X
تبلیغات
كتابدوست - «شب‌هاي روشن» رماني از فئودور داستايوفسكي
 
كتابدوست
 
 
درباره كتاب و كتابخواني
 

«شب‌هاي روشن» رماني از فئودور داستايوفسكي
شبهای سپید یا شبهای روشن  داستانی از فئودور میخایلوویچ داستایوفسکی  نویسنده روسی است ، که در 1848 منتشر شده و دومین اثر این نویسنده بزرگ است، اثری که خود داستایوفسکی، در یکی از نامه­ هایش، آن را «رمان احساساتی» تعریف کرده است. مع­ الوصف با توجه به بافت غیرواقعی آن، درست­تر این است که «تفنن رمانتیک» خوانده شود.
جوانی نسبتاً احساساتی و پرشور در خیابان به دختری برمیخورد که در او تأثیری حاد به جا می­گذارد. در آغاز، این ضربه صاعقه ­آسا از حدود طبیعی فراتر نمی­رود که فردی یکه و تنها در حضور موجودی دلپذیر، که با لذتی خاص به سخنانش گوش فرا می­دهد، احساس می­کند. لیکن، پس از چند دیدار شبانه، که در آنها این دو جوان فقط به سخن گفتن با یکدیگر می‌پردازند، مرد می­بیند که عشق افلاطونی او در تبدیل به طلب جسمانی شده است. وی برعهده می­گیرد که از جانب دختر به نامه­های نامزد او، دانشجویی ساکن شهر دیگر، پاسخ بنویسد و بدینسان برای خود رؤیای یک ماجرای عشقی شخصی دست و پا کند. ولی هنگامی که دانشجو بازمی­گردد، دختر خود را به آغوش او می­افکند و رؤیای عشق پاک جوان خیال پرست را به یکباره برباد می­دهد. جوان، که از خواب مستی عشق بیدار شده است، به انزوای خود برمی­گردد. نبوغ داستایفسکی در اینجا، با قدرتی سرشار از هیجان، خلاءی را که قهرمان داستان در آن دست و پا می­زند نشان می­دهد؛ قهرمانی که از سازگاری با واقعیت زندگی روزمره عاجز و به فرورفتن در کام احساس محکوم است. سبک بسیار ساده، ولی روشن و پراحساس داستایفسکی ترجمان همه لرزشهای درونی است که خود نویسنده را هم، همچون آدم‌های داستانش، دستخوش غم و افسردگی میسازد.
«شب‌هاي روشن» يا«شب‌هاي سپيد» رمان كوتاه و متفاوتي از فئودور داستايوفسكي است: رمان كوتاهي كه گرچه به اعتقاد منتقدان ادبي از شاهكارهاي اين نويسنده نيست اما رمان بسيار مطرحي است. اين رمان جداي از جايگاه ادبي‌اش با سينما گره خورده است و حتي شايد بيشتر با اقتباس‌هاي سينمايي‌اش شناخته شده است. رمان «شب‌هاي روشن» در ايران چندباري ترجمه شده است؛ زهرا خانلري از زبان فرانسه و ترجمه ديگري از دكتر قاسم كبيري كه بيشتر خوانده شده است و البته ديگراني كه همه به سال‌هاي دور بازمي‌گردد. اين روزها نشر ماهي ترجمه ديگري از «شب‌هاي روشن» با ترجمه درخشان سروش حبيبي را روانه بازار مي‌كند. و اين است كه «شب‌هاي روشن» دوباره در خاطره جمعي ما زنده شده تا پرونده‌اي كوچك براي خاطره‌اي بزرگ فراهم آوريم. با يادداشتي از مترجم اين كتاب كه با ترجمه‌هايش از زبان اصلي، آثار و شاهكارهاي داستايوفسكي و بسياري ديگر از آثار كلاسيك را خوانده‌ايم. در ايران «شب‌هاي روشن» را با فيلم فرزاد موتمن به ياد مي‌آوريم؛ فيلمي كه بسياري آن را بهترين فيلم موتمن مي‌دانند و حتي موتمن فيلمساز را تنها با اين فيلم مي‌شناسند، گرچه خودش «هفت پرده» را بهترين اثر سينمايي‌اش مي‌خواند. و حالا يادداشت او درباره اقتباس‌اش از «شب‌هاي روشن» شايد مدخلي دوباره براي بحث قديمي اما ناتمام اقتباس‌هاي سينمايي باشد كه موتمن به آن معتقد است. كريم مجتهدي فيلسوفي است كه در حوزه ادبيات سال‌ها پيش كتابي منتشر كرد با عنوان «آثار و افكار داستايوفسكي».
