و لشکري از ژاندارم و کارآگاه در پي‌اش مي‌گشت سوگند ياد کرده‌بود که نگذارد دستگير شود. راستي هم تا زنده بود دست کسي به او نرسيد . آخرين خوني که کرد قتل نهمش بود يعني ژاندارمي که آمده‌بود دستگيرش کند. البته ژاندارم از پاي درآمد ولي خودش هم هفت گلوله خورد که دست کم بي‌گفتگو سه تاش مرکبار بود . بدين ترتيب :به صورت ظاهر از کيفيت زميني جان به در برد.
اجل چنان ناگهاني فرا رسيد که کوگلر حتي فرصت درد کشيدن پيدا نکرد. همين که روانش قالب تن را تهي کرد ،به آن جهان ديگر شتافت جهاني خارج از فضا، جهاني خاکستري ، ببي‌نهايت خلوت و خاموش ، با غرابتي شگفتي آور ؛ منتها اسبا شگفتي وي نشد . براي مردي که حتي زندان‌هاي آمريکا را پشت سر گذرانيده باشد آن دنيا هم ، در، بر همان پاشنه مي‌گردد که اين يکي ، و هر کسي مي‌تواند با کمي تهور راه خودش را باز کند، مثل همه جا.
سرانجام زمان آن فرارسيد که کوگلر به داوري آخرين که هيچکس را از آن گريزي نيست فراخوانده شود. با در نظر داشتن اين که در آسمان ، هميشۀ آزگار حالت فوق‌العاده برقرار است، بر خلاف انتظاري که کوگلر از کردۀ خود داشت ، او را به جلسۀ سنا بردند نه به دادگاه جنايي . جلسه بسيار ساده ترتيب يافته بود عين روي زمين به دلايلي که به زودي خواهيد دانست . صليبي هم وجود نداشت که معمولا ً گواهان بدان سوگند مي‌خورند . شمار داوران سه تن بود که همگي سن و سالشان بالا بود ، مشاوراني برجسته با قيافه‌هايي يخ‌زده و عبوس، تشريفات هم تا اندازه‌اي يکنواخت بود :
کوگلر فرديناند ،بدون شغل، زاد روز ، فلان، مرگ...
اينجا پي بردند که تاريخ مرگش را نمي‌دانند . همان دم فهميد که اين فراموشي ، در نظر اعضاي دادگاه ،او را گنه‌کار جلوه‌گر ساخت. از اين رو اخمش را در هم کشيد.
رئيس دادگاه پرسيد: شما در کجا خود را گنه‌کار مي‌دانيد؟


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 12:38  توسط محمود موحدان  | 

 يكي از آن بعد از ظهرهاي باراني و خسته كننده و كسالت آور يكشنبه بود. همه جا تعطيل بود و تنها جائي كه توي اين باران انتظارت را مي كشيد، توي باراني كه چهار روز بود يكريز مي‌باريد و حتي گاه كه سرپوش فلزي دودكش بخاري روي سقف كه قطرات باران روي آن ضرب مي‌گرفتند و صداش از توي اتاق هم شنيده مي شد از سر و صدا مي افتاد، باز مي‌دانستي كه دارد مي بارد، كافه اي بود با سه چهار تا و يا بيشتر آدم علاف مثل خودت تا در آن بنشيني و نم نم آبجو بنوشي و فكر كني تا پاسي از شب بگذرد و كپه مرگت را بگذاري و بعد كابوس ببيني. كابوس پژمرده شدن و مردن همه شادي‌هايي كه به آن ها اميد بسته بودي. و بعد ديدن خودت چون تماشاگري ناتوان و وامانده در برابر آن همه مردن ها و پژمرده شدن ها و بعد سراسيمه برخاستن با دهاني تلخ و ديدن اين كه همان اتاق است و همان ميز و همان پنجره كه در پشت آن مي توانستي دو درخت توي كوچه را ببيني؛ با قطرات باران كه از نوك برگ هاشان مي چكيد. چكه، چكه، چكه. انگار آن ها نيز در تمام طول شب با تو گريه كرده بودند.
من ديگر از نشستن و قدم زدن توي اتاقم خسته شده بودم. حافظ و شمس هم ديگر ياريم نمي‌كردند. اگر هوا آفتابي بود و اگر از توي پنجره مي شد برگ هاي درختان را كه زير آفتاب مي درخشيدند سبز و خندان ديد و يا سر و صداي بچه ها را از توي كوچه شنيد،‌ شايد مي‌توانستم بمانم.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 9:58  توسط محمود موحدان  | 

 نسیم که در دی ماه ۱۳۲۲ در آبادان متولد شد؛ از سال ۱۹۸۳، چهار سال پس از انقلاب اسلامی در ایران، چون بسیارانی ناچار به ترک وطن شد و در هلند ساکن. او در هر دو رژیم شاه و جمهوری اسلامی مدتی از عمرش را در زندان گذراند. مهم‌تر از این موضوع این که دغدغه‌ی دائمی نسیم خاکسار، ادبیات و داستان بوده. نسیم که نخستین کتابش را در سال ۱۳۴۹ چاپ کرد تا به حال ۳۱ کتاب به فارسی و در ژانرهای مختلف از داستان کودکان، داستان کوتاه، شعر، رمان و نمایشنامه گرفته تا نقد و سفرنامه و ترجمه. دو مجموعه داستان، یک رمان، یک سفرنامه و یک مجموعه نمایشنامه از او تا به حال به زبان هلندی ترجمه و منتشر شده است. کریستینا، عنوان داستان بلندی است از نسیم خاکسار که به تازگی در سوئد، توسط خانه‌ی هنر و ادبیات گوتنبرگ منتشر شده.  نسیم خاکسار از سال ۱۹۸۳ که در هلند ساکن شد تا به حال چندین بار به عنوان نویسنده به سوئد سفر کرده است.

دراینجا داستان يك روز واقعي تابستان راازاو می خوانیم:


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 9:52  توسط محمود موحدان  | 

 پنلوپ‌ مورتيمر   «پنلوپ‌ مورتيمر»   در ويلز شمالي‌ به‌ دنيا آمد و در دانشگاه‌ لندن‌ به‌ تحصيل‌ پرداخت‌. به‌ گفته‌ خود او، نخستين‌ نوشته‌هايش‌ شامل‌ اشعار و داستان‌هايي‌ كوتاه‌ با حال‌ و هوايي‌ غم‌انگيز و وهم‌آلودبود. مدتي‌ براي‌ نشريه‌  "Our Time"  نقد رمان‌ و مقاله‌ و براي‌  B.B.C  يك‌ فيلمنامه‌ نوشت‌. نخستين‌ رمان‌ او در 1974 به‌ چاپ‌ رسيد. مورتيمر با هفتمين‌ اثر خود "The Pumpkin Eater"  به‌ شهرت‌ رسيد. از اين‌ اثر فيلم‌ بسيار موفقي‌ ساخته‌ شده‌ است‌.


