كتابدوست
 
 
درباره كتاب و كتابخواني
 

دفترچه ممنوع نوشته: آلبا دسس په دس

   
ترجمه: بهمن فرزانه
آلبا دسس په دس در سال 1911، در شهر رم به دنيا آمد و آغاز نويسندگى وى با نگارش مقالاتى در مجلات
مختلف همراه بود، وى در سال 1952، رمان دفترچه ممنوع را به رشته تحرير در آورد كه در سال 1961 اين كتاب در قالب نمايشنامه نيز ارائه شد.
دفترچه ممنوع، داستانى ست كه در نوامبر 1950 پا مى گيرد و در بر گيرنده تعارضهاى درونى يك زن خانه دار است، والريا كه مادر دو فرزند دختر و پسر است، در يكى از يكشنبه هاى سال، جهت خريد پاكتى سيگار براى همسرش، به دكان سيگار فروشى مراجعه مى كند و در آنجا متوجه كتابچه اى قطور با جلد سياه مى شود و تصميم به خريد آن مى گيرد ـ كه حتى خريد آن نيز با ممنوعيتهاى روزهاى يكشنبه همراه بوده ـ و از همان ابتدا گفتگوهاى درونى او آغاز مى شود كه اين بحران ادراك حقيقت آنچه هست و آنچه بايد باشد، مى تواند بخشى از مشغله زنان تابع سنتهاى حاكم بر زمان خود، باشد. نويسنده با پرداختن به مرزهاى حقوقى يك زن در زندگى خصوصى، تفاوتهاى خواستارى دو نسل را نيز به ميان مى آورد. از ابتداى داستان تا انتها والريا به اين مطلب اذعان دارد كه زندگى وى بر پايه تعادل بين ارزشهاى انسانى هر فرد در خانواده بنا نشده است و آرامش حاكم، ناشى از ناديده گرفتن حقوق فردى يك عضو، يعنى مادر است. او با انعطاف بيش از حد، به جايى مى رسد كه خود نمى داند كه آيا مى تواند حريم خصوصى داشته باشد يا خير؟، بنابراين در بخشى از زندگى، كه فردى خارج از چهار چوب خانواده، به وى علاقمند مى شود، و به وجود او فراتر از وظايف ديكته شده خانه دارى، نگاه مى كند، و مشوق حركت در جهت رشد توانائيهاى فردى و توجه به خواستهاى درونى، مى گردد، جدالى جديد در او آغاز مى شود: معلق بودن در فضاى مرد سالارى و طبيعى جلوه كردن گرايشهاى نهانى و اثبات نشده همسرش، و احساس گناهى بديهى براى تمايلاتى مشابه در مورد خود. در واقع اين زن، آنچنان به فكر مقدس و منعطف بودن است كه فرديت اجتماعى خود را از دست داده و در انتها به همان سنت ديرين تسليم مى شود. شايد برجسته ترين نكته در كتاب مزبور، اين نكته باشد كه مادر با وجود آگاهى از زنجيرهايى كه جامعه و افراد خانواده اش بر دست و پاى وى بسته اند، مى خواهد پيدايش تفكر اصلاح طلبى و استنكاف از خدمت كردن به خدايى به نام مرد را در خود، با انتقال همان افكارِ (مطيع محض جامعه بودن) به دخترش (ميرلا)، انكار كند. وى در جايى مى گويد: «ميرلا با پذيرش بسيارى چيزها خود را براى هميشه از وحشت گناه خلاص كرده است» او مى داند كه نسل جديد، تن به «ضميمه مرد بودن»(1) نمى دهد. والريا در انتهاى داستان با بيان اين مطلب كه: «شبها وقتى سر ميز شام مى نشينيم همگى آرام و خوشحال هستيم ولى من حالا درك مى كنم كه در حقيقيت هر كدام از ما چه هستيم، همه خودمان را گول زده و از ديگران پنهان مى كنيم»، به تقدس تصنعى خود ادامه مى دهد و دفترچه را مى سوزاند: «زن ها هريك سياه نامه اى دارند، دفترچه اى ممنوع، كه همه بايد آن را از ميان ببرند».
كتاب حاضر، در مجموع، از ساختار موضوعى محكمى برخوردار است كه گرچه روايتى ست از يك زندگى معمولى و روزمرگى آن، اما خود مبين تحولات روانى يكى از پايه هاى اساسى جامعه كوچك خانواده يعنى مادر است، كه در آن نه با ديد فمينيستى بلكه انسانگرايانه، مى توان به تحليلهاى شخصيتى وسيعى در مورد زنان، پرداخت، «زنان كه قربانيان هميشه عشقند».(2(
1) دوبوار، سيمون - جنس دوم - ترجمه قاسم صنعوى - نشر توس - چاپ دوم - 1380
2) پناهى، حسين ـ تئاتر چيزى شيه زندگى ـ 1377
دفترچه ممنوع
نوشته: آلبا دسس په دس
ترجمه: بهمن فرزانه
چاپ دوم: تهران ـ 1379
انتشارات بديهه ـ 1950 تومان
351 صفحه ـ قطع رقعى