گرچه در كتابش بيشتر به شاهكارهاي داستايوفسكي پرداخته است اما خودش مي‌گويد «شب‌هاي روشن» چكيده و كپسولي است از جهان داستاني و تفكر اين نويسنده بزرگ، و يادداشت او در اين پرونده حضوري است كه نشانگر پيوند ادبيات و تفكر است.
**
يادداشتي از سروش حبيبي مترجم «شب‌هاي روشن» اثر داستايوفسكي
  دو فرياد اشتياق
1 شب‌هاي روشن، عنوان اين لعلي كه داستايوفسكي در دست ما نهاده، در دنياي صورت پديده‌اي است فيزيكي، كه تابستان در نواحي شمالي كره خاك پيش مي‌آيد و علت آن زيادي عرض جغرافيايي اين مرزهاست و باعث مي‌شود كه شب تا صبح مثل آغاز غروب روشن بماند. اين پديده را در بعضي زبان‌هاي اروپايي «شب سفيد» مي‌خوانند و منظور از آن به تعبيري ديگر شب بي‌خوابي هم هست و اين هر دو تعبير در اين داستان مصداق دارد. به همين دليل بعضي اين داستان را‌ «شب‌هاي سفيد» ترجمه كرده‌اند.
اما از اينكه بگذريم، «شب‌هاي روشن» دو فرياد اشتياق است كه طي چند شب درهم بافته شده است. پژواك‌ ناله دو جان عشق‌جوست كه در كنار هم روي نيمكتي به زمزمه درآمده‌اند و راهي به سوي هم مي‌جويند و احساس مي‌كنند كه خدا در بهشتش را به روي آنها گشوده است.
داستان شرح اشتياق جواني روياپرور است كه تنهاست و تشنه گفت‌وگو با همنفسي. به قدري سرگشته است و با حرمان دست به گريبان، كه بينوا در ديوارها و در و پنجره‌ خانه‌هاي شهر دوست مي‌جويد و با آنها راز دل مي‌گويد. او در پترزبورگ به دنبال گمشده‌اي كه با او هم‌زباني كند به هر سو پرسه مي‌زند تا عاقبت در كنار كانال با دختري گريان، كه او نيز عاشقي شيدا و تنهاست آشنا مي‌شود و خيال مي‌كند كه: روز هجران و شب فرقت ‌يار آخر شد.
اما عاقبت مي‌بيند دريغ، ستاره بختش... خوش درخشيد ولي دولت مستعجل بود.
شب‌هاي روشن خون دل شاعر است كه به ياقوتي درخشان مبدل شده است.
آتش عشق است كاندر ني فتاد
جوشش عشق است كاندر مي فتاد
دانه غباري است كه در جگر صدفي خليده و آن را آزرده است به طوري كه صدف، چنان كه مي‌گويند براي خلاصي از آزار جان، از خون جگر خود لعابي دور آن مي‌تند و آن را به مرواريدي آبدار مبدل مي‌كند: مرواريدي سياه! داستايوفسكي با عرضه اين مرواريد به ما با ما درد دل مي‌گويد.
اين اثر كوچك نيز مانند شاهكارهاي بزرگ او سوز جان و جلوه مختصري از دردهاي اوست.