 «مدج‌ برا و نينگ‌»   روي‌ تخت‌ دراز كشيده‌ بود. با اينكه‌ به‌ همسرش‌ پشت‌ كرده‌ بود، مي‌دانست‌ كه‌ بيدار است‌. از لابلاي‌ پرده‌هاي‌ نازك‌، نور آفتاب‌ به‌ داخل‌ اتاق‌ مي‌تابيد. بچه‌ها در باغچه‌ هياهو مي‌كردند. زن‌ به‌ راحتي‌ مي‌توانست‌ صداي‌ گوشخراش‌ نرده‌هاي‌ تاب‌ آهني‌ و ضربه‌هاي‌ تِلپ‌ تِلپ‌ توپ‌ لاستيكي‌ را روي‌ سنگفرش‌ بشنود. با خود انديشيد: «اي‌ كاش‌ حداقل‌ مي‌توانستيم‌ يك‌ بار ساعت‌ هفت‌ از خواب‌ بيدار نشويم‌.»
 اين‌ فكر به‌ آرامي‌ در ذهنش‌ جاي‌ گرفت‌، به‌ جريان‌ افتاد  و  به‌ آرامي‌ از او جدا شد تا به‌ ديگر افكار شگفت‌انگيز زمان‌ بيداري‌ او - رسوب‌هاي‌ فراموش‌ شده‌ هر روز - بپيوندد.
 زن‌ بي‌ آنكه‌ برگردد، پرسيد: «مي‌خواهي‌ بلند شوي‌؟»
 مرد دست‌ خود را به‌ دور زن‌ انداخت‌ تا او را روي‌ تخت‌ نگه‌ دارد و گفت‌: «نه‌ بابا! امروز شنبه‌ است‌.»
 - از نظر من‌ كه‌ با بقيه‌ روزها تفاوتي‌ ندارد.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 14:22  توسط محمود موحدان  | 

كاترين‌ منسفيلد  (Katherine Mansfield  (1888-1923
 كاترين‌ منسفيلد در 1888 در زلاندنو به‌ دنيا آمد. پدرش‌ بازرگاني‌ بسيار برجسته‌ بود. كاترين‌ در 1903 همراه‌ با دو خواهر خود براي‌ ادامه‌ تحصيل‌ عازم‌ كالج‌ «كويين‌» لندن‌ شد و تا سال‌ 1906 همان‌ جا ماند. در طول‌ اين‌ سه‌ سال‌، علاوه‌ بر شركت‌ در كلاس‌هاي‌ موسيقي‌، مطالعه‌ پيگير و مداوم‌، براي‌ مجلات‌ دانشجويي‌ هم‌ مطالبي‌ مي‌نوشت‌.
 در 1908، ازدواج‌ كرد، اما به‌ فاصله‌ كوتاهي‌ از همسرش‌ جدا شد. در 1910، بار ديگر به‌ لندن‌ بازگشت‌ و داستان‌هايش‌ را در نشرياتي‌ مانند "New Age"  به‌ چاپ‌ رساند. سال‌ بعد (1911) او با «جان‌ ميدلتون‌ موري‌» آشنا شد و كمي‌ بعد با وي‌ ازدواج‌ كرد. كاترين‌ در 1917 به‌ بيماري‌ سل‌ مبتلا شد و سرانجام‌ در 1923 اثر همين‌ بيماري‌ از دنيا رفت‌.
 كاترين‌ منسفيلد، در نوشتن‌ داستان‌هاي‌ كوتاه‌ خود از «آنتوان‌ چخوف‌» تأثير مي‌گرفت‌ و با «دي‌. اچ‌. لارنس‌» نويسنده‌ برجسته‌ آن‌ روزگار آشنايي‌ داشت‌.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 14:9  توسط محمود موحدان  | 

 اميل زولا   Emile_Zola از پايه گذاران مکتب ناتوراليسم و از آزاديخواهان فرانسوي بود.
اميل زولا در 2اوريل 1840 در پاريس متولد شد.وي فرزند فرانسيس زولا و اميلي آبروت بود.دراستان Aix-en بزرگ شد.ابتدا وارد Collage Mignet شد وسپس بهLycee Saint Louis رفت.
به خاطر مشکلاتي مالي شديدي که بعد از مرگ پدرش با آن روبه رو شد مجبور به انجام کارهاي مختلف اداري شد.بعد از مدتي شروع به نوشتن ستونهاي ادبي در روزنامه ها کرد.وي به صراحت از ناپلئون انتقاد مي کرد و از مخالفان مذهب کاتوليک بود.از اولين آثار منتشر شدهِ وي نگارش زندگينامه خودش در سال 1865 است که مورد توجه منتقدان قرار گرفت. شايد بتوان گفت جنجال برانگيزترين و به لحاظ سياسي تاثير گذارترين اثر وي J"accuse" (I Accuse!) (1898)" مي باشد که نامه اي است سرگشاده به رئيس جمهور وقت فرانسه .نامه ي افشاگرانه و جنجال برانگيز زولا، باعث شد که قانون گذاران فرانسوي درسال 1905 امور مربوط به کليسا را از دولت جدا کنند.به اتهام نشر اکاذيب دادگاه وي را به زندان محکوم کرد ولي زولا به انگلستان فرار کرد.زماني به فرانسه برگشت که اتهام عليه وي به دست فراموشي سپرده شده بود.در بازگشت به فرانسه به نويسندگي ادامه داد و چندين اثر ديگر از خود به يادگار گذاشت.سر نجام اميل زولا در 29 سپتامبر 1902 در خانه اش در شهر پاريس در گذشت.

 


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 10:57  توسط محمود موحدان  | 

 

 از مجموعه داستان «دیگر سیاوشی نمانده»
اصغر الهی خیال‌بافی‌های رويايی، از هم‌گسيختگی عاطفی و روان‌پريشی ذهنی شخصيت‌ها؛ به همراه شرح رويدادهای وحشت‌زا که با زبان آهنگين و شاعرانه روايت می‌شود، از ويژگی‌های اساسی مجموعه داستان «ديگر سياوشی نمانده» است. داستان کوتاه «اختگی» از این مجموعه انتخاب گردیده است./ علی آرام


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 8:22  توسط محمود موحدان  | 

مردى با خانواده خود سوار كشتى شد ، و در دريا به حركت آمد ، كشتى شكست ، و از سرنشينان آن جز همسر آن مرد كسى نجات نيافت . زن بر تخت پاره اى قرار گرفت ، و موج دريا وى را به يكى از جزيره هاى ميان آب برد . در آن جزيره مرد راهزنى زندگى مى كرد كه هر حرامى را مرتكب شده بود ، و به هر فعل قبيحى دامن آلوده داشت ، ناگهان آن زن را بالاى سر خود ديده به او گفت : آدمى زادى يا پرى ; زن گفت : آدمم ، ديگر سخنى نگفت ، برخاست و با زن درافتاد و قصد كرد با او درآميزد ، زن به خود لرزيد ، راهزن سبب پرسيد ، با دست اشاره كرد از خدا مى ترسم ، راهزن گفت : تاكنون چنين عملى مرتكب شده اى ، زن پاسخ داد به عزّتش سوگند نه ، مرد راهزن گفت : با اينكه تو مرتكب چنين خلافى نشده اى از خدا مى ترسى در حالى كه من اين كار را به زور به تو تحميل مى كنم ، به خدا قسم من براى ترس از حقّ سزاوارتر از توام !
راهزن پس از اين جرقّه بيدار كننده برخاست و در حالى كه همّتى به جز توبه نداشت به نزد خاندان خود روان شد  ، در راه به راهبى برخورد و به عنوان رفيق راه با او همراه گشت ، آفتاب هر دوى آنان را آزار داد ، راهب به راهزن جوان گفت : دعا كن تا خدا به وسيله ابرى بر ما سايه افكند ، ور نه آفتاب هر دوى ما را از پاى خواهد انداخت !
جوان گفت : من در پيشگاه خدا براى خود حسنه اى نمى بينم ، تا جرئت كرده از حضرتش طلب عنايت كنيم ، راهب گفت پس من دعا مى كنم تو آمين بگو جوان پذيرفت ، راهب دعا كرد ، جوان آمين گفت ، ابرى بر آنان سايه انداخت ، در سايه آن بسيارى از راه را رفتند ، تا به جايى رسيدند كه بايد از هم جدا مى شدند ، بناگاه ابر بالاى سر جوان به حركت آمد ، راهب گفت : تو از من بهترى ، زيرا دعا بخاطر تو به اجابت رسيد ، داستانت را به من بگو ، جوان برخورد خود را با آن زن گفت ، راهب به او گفت : به خاطر ترسى كه از خدا به دل راه دادى تمام گناهانت بخشيده شد ، بايد بنگرى كه در آينده نسبت به خداوند چگونه خواهى بود .