من از ناکجا آبادم
http://doorkadeh.blogfa.com/8601.aspx

ׁׁׁׁ کتاب "دفترچه ممنوع" از "آلبا دسس په دس"، کتاب درباره­ی زنیست میانسال و کشمکش­های درونی او برای بدست آوردن استقلال فردی و حریم خصوصی­اش که سال­هاست آنها را فدای شوهر و فرزندان خود کرده­است. کتابی­ست روان و زیبا و با ساختاری منسجم.

قسمتی ازکتاب"دفترچه ممنوع" از "آلبا دسس په دس"،
"شبانگاه وقتی روی تخت خود دراز می کشم، درست همین خستگی است که به من آرامش می بخشد. در این خستگی نوعی سعادت حس می کنم که مرا به خواب می برد؛ شاید هم دلیل آنکه می خواهم هر جور که باشد بدون استراحت کار کنم، واقعاً همین باشد که می ترسم خستگی، این سرچشمه خوشبختی را از دست بدهم."
میخواستم تنها باشم تا بتوانم چیز بنویسم ولی هر کس در یک خانواده بخواهد تنها باشد گناهکار است .
میخواهم حقیقت را اعتراف کنم .........همه چیز موقعی شروع شد که این دفتر چه براق و سیاه را............
می خواستم تنها باشم تا بتوانم چیز بنویسم ولی هرکس در یک خانواده بخواهد تنها باشد گناهکار است.
می خواهم حقیقت را اعتراف کنم بگویم از لحظه ای که گوئیدو ازمن تقاضا کرد با او به ونیز بروم
 تصمیم گرفتم دعوتش را قبول کنم . ولی هرگز جرات نکردم حتی در این دفترچه هم به آن اعتراف
کنم، چون در این صورت باید قبول می کردم که با همه سعی و کوشش که بیست سال است برای فراموش کردن خود کرده ام موفق نشده ام.
همه چیز موقعی شروع شد که این دفترچه براق و سیاه را که شباهت بچه زالو دارد در زیر پالتویم گذاشتم و به خانه آوردم در حقیقت علاقه ام هم به گوئیدو از روزی شروع شد که فهمیدم می توانم چیزی را از شوهرم پنهان کنم.
حتی اگر آن چیز یک دفترچه باشد. می خواستم تنها باشم تا بتوانم چیز بنویسم ولی هر کس در یک خانواده بخواهد تنها باشد گناهکار است. از خطوط این دفترچه، از صفحات آن همیشه افکار من نوع دیگری به نظر می رسند، حتی علاقه ای که نسبت به گوئیدو دارم تقصیر را به گردن ثروت او می اندازم که برایم نقطه ضعفی است که نمی خوام قبول و بر آن غلبه کنم. می خواهم دلم را به این خوش کنم که تنها قدرتی بیگانه باعث می شود که از وظایف خود سرپیچی کنم، چون جرات ندارم اعتراف کنم که عاشق اوشده ام. به نظر می رسد قوی ترین حس من ترس است.
11دسامبر
با خواندن یادداشت های دیروزم از خودم می پرسم که نکند اخلاق و شخصیتم از روزی که شوهرم به شوخی ماما صدایم کرد عوض شده باشد؟ آن روز که او مرا به این نام خواند بسیار خوشم آمد زیرا چنین به نظرم رسید که تنها " آدم بزرک" این خانه هستم، تنها کسی که همه حقایق و تجارب زندگی را خوب فهمیده است. حس کردم وظیفه و مسئولیتی که همیشه، حتی از دوران کودکی داشته ام در من قوت می گیرد. خوشحال شدم چون می دیدم که شوهرم با وجود آنکه نزدیک پنجاه سال دارد هنوز ساده و مانند یک بچه باقی مانده است. هر وقت مرا " ماما" صدا میکند با لحنی ملایم و در عین حال جدی جواب می دهم، با لحنی که وقتی ریکاردو بچه بود جوابش می دادم. ولی حالا می فهمم که اشتباه کرده بودم. چون برای او از وقتی که همدیگر را می شناسیم فقط والریا بودم.
نویسنده: آلبادسس په دس
مترجم: بهمن فرزانه

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 13:4  توسط محمود موحدان  | 
 
  بالا