2 داستان شب‌هاي روشن را، گرچه داستان دل‌انگيزي است، كسي جزء شاهكارهاي بزرگ داستايوفسكي، در كنار ابله و جنايات و مكافات و... قرار نداده است. «شب‌هاي روشن» از جمله داستان‌هاي قبل از بازگشت او از تبعيد است. داستاني خطي است و دور نيست كه براي كساني كه زياد در بند تكنيك و تكلفاتي از اين قبيل‌اند داستان ضعيفي باشد. بنده گرچه منكر نقش اين‌جور ملاحظات در يك اثر هنري نيستم و البته هرگز ادعا نمي‌كنم كه نويسنده «بانوي ميزبان» يا «قمارباز» به پختگي و تجربه و نازك‌انديشي نويسنده «برادران كارامازوف» و «شياطين» باشد اما به درونمايه و جان داستان اهميت بيشتري مي‌دهم تا به تكنيك و پيچيدگي‌هاي گاهي پرتكلف آن. با كمي مبالغه معتقدم براي كسي كه به راستي تشنه است آنچه مهم است نوشيدن آب است، حال اين آب در جامي مرصع و چنين و چنان و از دست ساقي سرو بالا و سيمين ساقي بيايد يا از نهري، و در مشت خود تشنه سوخته نوشيده شود، آنقدرها اهميت ندارد. بنده به آنچه از دل نويسنده برجوشيده توجه بيشتري دارم و گمان نمي‌كنم كه انصاف باشد چنين پيامي را به گناه «خطي بودن» آن كنار گذاشت. بنده دو داستان ديگر هم از اين نويسنده ترجمه كرده‌ام به نام «بانوي ميزبان» و «قهرمان خردسال» كه به اميد خدا به زودي منتشر خواهند شد و از اين كار خودم پشيمان نيستم و علاوه بر اين قصد دارم اگر عمري باشد و توفيق نصيبم شود ديگر آثار «كوچك» اين نويسنده بزرگ را نيز كه در گذشته‌اي دور ترجمه شده يا اصلاً ترجمه نشده است به فارسي برگردانم، و اميدوارم كه خوانندگان عزيز و منتقدان مهربان با كم‌التفاتي با آنها روبه‌رو نشوند.
معتقدم زبان فارسي در 50 سال اخير به سرعت متحول شده است، خاصه زبان رمان و در خصوص تحول زبان رمان فارسي كه پديده‌اي مبارك است بر سر حرف خودم باقي‌ام. اين را هم بگويم كه افسوس به علت دوري درازمدت از ايران خبر نداشتم كه اين داستان پيش از اين ترجمه شده است. ولي چون دوستان نشر ماهي ترجمه آن را به من پيشنهاد كردند، فكر كردم لابد ترجمه آن را بجا دانسته‌اند.
مسلم است كه واژه‌ها در هر زبان به طيفي از معاني دلالت مي‌كنند و طبيعي است كه عباراتي نيز كه با اين واژه‌ها ساخته مي‌شوند نماينده انديشه‌اي باشند كه برجوشيده از ذهن نويسنده است و برحسب پيشينه فرهنگي و ذهني مترجمان مختلف با هم تفاوت‌هايي داشته باشند. چنان كه مي‌بينيم دو ترجمه از يك اثر واحد با هم متفاوتند و اين تفاوت‌ها گاهي جدي هستند و وابسته به تعابيري كه هر مترجم بر حسب پيشينه ذهني يا به تعبيري ديگر بنا به عينك فرهنگي خود از آن مي‌كند. حالا اگر مترجمي متني را نه از متن اصلي بلكه از روي متني كه خود ترجمه است و شامل بعضي انحراف‌ها از آنچه منظور نويسنده بوده است ترجمه كند دور نيست كه اين انحراف‌ها بر هم افزوده شوند و موجب تحريف كلي انديشه شوند. نظير همين انحراف‌ها و افزايش آنها بر يكديگر در زمينه سبك و رنگ و بوي خاص داستان نيز مي‌شود. اما درباره اينكه معيار ترجمه خوب را اين مي‌دانم كه فرض كنم نويسنده فار‌سي‌زبان بوده باشد: از اين نكته غافل نيستم كه انديشه تولستوي يا توماس مان برجوشيده از زبان روسي يا آلماني است. و آنها هرگز نمي‌توانند فارسي‌زبان بوده باشند و با ذكر اين فرض فقط مي‌خواستم بگويم در عين كوشش بسيار در اينكه امانت مفهوم متن در ترجمه رعايت شود متن به فارسي روان و دلنشين و خالي از تصنع ترجمه برگردانده شود. يعني خواننده احساس نكند كه نويسنده خارجي است.