 |+| نوشته شده در  شنبه نهم آذر 1387ساعت 11:6  توسط محمود موحدان  | 

  داستان کوتاهی از نسیم خاکسار ، نویسنده غربت نشین نامدار میهن که از حیث شیوه ی روایت و زبان داستانی که از تنها تصویر مشهور واقعه مایه گرفته ، با دست ها و با چشم ها تصاویر بکری را خلق کرده است. این داستان را با زوایه دید کنکاش در نگارش  داستان کوتاه و تصاویری که بدست می دهد،در روزهایی که مشغول گذراندن واحد "داستان نویسی ۲" هم در پایان این ترم دانشگاه هستم بازخوانی می کنیم.
۱
زير خاكم، اما نمرده ام. نه،‌ نمرده ام. چهارده سال پيش وقتي با كاميون همراه ديگران بارمان كردند و ريختندمان توي چاله من خودم را كشاندم بيرون از خاك. يعني دستم را كشيدم بيرون از خاك تا عابري كه مي‌گذرد ببيند كه ما اينجا هستيم. يك كشيش ارمني من را ديد و بعد همه فهميدند. يكي دو هفته بعد دوستان و آشنايان ما ‌ يكي يكي آمدند به ديدنمان. اوائل براي شان سخت بود. نمي‌گذاشتند. مادرم مي‌آمد با خواهرم. آن طرف تر از آن ها پدر پيري و پسرش. هي نگاه مي‌كردند به اطراف، توي چشمان‌شان، هم نگراني از آمدن آن هائي بود كه ما را زير خاك كرده بودند و هم موجي از جستجو براي يافتن تكه لباسي و شيئي از ما در اين يا آن گوشه خاك كه به آن ها بگويد ما اينجا هستيم. در همان دو هفته اول چند لنگه كفش و يك آستين پيراهن و يك ساعت پيدا كردند و من هم كه دستم را كشانده بودم بيرون از خاك. من را زودتر از بقيه پيدا كردند. دستم كه بيرون بود آسمان آبي را مي‌ديد و پرنده هائي را كه از توش مي‌گذشتند و چند تا لكه ابر سفيد را و به بقيه مي‌گفت چه ديده است. آن ها ،يعني دوستانم، خوششان مي آمد كه من هرچه مي بينم براي شان بگويم. من چون طبع رمانتيكي داشتم همه اش به چيزهاي قشنگ طبيعت نگاه ميكردم. من اصلاً نمي دانستم طبع رمانتيكي دارم. خيلي جوان بودم كه دستگيرم كرده بودند. پر از شر و شور بودم . فرصت نداشتم مثلاً به اين كلاغي كه روبرويم بر خاك نشسته بود نگاه كنم. به پرهاي سياهش كه باد زير آن ها مي زد و كمي هواشان مي‌كرد و يا به سرش كه هي مي چرخيد به اطراف. بعد كه پيدايم كردند از طرف بچه ها پيام خودمان را كه براي مان گل و سبزه بياوريد به ديدار كننده هايمان دادم. گفتم برايمان سرو بياوريد و يا كاج، و در همين نزديكي ها بكاريد. آوردند. اما آن هائي كه قرار بود بياورند، نياوردند. يك راننده تاكسي آورد. نمي‌دانم از كي شنيده بود. آمد نزديك من، من آن وقت ديگر زير خاك بودم، اما استخوان يك بند انگشتم بيرون افتاده بود جائي روي خاك،‌ قاطي خاك كه كسي نمي ديديش. با همان يك بند كوچولو مي توانستم هرچه دلم مي خواست از بيرون را تماشا كنم. حالا ديگر البته ذره اي شده ام كه مي چرخم.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 14:13  توسط محمود موحدان  | 

  حافظ خیاوی چهره‌ی شناخته‌شده و جوان عرصه‌ی داستان نویسی کشور است. او متولد اول دی‌ماه سال 1352 در مشكین‌شهر و در حال حاضر ساكن ارومیه است.
رضا شكراللهی درباره‌ی خیاوی می‌نویسد: «... از مجموعه‌داستان «مردی که گورش گم شد» عطر و آوایی بسیار لذت‌بخش و تازه به مشام می‌خورد و به گوش می‌رسد. کم نیست این که بتوانی با نثری چنین روان و بی‌تکلف، بی‌هیچ نمایشی از تکنیک‌های ملال‌انگیز و رایج ادبی این روزها و دور از فضاهای تک‌ساحتی مثل داستان‌های موسوم به «آپارتمانی»، داستان‌هایی بنویسی که هم رنگ ملایمی از بومی‌نگاری دارند، هم لذتِ گم‌شده‌ی داستان‌خوانی را نصیب خواننده می‌کنند، هم به دلیل رسوخ نگرش انسان‌شناختی و هستی‌شناختی نویسنده در لایه‌های زیرین ماجراهایی گاه بکر و گاه غریب، «جهان داستانی» ویژه‌ای خلق می‌کنند...»


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 11:20  توسط محمود موحدان  | 

