X
تبلیغات
كتابدوست - قسمتي ازكتاب بازگشت یکه سوار نوشته:پرویز دوائی
 
كتابدوست
 
 
درباره كتاب و كتابخواني
 

 قسمتي ازكتاب بازگشت یکه سوار نوشته:پرویز دوائی
"بنگریداین رویا  بین که میآید..." (کتاب مقدس-سفرپیدایش)

  

کروک درشکه راخوابانده بودندومن سرم بالابودوگاهی ازلابلای شاخ وبرگ درخت هاچراغ خیابان پیدامی شدونورش که زردبودپرازسایه برگها روی سرما میافتادوبعدردمی شدیم ودباره توی درشکه تاریک می شدومن همینطورسرم بالابودکه کی می رسیم به زیردایره نور.
مابچه هاراروی صندلی تاشوی کوچک،پشت به پشت بادرشکه چی نشانده بودند.خیابان خاکی بودوسم اسبان روی قلوه سنگ های خیابان صدا می کرد.آدم اگرخم می شدو نگاه می کردگاهی اززیرسم اسب ها جرقه می پرید.درشکه بافانوس روشن اززیرطاقی درخت ها می گذشت.چراغ های کم نورخیابان پایه های تیرچوبی داشتندوحباب سفیدی به شکل یک جورکلاه لبه دار.دورتادورزیرلبه حباب به خط سیاه چیزهایی نوشته بودندکه من هنوزنمی توانستم بخوانم.
خیابان راغروب به غروب باسطل های بزرگ آب می پاشیدندوباجاروهای دسته بلندجارو می کردند.دوطرف خیابان کیپ هم درخت درآمده بود،درخت های انبوه که شاخه هایشان سربهم آورده وروی خیابان راطاق زده بود،جوری که آدم ازسرچهارراه که نگاه می کردسزتاسرخیابان مثل یک دالان درازسبزبود.ازقنات سرچهارراه که اززیردیوارباغی درمی آمددرجوب های دوطرف دائم آب می رفت.آب مثل اشک چشم صاف که خزه های بلندسبزوسرخ راتاب می دادوهوهومی کردومی رفت.زالویی ازلجن کف جوب زالومی گرفت ولای لنگ خیسی می پیچید.زالوئی درازولاغروسیاه بودچشمهای گودوقبای درازوخاکستری داشت.صدایش که بلندمی شد"زال هوووو"ماپامی گذاشتیم به فرار...".
این دفعه اولی بودکه مارامی بردندسینما.سینمادرآن سردنیادرمحله های روشن ودلبازی بود،محله هائی که ریخت درودیواروگذرودکان هاوسرولباس آدمهاوهمه چیزش بامحله های مافرق داشت.خیابان هاآسفالت،تیرهاسیمانی وجوب هاجدول بندی بود.به دکان هایشان مغازه می گفتند.ردیف ردیف مغازه های پرنورقشنگ که جنس های براق رنگ وارنگ ورخت ولباس های نومی فروختندوچراغ تابلوهایشان روشن وخاموش می شد.هیچ کجامسگری،آهنگری،ماستبندی،کله پزی نبود.هیچ الک وآتش گردونی،چینی بندزن،الاغی بابارنمک وپیازانباری ردنمی شد.همه جامثل شب های چراغانی پرنوربود.محله های ماکوچه پس کوچه های درازوتاریک،جوب های لجن ودیوارهای بلند کاه گلی داشت.بیشتردکان هاوخانه هاهنوزبرق نداشتند.لامپ بیشتر چراغ های کوچه راباتیروکمان شکسته بودندوشبهاکوچه هاظلمات میشد.امااینجا،توی این محله های سینماهمه جا نورانی بود.مردم انگاربه عیددیدنی می روتد،لباس های نو تنشان بود،شاداب بودند.یواش یواش راه می رفتندوپشت شیشه مغازه هارانگاه می کردند.شیشه بزرگ مغازه اسباب بازی فروشی مثل باغچه ای دربهار،غرق رنگ ونوربود.روی یک خط آهن قطارکوچکی بااتاقک هایی به رنگ سبزتیره منتظرحرکت بود.آتشخانه قطاربابدنه سرخ وسیاه چرخ های پره پره ودودکش داشت وسرراننده اش باکلاه کپی ازپنجره پیدابود.خط آهن ازکناریک اتاقک کوچک ایستگاه،چندتادرخت سبز،چندتاگاووگوسفند،یک تیرعلامت وازتونلی درزیریک تپه سبزردمی شدوچرخ می زدودوباره برمیگشت.ارابه ای بودبه شکل درشکه که دوتاسگ بزرک قهوه ای آن رامیکشیدند.روی نیمکت درشکه دختروپسری باصورت های شادوبیخال نشسته بودند.میمونی بودروی چهارپایه ای نشسته،بایک دستش طبل وبا یک دست دیگرش سنج میزدوبالای سرش چتربزرگ صورتی رنگی بودکه دورتادورلبه اش قپه های ریزبراق نقره ای داشت.توی تختخواب برنزنی کوچکی عروسکی رابه شکل یک دختربجه خوشگل بالبهای سرخ خوابانده بودند.موهای تابدارطلایی اش روی بالش اطلسی آبی پراکنده وچشم هایش بامژه های بلندبسته بودوجوری که خواب شیرینی ببیندلبخندی به لب داشت.ماسک پیرمردوماسک کاکاسیاه بودکه توی چشمهایشان چراغ سبز،چراغ سرخ روشن بود.هفت تیرها وچراغ قوه ای هاوطوطی های رنگ وارنگ وماشین های کوچولوی کوکی بودند.هزارتاچیزقشنگ وبراق ودیدنی بود.چشم آدم سیرنمی شد.اگرمی گذاشتندآدم همانجاتاصبح پشت شیشه مغازه می ماند.امادیر بود،همیشه دیربود.دست آدم رامی کشیدندومی بردند...."ادامه دارد"
ازکتاب بازگشت یکه سوار نوشته پرویزدوائی

عجله نکنید؛همه چی هست
http://tir7.blogfa.com/author-neo.aspx

 |+| نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 15:36  توسط محمود موحدان  | 
 
  بالا