ديگر اينكه بديهي است كه يكي از معيارهاي مهم بنده در انتخاب آثاري كه ترجمه مي‌كنم حضور مفاهيم عميق بشري در اثر است كه در هر بافت و فرهنگي قابل درك باشد و هر شاهكاري را به صرف اينكه شاهكار است و طرف توجه خوانندگان بسيار در عرصه جهاني قرار گرفته است ترجمه نمي‌كنم. به عبارت ديگر براي عرضه اثري به ايرانيان مسووليتي شخصي احساس مي‌كنم.
 ***
 به بهانه انتشار «شب‌هاي روشن» 
  ميعاد در لجن * 
شيما بهره‌مند 
shima.bahremand@gmail .com
 اقتباس‌ها تاكنون متن‌ها را توصيف كرده‌اند، حال آنكه مساله بر سر «تغيير» متن است.يك اقتباس خوب سينمايي اقتباسي است كه جهان متن را تغيير ‌دهد. و بر سكوت و خلأهاي متن دست بگذارد. اين است ديالوگ تصوير و نوشتار يا ديالكتيك برسازنده يك اقتباس.
پس اقتباس حامل تغيير، به متن وفادار نيست. گرچه تاريخ سينما نشان مي‌دهد كه اقتباس‌ها بيشتر، بازنمايي به اصطلاح وفادار متن بوده است.
مثلاً «ناخدا خورشيد» ناصر تقوايي برداشتي از «داشتن و نداشتن» همينگوي يا «محاكمه» ارسن ولز از كافكا نشان‌دهنده اين تنش اضطراب‌آور متن و تصوير است يا نمونه اعلاي اين ايده كه «شاه لير» ژان لوك گدار است.
برداشت ايراني «شب‌هاي روشن» نوشته داستايوفسكي (ساخته فرزاد موتمن) هم نمونه‌اي از اين دست اقتباس‌هاست؛ اقتباسي كه با فراخواندن ادبيات ايراني، «تذكره‌الاوليا»ي عطار، «ميعاد در لجن» نصرت رحماني و... در يك نظام بينامتني برداشتي انضمامي از «شب‌هاي روشن» به دست مي‌دهد. اين گونه است كه «شب‌هاي روشن» با به تصوير كشيدن بحران طبقه متوسط دهه 80 ايران و مداخله‌اش در وضعيت اين رمان را معاصر ما مي‌كند. كه به گفته آگامبن: «معاصر كسي است كه تيرگي‌هاي عصر خويش را ببيند.» كاراكتر مرد در «شب‌هاي روشن» داستايوفسكي خود را سركوب مي‌كند تا در فرآيند هنجارپذيري در جايگاه شهروند بنشيند. اما كاراكتر مرد در فيلم «شب‌هاي روشن» خود را سركوب نمي‌كند. آگاهانه از نظم موجود فاصله گرفته و چون كاراكتر «تنهايي پرهياهو» هرابال در ميان كتاب و تاريخ انديشه و ادبيات جهاني جانشين دورتر از واقعيت موجود ساخته است؛ جهاني دور از نور و روشنايي در تاريكي خودساخته‌اي كه او را از لجنزار رابطه‌ها و جامعه جدا مي‌كند. اما وفاداري اين اقتباس به رمان تنها يك وفاداري تماتيك است آن‌جايي كه كاراكتر داستان و فيلم هر دو معتقدند «جهنم ديگرانند». همان تم ترس از ديگري، كه در تمام آثار داستايوفسكي ديده مي‌شود. در لحظه‌اي كه عشق رخ مي‌دهد و او تصميم به فروختن كتاب‌ها و بازگشت به جامعه و ديگران مي‌گيرد، ميانجي عشق نيز حتي قادر نيست او را به ديگري گره بزند. و كاراكتر اثر در نهايت همان من دوپاره‌اي است كه در سنت ادبي اگزيستانسياليسم فرانسوي بسيار حضور دارد؛ من دوپاره‌اي كه در جايگاه گفتني مي‌ايستد و از آن جايگاه است كه مي‌تواند به تاريكي زمانه‌اش خيره بنگرد. و اين گونه ارجاع فيلم به «ميعاد در لجن» رحماني معنا مي‌شود چراكه نصرت رحماني هم در چنين جايگاهي ايستاده است: «اينجا نه كشتگاه عشق و غرور است، ميعادگاه زشتي و پستي است. از هم گريختيم. بر خط سرنوشت خونابه ريختيم.»