 ولفگانگ بورشرت      تراموا در بعدازظهري که از مه مرطوب بود پيش مي‌رفت. بعدازظهر خاکستري بود و تراموا زرد و محو، ماه دسامبر بود و کوچه خالي و خاموش و بي‌نشاط بود و رنگ زرد تراموا در بعدازظهر شناور شده بود. اما در تراموا کساني نشسته بودند، گرم و نفس زنان و مضطرب؛ پنج شش نفر در تراموا بودند، آدم‌هايي نامشخص و تنها در بعدازظهر دسامبر، اما گريبان خود را از مه مرطوب نجات داده بودند. زير چراغ‌هاي کوچک اميدبخش نشسته بودند و سخت تنها بودند. فقط پنج شش نفر بودند؛ تنها و نفس‌نفس‌زنان؛ و بليت‌فروش ششمين نفر بود. در آن عصر مه‌آلود و خلوت با دکمه‌هاي برنجي ظريفش در تراموا بود و بر شيشه‌هاي مرطوبي که براثر نفس‌ها مه گرفته بود، چهره‌هاي درشت اخم‌آلود مي‌کشيد. تراموا با سرعت و با تکان‌هاي شديد پيش مي‌رفت. زرد، در دل دسامبر. در تراموا پنج نفر از مه نجات يافته نشسته بودند و بليت‌فروش سرپا بود و آقاي سالخورده که در زيرچشم‌هايش کيسه‌هاي اشک پر از چين و چروک بود، دوباره با صداي خفي، شروع به صحبت کرد: «در فضاست و درشب، يا فقط در شب! اين است که آدم خوابش نمي‌برد. آري، فقط به اين علت است. يگانه علتش صداهاست. باور کنيد که فقط به علت آن صداهاست.»
   آقاي پير اندامش را به جلو خم کرد. کيسه‌هاي اشک آهسته تکان خوردند و انگشت سبابة او که به طور عجيبي براق بود مستقيما به‌طرف سينة پيرزني که روبرو نشسته بود دراز شد. زن با سروصدا از دماغ نفس کشيد و به انگشت سبابة براق و هيجان زده مرد چشم دوخت. همان‌طور با سروصدا از راه دماغ تنفس مي‌کرد. چاره‌اي نداشت، زيرا زکام زمستاني سختي گرفته بود که تا ريه‌هايش نفوذ کرده بود. اما با وجود اين، اشاره انگشت براق زن را به هيجان آورده بود. دو دختر که در آن سر تراموا نشسته بودند با هم پچ‌پچ مي‌کردند، از وجود صداهاي شبانه خبر داشتند؛ آن‌ها بيش از هرکس ديگر از اين صداها باخبر بودند، اما همان طور پچ‌پچ مي‌کردند و نيز از هم‌ديگر خجالت مي‌کشيدند و بليت‌فروش برشيشه‌هاي مه گرفته چهره‌هاي درشت اخم‌آلود مي‌کشيد.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 12:38  توسط محمود موحدان  | 

 با بچه‌های خاله نصرت از دم مدرسه دويديم تا در خانه . در وا بود. رفتيم تو. کيف های سياهمان را همان لب حوض ول کرديم . آب حوض لای بود..پرده اتاق تا نيمه پس رفته بود. سايه خانم‌جان کنار پرده بود. کاری نداشت . حالا خودمان می رفتيم تو سلام می‌کرديم . می فرستادمان لب حوض تا دستها و دستمالهامان را بشوييم و برگرديم تو. هنوز از کنار پنجره نرفته بود. ما هنوز از نرده‌های بهارخواب آويزان بوديم. سرمان به عقب خم بود و موهامان به زمين می‌ساييد. راست که می‌شديم سايه خانم‌جان هنوز کنار پرده بود. گربه گل باقالی خاله نصرت کنار باغچه می‌گشت . چهار کلاغ سياه قارقار‌زنان لب حوض نشستند و آب نخورده پر زدند رفتند. آقا بزرگ از ته ايوان داد زد: آی ... کاری کنم که کلاغای آسمان به حالتان گريه کنن .. نرده ها را ول کرديم و پريديم روی پله و از همديگر جلو زديم رفتيم تو. خانم جان کنار سماور نشسته بود. دستمالبسته لب طاقچه مال من بود. يعنی مال مادرم بود اما آنها می‌خواستند برش دارند. من زودتر برداشتم و چارزانو نشستم بازش کردم . به آنها هم دادم ، فقط از نان قندی ، آب نبات ها مال خودم بودند . دستمال بسته را دوباره گره زدم توی دامنم گذاشتم. خانم جان گفت : مادرتو ديدی ؟ .. نديده بودم . گفت : می‌خوای ببينی ؟ .. گفتم : ها.. همانجا که نشسته بودم دفترم را باز کردم و خم شدم مشق بنويسم. آنها از من درسخوان تر بودند. مشق هاشان که تمام می‌شد روی صفحه خط خوردگی پاک کردگی نبود. کنار صفحه خط کش می‌گذاشتند و با مداد قرمز خط می‌کشيدند و بعد بر می‌گشتند به دست من نگاه می‌کردند. من پاک کن برمی‌داشتم پاک می‌کردم سياه می‌شد. دستم را زير چانه می‌گذاشتم می‌نوشتم تا صفحه تمام شود و دفترم را می‌بستم . مادرم صدا می‌زد. توی اتاق پشتی خوابيده بود. کنار پنجره روی تخت .


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 11:13  توسط محمود موحدان  | 
 

کت و شلوار دامادی

  سه شبانه‌روز بود که خروس حلبی بادنما سرگردان به چپ و راست می‌چرخید. شیروانی‌ها را تازه رنگ قرمز اخرایی زده بودند. فصل بارندگی تمام شده بود و هوا می‌رفت که گرم بشود؛ اما از روز چهارم ناگهان توفان و رعد و برق شد و تگرگی درشت باریدن گرفت.
دکمه‌فروش و شریک‌اش تندوتند سیگار می‌کشیدند. کناردر مغازه ایستاده بودند ومی‌دیدند که تگرگ‌های دانه درشتی سطح خیابان  و پیاده‌رو را سفید کرده است. چند عابر دست روی سر خود گرفته بودند و فرار می‌کردند. شیشه چند اتومبیل شکست. دکمه‌فروش به شریک‌اش گفت که برود درشت‌ترین تگرگ‌ها را بیاورد و او چند دقیقه بعد با سه دانه تگرگ در دست خبر آورد که بقال سر خیابان یکی از آنها را کشیده و گفته که تقریبا دویست گرم بوده است.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 8:51  توسط محمود موحدان  | 

عباس صفوي در شهر اصفهان از همسر خود سخت عصباني شده و خشمگين مي‌شود، در پي غضب او، دخترش از خانه خارج شده و شب برنمي‌گردد، خبر بازنگشتن دختر كه به شاه مي‌رسد، بر ناموس خود كه از زيبائي خيره كننده‌اي بهره داشت سخت به وحشت مي‌افتد، ماموران تجسّس در تمام شهر به تكاپو افتاده ولي او را نمى‌يابند.
دختر به وقت خواب وارد مدرسه طلاّب مي‌شود و از اتفاق به در حجره محمدباقر استرآبادي كه طلبه‌اي جوان و فاضل بود مي‌رود، در حجره را مي‌زند، محمدباقر در را باز مي‌كند، دختر بدون مقدمه وارد حجره شده و به او مي‌گويد از بزرگ زادگان شهرم و خانواده‌ام صاحب قدرت، اگر در برابر بودنم مقاومت كني ترا به سياست سختي دچار مي‌كنم . طلبه جوان از ترس او را جا مي‌دهد، دختر غذا مي‌طلبد، طلبه مي‌گويد جز نان خشك و ماست چيزي ندارم، مي‌گويد بياور . غذا مي‌خورد و مي‌خوابد.
وسوسه به طلبه جوان حمله مي‌كند، ولي او با پناه بردن به خداوند دفع وسوسه مي‌كند، آتش غريزه شعله مي‌كشد، او آتش غريزه را با گرفتن تك تك انگشتانش به روي آتش چراغ خاموش مي‌كند، مأموران تجسّس به وقت صبح گذرشان به مدرسه مي‌افتد، احتمال بودن دختر را در آنجا نمي‌دادند، ولى دختر از حجره بيرون آمد، چون او را يافتند با صاحب حجره به عالي قاپو منتقل كردند .
عباس صفوي از محمدباقر سئوال مي‌كند ديشب، در برخورد با اين چهره زيبا چه كردي؟ وي انگشتان سوخته را نشان مي‌دهد، از طرفى خبر سلامت دختر را از اهل حرم مي‌گيرد، چون از سلامت فرزندش مطلع مي‌شود، بسيار خوشحال مي‌شود، به دختر پيشنهاد ازدواج با آن طلبه را مي‌دهد، دختر نيز كه از شدت پاكي آن جوانمرد بهت زده بود، قبول مي‌كند. بزرگان را مي‌خوانند و عقد دختر را براى طلبه فقير مازندراني مي‌بندند و از آن به بعد است كه او مشهور به ميرداماد مي‌شود و چيزي نمي‌گذرد كه اعلم علماي عصر گشته و شاگرداني بس بزرگ هم چون ملا صدراي شيرازي صاحب اسفار و كتب علمي ديگر تربيت مي‌كند .

ایرانیان

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 14:5  توسط محمود موحدان  | 
 

    

پسرک تيغة چاقو را در ساقة بلند نِي نشاند و روي دسته فشار آورد. چاقو هنوز در جانِ ني بود که برقي بر تيغه لغزيد و بازتابش در چشم پسرک نشست. رعد غريد. ناگهان رگباري تند بر نيزار پاشيده شد و صورت صاف برکه را پرآبله کرد. باد در نيزار مي‌تاخت و صداي خشک ني‌ها به هرسو مي‌پيچيد.
 از غرّش رعد، غوطه خورَک‌ها، به سوي نيزار پريدند. کُوچک‌ترين آن‌ها در آب غوطه خورد و ديگر روي برکه پيدا نشد. باران، سرد بود و جانِ برکه را سوراخ مي‌کرد. مه پايين مي‌آمد و فضا از مه و رگبار، تيره و آشفته مي‌شد.
پسرک ني‌ها را به تکه‌هاي کوچک‌تر بريد. ته يکي از ني‌ها را روي چشم راست گذاشت و از سوراخش به آن سوي برکه نگاه کرد. در دايرة مه‌آلود ني، ماشين‌هايي را در آن سوي نيزار ديد. سه‌تا جيپ خاکي‌رنگ، آن‌جا ايستاده بودند و افرادي با باراني‌هاي سياه، پياده مي‌شدند. کلاه‌هاي گَل‌وگشادِ باراني‌ها، سرشان را پوشانده بود و رگبار و مه نمي‌گذاشت چهره‌شان ديده شود. پسرک با دلهره؛ اما به سَبُکي تکه‌اي ابر به جلو خزيد و با چشماني حيران از لابه‌لاي توده هاي ني مشغول تماشا شد.

دیباچه


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 12:47  توسط محمود موحدان  | 
 

   

زير بغل اش را مي گيرم. گرما در دست هاي سردم مي دود. نوک انگستانم گرم مي شود و گرما کشيده مي شود به سينه و قلبم. او هنوز اين گرما را در تن اش نگه داشته است؛ گرماي انتظار. زنده ماندن براي ديدار کسي که سال ها زانو به بغل در گوشه اي منتظرش بوده است. آرام مي برمش تا بخوابانمش. در زير نور نارنجي ِ مرموز ِ چراغ ِ بادي ِ روي ديوار، زير کته قهوه خانه، جاي هميشگي اش. سرفه مي کند: " تمام استخوانهايم لول مي زند. " براي آن که در سکوت يخ زده چيزي گفته باشم مي گويم: " از سرماي ِ اين برف است که يک ريز و بي امان هفته هاست مي بارد. "

صورت اش به رنگ نان ِ ذرّت است. به همان زبري و شکنندگي جاي پاي آفتاب و باد و باران و اشک؛ و جاي شيون و خراش ناخن ها بر گون هايي که آن زمان مثل گل تازه دميده اي بود، به جا مانده است. آن زمان...

آن زمان براي من دورتر است تا او. شايد. براي او همين ديروز است. تنها همان دويدن رقص وار به دنبال وانت باري که نعش عزيزش را در شهر مي گرداند، کافي بود تا گل ِ چهره اش را پلاسيده کند؛ اما چشمان اش همان چشمان جوان و درخشان. مثل دو دانه گيلاس تازه چيده شده اي است که با فاصله اي مناسب در نان ذرّت نشانده باشي.

آه... باز شب جمعه است. صاحب قهوه خانه و مشتري ها زود رفته اند. پيرزن در گوشه اي ولو شده است. در گوشه کته، توي سه کنجي سياهي که نور نارنجي با تمام رمز و رازش به اندازه اي نمي تابد که رنگ اش بکند. چشمان تازه گيلاسي اش را به سوي در ورودي آبي رنگ قهوه خانه مي گرداند. هميشه رو به در مي خوابد. خواب که نه، من باور نمي کنم که حتي شب ها هم بخوابد؛ چون هر وقت که سراغ اش رفته ام چشمانش باز و منتظر بوده است. آه مي کشد و سر بر کوله بار و پيرهن کهنه اي مي گذارد که زماني متعلق به عزيزش بوده است و بوي دودي از عرق تن او را هنوز در خود نگه داشته است.

 

یـــــــک لیــــــــوان داستــــــان


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 12:34  توسط محمود موحدان  | 

غروب است. ذرات درشت برف آبدار گرد فانوس‌هايي كه تازه روشن شده، آهسته مي‌چرخد و مانند پوشش نرم و نازك روي شيرواني‌ها و پشت اسبان و بر شانه و كلاه رهگذران مي‌نشيند.


یک سال بعد از آشنايي‌شان، مادر ليلا وقت معرفي علي به عمه‌ي ليلا كه تازه از آمريكا آمده بود گفت "علي‌آقا، نامزد ليلا جان".


ديروز بود كه اطاقم را جدا كردند، آيا همانطوري كه ناظم وعده داد من حالا به كلي معالجه شده‌ام و هفته‌ي ديگر آزاد خواهم شد؟ آيا ناخوش بوده‌ام؟ يك سال است، در تمام اين مدت هرچه التماس مي‌كردم كاغذ و قلم مي‌خواستم به من نمي‌دادند

...توضیحات بیشتر

بچه‌ها بايد نسبت به آدم بزرگ‌ها گذشت داشته باشند

بخشی از داستان شازده کوچولو


زنها تا سينه، مردها تا كمر ...» اين شايد تنها اصل كار يك گوركن باشد كه در تكرار آن و پژواك صداي بيل و كلنگ صبحش شام مي‌شود تا آرام ميان رطوبت گاه دل‌انگيز و گاه چندش‌آور گورها پير شود.


نمايش در اتاق خواب خانه‌ي دو طبقه نات اكرمن رخ مي‌دهد كه جايي در كيوگارد نز واقع است. كف اتاق كيپ تا كيپ با قالي فرش شده است . يك تخت‌خواب دو نفره ي بزرگ و يك ميز توالت بزرگ.


زندگی عاشقانه خسرو و شیرین بر اساس زندگی پر فراز و نشیب شاهنشاه ساسانی و شیرین شاهزاده ارمنی رقم خورده است . خسروپرویز در سال 590 میلادی تاجگذاری نمود و رسما شاهنشاه ایران شد . اتفاقات بسیاری در طول حکومت وی رخ داد که در این مکان نمی گنجد ولی زندگی زناشویی این پادشاه حماسه ای را در کشور ما رقم زد که امروزه نیز جای خود را در تاریخ ما به شکل زیبایی حفظ کرده است . بسیاری از بزرگان شعر و ادب و تاریخ ایران پیرامون این حماسه سروده های را از خود به جای گذاشتند تا نسلهای آینده از آن بهره ببرند . همچون فردوسی بزرگ - نظامی گنجوی - وحشی بافقی و چند تن دیگر از بزرگان . . .