(ميعاد در لجن، نصرت رحماني)
* نام دفتر شعري از نصرت رحماني
 
 **
به بهانه انتشار «شب‌هاي روشن» داستايوفسكي
 سايه يك راوي
 كريم مجتهدي
اولين ترجمه‌اي كه از «شب‌هاي روشن» درآمده، ترجمه‌اي است از زهرا خانلري كه از زبان فرانسه برگردانده شده است. كه اگر اشتباه نكنم سال 1324 در دوره جنگ در مجله سخن منتشر شد و اكنون هم در بازار يافت نمي‌شود.
«شب‌هاي روشن» كتاب كوچك اما مهمي است كه از آن اقتباس‌هاي سينمايي بسيار هم شده است. گرچه من در كتاب خودم؛ «آثار و افكار داستايوفسكي» به اين كتاب كوچك كمتر پرداخته‌ام اما به اهميت اين رمان واقفم.
اين رمان جزء اولين آثار داستايوفسكي محسوب مي‌شود كه منتشر شده است. گرچه پيش از اين كتاب «بيچارگان» يا «فقرا» را منتشر كرده بود كه به شدت مورد قبول واقع شده بود به طوري كه در جامعه فرهنگي سن‌پترزبورگ بسيار مورد نقد و بحث قرار گرفت. البته كتاب «همزاد» داستايوفسكي هم كه پيش از اين منتشر شده بود، كتاب مهمي است گرچه به لحاظ ادبيت خيلي زيبا نيست اما به لحاظ فهم و درك عالم روحي و جهان داستاني داستايوفسكي حائز اهميت است.
در «همزاد» شخصيتي هست كه گويي توهم دشمني را دارد كه آن دشمن، چهره خودش است. همان تم مشتركي در مهم‌ترين آثار داستايوفسكي آن را مي‌توان پيدا كرد. حتي در «برادران كارامازوف» كه شخصيت ايوان دائماً فكر مي‌كند خودش نيست كه اراده و عمل مي‌كند.
زماني كه «شب‌هاي روشن» منتشر شد با اقبال زيادي روبه‌رو نشد و در آثار داستايوفسكي يك جنبه فرعي داشته، اما امروز بعد از گذشت صد و اندي سال كه به اين رمان برمي‌گرديم از لحاظ بيان جو خاص شخصيت‌ها در بافت اجتماع آن روزهاي روسيه داراي ارزش فوق‌العاده‌اي است. بايد گفت قهرمان واقعي رمان اين داستان در واقع خود «شب‌هاي سن‌پترزبورگ» است؛ شب‌هايي كه به لحاظ مدار جغرافياي خاص رمان، تاريك نيست و اين روشنايي برنامه زندگي افراد را از ديگر مردم دنيا متفاوت مي‌كند. البته نه اينكه مردم منطقه شب‌زنده‌دارند. در واقع فضايي است بين شب و روز، در يك جو نيمه‌روشن. يعني ديگر ميان شب و روز تفاوت چنداني نيست. گويي خواب و بيداري ديگر به سهولت مورد تفكيك نيست.
شخصيت داستان چهار شب را روايت مي‌كند؛ شب اول تا شب چهارم. آنچه به اعتقاد من در اين اثر كوچك بايد به آن توجه ويژه داشت اين است كه «شب‌هاي روشن» يك نوع رمان كوتاه يا داستان كوتاه است.
داستان كوتاه هم روش نوشتاري خاص خود را دارد، يعني به صورت منسجم و با توصيفات ساده و كوتاه و در محدوده زماني كوتاه بايد عمق مطلب بيان مي‌شود. نويسنده در چنين بافتي مهلت ندارد تحليل‌هاي اضافه بياورد. از اين منظر به اعتقاد من داستايوفسكي در «شب‌هاي روشن» بسيار استادانه كار كرده. بسياري از مطالب را در اين داستان بيان نمي‌كند اما گويي همه چيز به مخاطب تلقين مي‌شود. خواننده سكوت‌هاي متن را هم مي‌شنود و حس مي‌كند. بدون اينكه عبارتي را مستقيم شنيده باشد.
داستان شخصيت‌هاي كمي دارد؛ روايت‌كننده داستان و‌ دختر كه كاراكترهاي اصلي‌اند و دو شخصيت ديگر كه هرگز مستقيماً درباره‌شان صحبت نمي‌شود اما در بافت اثر بسيار مهم و كليدي‌اند؛ يكي مادربزرگ دختر، كه تنها از ميان حرف‌هاي دختر مي‌شناسيمش. ديگري نامزد دختر كه در سراسر داستان حضور سايه‌واري دارد و تنها در پايان داستان نمايان مي‌شود
شخصيت اصلي داستان، راوي داستان نيز هست. اما جالب اينجاست كه مخاطب در پايان داستان درمي‌يابد كه خود راوي را كه تمام داستان از زبانش روايت مي‌شود نشناخته‌ است و خودش موجودي در حاشيه است. يعني در نهايت آنچه به مخاطب تلقين مي‌شود در حاشيه ماندن كاراكتر اصلي است؛ كسي كه عاشق مي‌شود اما خودش فاقد هر نوع ماجرا و خوشبختي است.
شخصي است كه مورد ترحم خواننده قرار مي‌گيرد. هر كدام از اين شخصيت‌هاي داستان- اصلي و فرعي- ماجرايي دارند. اما كاراكتر اصلي فاقد هرگونه ماجراست. هيچ نيست، صرفاً حاشيه است و به اعتقاد من تلقين اين موضوع بسيار استادانه است و دردناك بودن داستان از همين در حاشيه ماندن كاراكتر اصلي است؛ آدمي سرگردان، بدون سرگذشت، خيالپرداز كه تنها به خيالات و آرزوهايش پي برده اما هميشه سركوب شده و در حاشيه مانده است. بعدها اين روش سبكي شد در ادبيات كه رايج هم شد؛ سبكي كه خواننده را در خوانش متن دخيل مي‌كند. داستان همه چيز را نمي‌گويد. اما خواننده سكوت متن را هم احساس مي‌كند.
درباره شخصيت در حاشيه‌مانده نمي‌توان به قطعيت گفت كه روشنفكر است اما به هر حال جامعه‌اي را نمايندگي مي‌كند كه افرادي حساس و ظريف و جوان در اين جامعه به ناچار به سوي بيگانگي رانده مي‌شوند و نسبت به جامعه‌شان بيگانه‌اند. به همين دليل شايد قهرمان اصلي اساساً شهر سن‌پترزبورگ است نه مرد داستان. مثلاً آنجايي كه شخصي خوشگذران مزاحم دختر مي‌شود، اين تقابل آدم‌ها در بستر جامعه نشان داده مي‌شود؛ افرادي كه در اين جامعه به خوشگذراني مشغولند و مرد كه حتي در برابر ترك زن و رفتن او به سمت سرنوشت خويش اعتراضي هم به رفتن او نمي‌كند و نه حتي فكر انتقامي يا تنفري در او شكل مي‌گيرد. او تنها مانند يك حلزون دوباره به خودش بازمي‌گردد و راهي جز اين برايش نمي‌ماند و اين جو جامعه آن روزهاي سن‌پترزبورگ است.