مردي که در کوچه مي رفت هنوز به صرافت نيفتاده بود به ياد بياورد که سيزده سالي مي‌گذرد که او به چهرة خودش درآينه نگاه نکرده است. همچنين دليلي نمي‌ديد به ياد بياورد که زماني در همين حدود مي‌گذرد که او خنديدن خود را حس نکرده است.


يک روز صبح، ساعت نه، که روي تراس هتل ريويراي هاوانا، زير آفتاب درخشان داشتيم صبحانه مي‌خورديم، موجي عظيم چندين اتومبيل را، که آن پايين در امتداد ديوار ساحلي، در حرکت بودند يا توي پياده رو توقف کرده بودند، بلند کرد و يکي از آن‌ها را با خود تا کنار هتل آورد.


ظهر كه از مدرسه برگشتم بابام داشت سرحوض وضو مي‌گرفت، سلامم توي دهانم بود كه باز خورده فرمايشات شروع شد


اشیاء با من حرف می‌زنند. مثلا سنگ. یعنی زبانش را می‌فهمم. از تنهایی هاش می‌گوید، از باران هایی که او را شسته و جوانه ی تردی که دل دل می‌زده تا بروید و او به خاطرش ترکیده، و من ازاین تردی و آن سنگی و ترکیدن گریه ام می‌گیرد و هی زار می‌زنم و با سنگ حرف می‌زنم، برای همین آوردنم اینجا. البته راستش آن روز که به دکتر گفتم من مبلم، دکتر به مددکارم اشاره کرد که مدتی باید اینجا بمانم. خودم هم راضی ام بمانم چون خیلی کلافه ام. دیگر با اشیاء فقط حرف نمی‌زنم خودشان می‌شوم.


تعطیل تابستان شروع شده بود
در دالان ليسه پسرانه لوهاور شاگردان شبانه روزي چمدان بدست، سوت زنان وشادي كنان از مدرسه خارج مي شدند . فقط مهرداد كلاه ش را بدست گرفته و مانند تاجري كه كشتيش غرق شده باشد بحالت غمزده بالاي سر چمدانش ايستاده بود . ناظم مدرسه با سر كچل ، شكم پيش آمده باو نزديك شد

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 11:37  توسط محمود موحدان  | 
 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 11:32  توسط محمود موحدان  | 

 

         

پرويز دوايي متولد 1314 در تهران است. از سال‌هاي نوجواني در مجلات سينمايي تهران قلم مي‌زد و به تدريج به عنوان منتقد سينما شهرت بسيار يافت. در اوايل دهه‌ي پنجاه به پراگ رفت و از آن پس در همان شهر ماندگار شد.
از او علاوه بر تاليف و ترجمه‌ي آثاري در زمينه‌ي سينما، چهار مجموعه داستان نيز منتشر شده است:
"باغ"، 1360
"بازگشت يكه سوار"، 1370
"سبز پري"، 1373
"ايستگاه آبشار"، 1378
 


  آدم توي آرايشگاه آقاي طاهري حوصله‌اش سر مي‌رفت. بايد دو ساعتي مي‌نشستي تا نوبتت مي‌رسيد. آقاي طاهري بچه‌ها را زود راه مي‌انداخت ولي براي مشتريهاي رودرواسي‌دار بيشتر طول مي‌داد. يك دفعه شنيدم مي‌گفت هر قدر آدم پشت كله مشتري بيشتر صداي قيچي رو در بياره، مشتري راحت‌تر دستش توي جيبش ميره. موقع پول دادن، مشتري كه مي‌گفت چقدر ميشه، آقاي طاهري هيچوقت نمي‌گفت چقدر. هميشه مي‌گفت قابلي نداره. بعد مشتري اسكناس را تا مي‌كرد مي‌پيچاندش لاي انگشتهاش. آقاي طاهري هم همان‌طور باز نكرده مي‌گرفت. مثل اينكه تقلب به هم رد مي‌كردند. بعد كت مشتري را مي‌گرفت پشتش را ماهوت پاك‌كن مي‌كشيد، گاهي پرده را هم برايش كنار مي‌زد. اين مال بزرگترها بود. از بچه‌ها هر قدر مي‌رسيد، سه زار و پنج زار، و از بچه سرهنگها هش زار و يك تومن مي‌گرفت. ما را از بچگی مي‌بردند سلماني آقاي طاهري. آقاي طاهري يك تخته مي‌گذاشت وسط دو تا دسته صندلي كه قد آدم تراز آينه بشود. ماشين موهاي آدم را مي‌كند گريه آدم را درمي‌آورد. آقاي طاهري مرتب مي‌گفت: «بچه، اينقد كله‌اتو مثل گربه گچي نجنبون.»
بعداً كه رفتيم مدرسه، ده روز يك دفعه، دو هفته يك دفعه مي‌رفتيم سلماني، بيشترش جمعه‌ها پيش از حمام. صبحهاي شنبه كه نظافتها را مي‌ديدند هر كس موهايش بلند بود با قيچي يك گل از وسط كله‌اش درمي‌آوردند. زنگ آخر همه كتاب به سر، رديف مي‌شديم رو به دكان آقاي طاهري، گاهي ده دوازده تا، پانزده تا. بچه‌ها مي‌گفتند آقاي طاهري اعيون شد.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 11:45  توسط محمود موحدان  | 
 

          

  هيچ جاي دنيا تر و خشك را مثل ايران با هم نمي‌سوزانند. پس از پنج سال در به دري و خون جگري هنوز چشمم از بالاي صفحه‌ي كشتي به خاك پاك ايران نيفتاده بود كه آواز گيلكي كرجي بان‌هاي انزلي به گوشم رسيد كه «بالام جان، بالام جان» خوانان مثل مورچه‌هايي كه دور ملخ مرده‌اي را بگيرند دور كشتي را گرفته و بلاي جان مسافرين شدند و ريش هر مسافري به چنگ چند پاروزن و كرجي بان و حمال افتاد. ولي ميان مسافرين كار من ديگر از همه زارتر بود چون سايرين عموما كاسب‌كارهاي لباده دراز و كلاه كوتاه باكو و رشت بودند كه به زور چماق و واحد يموت هم بند كيسه‌شان باز نمي‌شود و جان به عزرائيل مي‌دهند و رنگ پولشان را كسي نمي‌بيند. ولي من بخت برگشته‌ي مادر مرده مجال نشده بود كلاه لگني فرنگيم را كه از همان فرنگستان سرم مانده بود عوض كنم و ياروها ما را پسر حاجي و لقمه‌ي چربي فرض كرده و «صاحب، صاحب» گويان دورمان كردند و هر تكه از اسباب‌هايمان مايه‌النزاع ده راس حمال و پانزده نفر كرجي بان بي‌انصاف شد و جيغ و داد و فريادي بلند و قشقره‌اي برپا گرديد كه آن سرش پيدا نبود. ما مات و متحير و انگشت به دهن سرگردان مانده بوديم كه به چه بامبولي يخه‌مان را از چنگ اين ايلغاريان خلاص كنيم و به چه حقه و لمي از گيرشان بجهيم كه صف شكافته شد و عنق منكسر و منحوس دو نفر از ماموران تذكره كه انگاري خود انكر و منكر بودند با چند نفر فراش سرخ پوش و شير و خورشيد به كلاه با صورت‌هايي اخمو و عبوس و سبيل‌هاي چخماقي از بناگوش دررفته‌اي كه مانند بيرق جوع و گرسنگي، نسيم دريا به حركتشان آورده بود در مقابل ما مانند آئينه‌ي دق حاضر گرديدند و همين كه چشمشان به تذكره‌ي ما افتاد مثل اينكه خبر تير خوردن شاه يا فرمان مطاع عزرائيل را به دستشان داده باشند يكه‌اي خورده و لب و لوچه‌اي جنبانده سر و گوشي تكان دادند و بعد نگاهشان را به ما دوخته و چندين بار قد و قامت ما را از بالا به پايين و از پايين به بالا مثل اينكه به قول بچه‌هاي تهران برايم قبايي دوخته باشند برانداز كرده بالاخره يكيشان گفت «چه طور! آيا شما ايراني هستيد؟»


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 13:55  توسط محمود موحدان  | 

 
   
اگر كوسه ماهی‌ها، انسان بودند،
دختر كوچولوى مهمان‌دار كافه از آقاي كوينر پرسيد :" اگر كوسه ماهى‌ها انسان بودند، آن وقت نسبت به ماهى‌هاى كوچولو مهربان‌تر نبودند ؟"
او درپاسخ گفت: يقيناً، اگر كوسه‌ماهى‌‌ها انسان بودند براى ماهى‌هاى كوچك دستور ساخت انبارهاى بزرگ مواد غذايى را مى‌دادند. اتاقك‌هايى مستحكم، پُرازانواع واقسام خوراكى، ازگياهى گرفته تا حيوانى. ترتيبى مى‌دادند تا آب اتاقك‌ها هميشه تازه باشد و مى‌كوشيدند تا تدابير بهداشتى كاملاً رعايت گردد. به طورمثال اگر باله‌ى يكى ازماهى‌‌هاى كوچك جراحتى برمى‌داشت، بلافاصله زخم‌ش پانسمان مى‌گرديد، تا مرگ‌ش پيش از زمانى نباشد كه كوسه‌ها مى‌خواهند. براى جلوگيرى از افسردگى ماهى‌‌هاى كوچولو، هرازگاهى نيز جشن‌هايى برپا مى‌كردند. چرا كه ماهى‌هاى كوچولوى شاد خوشمزه‌تر از ماهى‌هاى افسرده هستند. طبيعى است كه دراين اتاقك‌هاى بزرگ مدرسه‌هايى نيز وجود دارد. در اين مدرسه‌ها چگونگى شنا كردن در حلقوم كوسه‌ها، به ماهى‌‌هاى كوچولو آموزش داده مى‌شد. به طور مثال آن‌ها به جغرافى نياز داشتند، تا بتوانند كوسه ماهى‌هاى بزرگ و تنبل را پيدا كنند كه گوشه‌يى افتاده‌اند. پس‌ از آموختن اين نكته، موضوع اصلى تعليمات اخلاقى ماهى‌‌هاى كوچك بود. آنها بايد مى‌آموختند كه مهم‌ترين و زيباترين لحظه براى يك ماهى كوچك لحظه‌ى قربانى شدن است. همه‌ى ماهى‌هاى كوچك بايد به كوسه ماهى‌ها ايمان واعتقاد راسخ داشته باشند. بخصوص هنگامى‌كه وعده مى‌دهند، آينده‌اى زيبا و درخشان براى‌شان مهيا مى‌كنند .
به ماهى‌‌هاى كوچولو تعليم داده مى‌شد كه چنين آينده‌اى فقط با اطاعت و فرمان بردارى تضمين مى‌شود و از هر گرايش پستى، چه به صورت ماترياليستى چه ماركسيستى و حتى تمايلات خودخواهانه پرهيز كنند و هرگاه يكى ازآن‌ها چنين افكارى را از خود بروز داد، بلافاصله به كوسه‌ها خبر داده شود . اگر كوسه‌ماهى‌‌ها انسان بودند، طبيعى بود كه جنگ راه مى‌‌انداختند تا اتاقك‌ها و ماهى‌هاى كوچولوى كوسه ماهيهاى ديگر را به تصرف خود درآورند. دراين جنگها ماهى‌‌هاى كوچولو براى‌‌شان مى‌جنگيدند و مى‌آموختند كه بين آن‌ها وماهى‌هاى كوچولوى ديگر كوسه‌ها تفاوت فاحشى وجود دارد. ماهى‌‌هاى كوچولو مى‌خواستند به آن‌ها خبر دهند كه هرچند به ظاهر لالند، اما به زبانهاى مختلف سكوت مى‌كنند و به‌همين دليل امكان ندارد زبان همديگر را بفهمند. هر ماهى كوچولويى كه در جنگ شمارى از ماهى‌‌هاى كوچولوى دشمن را كه به زبان ديگرى ساكت بودند، مى‌كشت نشان كوچكى از جنس خزه‌ى دريايى به سينه‌اش سنجاق مى‌كردند و به او لقب قهرمان مى‌دادند.
اگر كوسه‌ها انسان بودند، طبيعي بود كه در بين‌شان هنر نيز وجود داشت. تصاوير زيبايى مى‌آفريدند كه در آنها، دندانهاى كوسه‌ها دررنگ‌هاى بسيار زيبا و حلقوم‌هايشان به‌عنوان باغهايى رويايى توصيف مى‌گرديد كه در آنجا مى‌شد حسابى خوش گذراند. نمايش‌هاى ته دريا نشان مى‌دادند كه چگونه ماهى‌هاى كوچولوى شجاع، شادمانه درحلقوم كوسه ‌ماهى‌ها شنا مى‌كنند و موسيقى آنقدر زيبا بود كه سيلى ازماهى‌هاى كوچولو با طنين آن، جلوى گروه‌هاى پيشاهنگ، غرق در رويا و خيالات خوش، به حلقوم كوسه‌ها روانه مى‌شدند .
اگر كوسه ماهى‌ها انسان بودند، مذهب نيز نزد آنها وجود داشت. آنان ياد مى‌گرفتند كه زندگى واقعى ماهى‌هاى كوچك، تازه در شكم كوسه‌ها آغاز مى‌شود. ضمناً وقتى كوسه ماهى‌‌ها انسان شوند، موضوع يكسان بودن همه‌ى ماهى‌هاى كوچك، به مانند آنچه كه امروز است نيز پايان مى‌يابد. بعضى ازآن‌ها به مقام‌هايى مى‌رسند و بالاتر از سايرين قرار مى‌گيرند. آن‌هايى كه كمى بزرگ‌ترند حتى اجازه مى‌يابند، كوچك‌ترها را تكه پاره كنند. اين موضوع فقط خوشايند كوسه‌ماهى‌‌هاست، چون خود آنها بعداً اغلب لقمه‌هاى بزرگ‌ترى براى خوردن دريافت مى‌كنند. ماهى‌‌هاى بزرگ تر كه مقامى دارند براى برقرار كردن نظم در بين ماهى‌هاى كوچولو مى‌كوشند و آموزگار، پليس ، مهندس در ساختن اتاقك يا چيزهاى ديگر مى‌شوند. و خلاصه اينكه اصلاً فقط هنگامى در زير دريا فرهنگ به وجود مى‌آيد كه كوسه ماهى‌ها انسان باشند .

جوانك بى‌فريادرس
آقاى ك. ‌درباره‌ى اين عادت كه انسان بى‌عدالتى را تحمل كند و دم برنياورد سخن مى‌گفت.
آقاى ك. درباره‌ى تحمل بى‌عدالتى و دم‌نزدن‌ سخن مى‌گفت و داستان زير را تعريف كرد: شخصى از خيابان مى‌‌گذشت، از جوانكى‌ كه سر راه‌ش بود و گريه مى‌كرد علت ناراحتى‌اش را پرسيد: جوانك گفت: « براى‌ رفتن به سينما 2 سكه جمع كرده بودم اما جوانى آمد و يك سكه را از دستم قاپيد» سپس با دست، به جوانى كه كمى دورتر از آن‌ها ايستاده بود اشاره كرد. آن مرد از او پرسيد: « براى كمك فرياد نزدى؟» جوانك گفت: چرا، و صداى‌ هق‌هق او شديدتر شد. مرد كه او را با مهربانى نوازش مى‌كرد، ادامه داد: هيچ‌كس صداى تو را نشنيد؟ جوانك گريه‌كنان گفت: نه. مرد پرسيد: ديگر بلندتر از اين نمى‌توانى‌ فرياد بزنى؟ جوانك گفت: نه! و از آن‌جا كه مرد لبخند مى‌زد با اميد تازه‌اى‌ به او نگاه كرد.«پس اين يكى‌ را هم بى‌خيال شو!» اين را گفت و آخرين سكه را هم از دست‌ش گرفت و با بى‌توجهى به را‌ه‌ش ادامه داد و رفت.

عشق به چه كسى؟
شايع بود كه هنرپيشه‌ى زنى‌ به نام Z به دليل عشق نافرجام خودكشى‌ كرده است. آقاى كوينر گفت:« به دليل عشق به خويشتن، خود را كشته است. او نتوانست عاشق آقاى X باشد، وگرنه چنين عملى را هيچ‌گاه نسبت به او مرتكب نمى‌شد. عشق يعنى آرزوى آفريدن چيزى با توانايى‌هاى ديگران. علاوه بر اين بايد ديگران به تو احترام بگذارند و به تو تمايل داشته باشند. و اين را مى‌توان هميشه به دست آورد. اين خواسته كه فراتر از اندازه دوستت بدارند، به عشق حقيقى مربوط نمى‌گردد. خودشيفتگى دليل است براى كشتن خود.

دو شهر
آقاى كوينر شهر «ب» را به شهر «آ» ترجيح مى‌داد و مى‌گفت:در شهر «آ» به من عشق مى‌ورزيدند اما در شهر «ب» مرا دوست داشتند. در شهر«آ» به من سود مى‌رساندند، اما در شهر «ب» به من نياز داشتند. در شهر«آ» مرا سر ميز غذا دعوت مى‌كردند، اما در شهر «ب» مرا به داخل آشپزخانه فراخواندند.»

فرم و محتوا
آقاى كوينر تابلوى نقاشى‌اى را نگاه مى‌كرد كه چند موضوع را در يك فرم بسيار من‌درآوردى عرضه كرده بود. آقاى ك. گفت: تعدادى از هنرمندان، مانندفيلسوفان به دنيا مى‌نگرند. در كار اين گروه به هنگام كوشش در راه فرم، محتوا از دست مى‌رود. زمانى پيش باغبانى كار مى‌كردم. قيچى باغبانى را به دستم داد تا يك درخت‌غار را هرس كنم. درخت داخل گلدانى قرار داشت و آن را براى جشن‌ها كرايه مى‌دادند. درخت بايد به شكل كره در‌مى‌آمد. بلافاصله شروع به قطع شاخه‌هاى زايد آن كردم، اما هرچه كوشيدم تا از آن شكلى كروى به دست آيد موفق به اين كار نشدم. يك بار از اين‌طرف زيادى از حد آن را قيچى مى‌كردم و بار ديگر از آن طرف. سرانجام وقتى آن را به شكل كره درآوردم، بسيار كوچك شده بود. باغبان نوميدانه گفت: «خب، كروى‌شكل هست اما كو درخت‌‎غارش؟»

گفت‌وگوى كوتاه
گفت‌وگوى زير را در اغذيه‌فروشى ميدان «الكساندر» شنيدم:
دور يك ميز مرمر مصنوعى سه نفر نشسته بودند، دو مرد و يك زن مسن، و آبجو مى‌نوشيدند. يكى از مردها رو به مرد ديگر كرد و گفت: «شرط‌تان را برديد؟» مرد مخاطب در سكوت نگاهى به او انداخت و براى پايان دادن به اين بحث جرعه‌اى آبجو نوشيد. زن مسن مؤدبانه و با ترديد گفت:«شما لاغرتر شده‌ايد.» مرد كه قبلاً سكوت كرده بود، به سكوت خود ادامه داد. سپس نگاهى سؤال‌برانگيز به مردى كه سر صحبت را باز كرده بود و حالا با اين جملات آن را به پايان مى‌رساند، انداخت: «بله، شما لاغرتر شده‌ايد.»
اين گفت‌وگو به نظرم مهم آمد، زيرا ديگر مسايل روزمره روح انسان را مى‌خراشد.
ترجمه: صادق كردونى
برگرفته از سايت پنجره .
تاریخ سینما
http://cinemaweb.blogfa.com/post-13.aspx

 |+| نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 9:37  توسط محمود موحدان  | 


فيلسوفى هميشه دور و بر جايى مى گشت كه بچه ها سرگرم بازى بودند. سپس اگر پسربچه اى را مى ديد كه فرفره اى در دست داشت، گوشه اى كمين مى كرد. با به چرخش درآمدن فرفره، فيلسوف دنبال آن مى دويد و مى كوشيد آن را بگيرد. اينكه بچه ها سر و صدا به پا مى كردند برايش چندان اهميتى نداشت. هر بار كه موفق مى شد فرفره اى را در حال چرخش بربايد، خوشحال مى شد، اما خوشحالى تنها لحظه اى دوام مى آورد. سپس فرفره را به زمين مى انداخت و دور مى شد. به گمان او شناخت هر جزيى، از جمله شناخت فرفره اى در حال چرخش، براى شناخت كل كافى بود. از اين رو او به مسئله بزرگ نمى پرداخت. به عقيده او اگر جزيى ترين جزء واقعاً بازشناخته مى شد، همه چيز بازشناخته شده بود. از اين رو تنها به فرفره در حال چرخش مى پرداخت و هرگاه مى ديد كه مقدمات چرخش فرفره اى تدارك ديده مى شود، اميدوار بود كه اين بار موفق خواهد شد. سپس وقتى كه فرفره به چرخش درمى آمد، در حال دويدن بى امان به دنبال آن، اميدش به يقين بدل مى شد، ولى همين كه آن شىء چوبى بى مقدار را در دست مى گرفت، احساس نفرت مى كرد و قيل و قال بچه ها كه تا اين لحظه از آن غافل مانده بود، ناگهان در گوشش مى پيچيد، پا به فرار مى گذاشت و خود مانند فرفره زير تازيانه به پيچ و تاب مى آمد. «داستان همين جا تمام مى شود.» داستانى از فرانتس كافكا با ترجمه على اصغر حداد

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 9:23  توسط محمود موحدان  | 
 
  بالا