داستايوفسكي در دوره جواني‌اش براي افكار اجتماعي- سياسي‌اش به زندان افتاده و حتي تا مرز اعدام مي‌رود و بخشوده مي‌شود اما خاطره اين اعدام همواره در خاطرش مانده است. به همين دليل در آثار داستايوفسكي همواره اين پيوند با جامعه روز ديده مي‌شود. اما اينكه بخواهيم داستايوفسكي را صرفاً يك ماجراجوي اجتماعي بدانيم به راه اشتباهي رفته‌ايم. داستايوفسكي در برابر ظلم و آنچه در جامعه دور از عقل و اخلاق است، موضع مي‌گيرد اما نگاه عميقي به مسائل دارد. او يك پرخاشگر اجتماعي نيست. مثلاً در «جنايت و مكافات» راسكلنيكف پرخاشگر است و عصيانگر، خطا هم مي‌كند. اما خود داستايوفسكي چنين نيست. او عميق‌تر و فراتر از اين‌ها است. داستايوفسكي با تمام نگاهي كه به جامعه دارد فرد را در جامعه گم نمي‌كند و همواره به فرديت و تنهايي‌ها و خوشبختي‌هاي فردي بشر و عواطف‌شان و آرمان‌هايشان توجه دارد و از اين رو داستايوفسكي پيوند عميقي با مسيحيت دارد كه به فرد و آرزوهايش توجه دارد. در نهايت اينكه «شب‌هاي روشن» در آثار داستايوفسكي جايگاه مهمي دارد. اول به اين دليل ساده كه بسيار شناخته‌شده است و اين خودش بسيار مهم است. شايد در مواجهه با اين رمان ابتدا آن را از آثار مهم داستايوفسكي ندانند اما زماني به اهميت اين اثر پي مي‌بريم كه ديگر آثار داستايوفسكي را هم بخوانيم. در واقع «شب‌هاي روشن» چكيده و نمونه منسجم و كپسولي از جامعه و شخصيت‌هايي است كه بعدها در شاهكارهاي داستايوفسكي بسط مي‌يابند.
 
بخش‌هايي از رمان شب‌هاي روشن
 فئودور داستايوفسكي- ترجمه: سروش حبيبي
فصل شب اول
شب كم‌نظيري بود، خواننده عزيز! از آن شب‌ها كه فقط در شور شباب ممكن است. آسمان به قدري پرستاره و روشن بود كه وقتي به آن نگاه مي‌كردي بي‌اختيار مي‌پرسيدي آيا ممكن است چنين آسماني اين همه آدم‌هاي بدخلق و بوالهوس زير چادر خود داشته باشد؟ بله، خواننده عزيز، اين هم پرسشي است كه فقط در دل يك جوان ممكن است پديد آيد. در دل‌هاي خيلي جوان. اما اي كاش خدا اين پرسش را هر چه بيشتر در دل شما بيندازد! حرف آدم‌هاي بدخلق و بوالهوس را زدم و ناچار يادم آمد كه آن روز از صبح رفتار خودم همه صفا و پاكدلي بود. اما از همان صبح بار غم عجيبي بر دلم افتاده بود، كه آزارم مي‌داد. ناگهان احساس كرده بودم كه بسيار تنهايم. مي‌ديدم كه همه مرا وا مي‌گذارند و از من دوري مي‌جويند. البته هر كس حق دارد از من بپرسد كه منظورم از «همه» كيست؟ چون هشت سال است كه در پترزبورگم و نتوانسته‌ام يك دوست يا حتي آشنا براي خودم پيدا كنم. ولي خب، دوست و آشنا مي‌خواهم چه كنم؟ بي‌دوست و آشنا هم تمام شهر را مي‌شناسم. براي همين بود كه وقتي مي‌ديدم كه مردم همه شهر را مي‌گذارند و مي‌روند ييلاق، به نظرم مي‌رسيد كه همه از من دوري مي‌كنند. اين تنهاماندگي برايم سخت ناگوار بود و سه روز تمام در شهر پرسه زدم. بلوار و پارك و كنار رود را از زير پا مي‌گذراندم و يك نفر از اشخاصي را كه عادت كرده بودم يك سال آزگار در ساعت معين در جاي معيني ببينم نمي‌ديدم. گيرم آنها البته مرا نمي‌شناسند ولي من همه‌شان را مي‌شناسم. خوب هم مي‌شناسم. مي‌شود گفت كه در چهره يك‌يك‌شان باريك شده‌ام. وقتي خوشحالند حظ مي‌كنم و وقتي افسرده‌اند دلم مي‌گيرد. اما با پيرمردي كه هر روز در ساعت معيني در كنار فانتانكا مي‌بينم مي‌شود گفت دوست شده‌ام. حالت چهره‌اش خيلي موقر است و هميشه انگاري در فكر است. مدام زير لب چيزي مي‌گويد و دست چپش را حركت مي‌دهد، انگاري با اين حركات بر آنچه در سرش مي‌گذرد تاكيد مي‌كند. عصاي دراز پرقوز و گرهي در دست راست دارد، با دسته‌اي طلايي. او هم متوجه من شده و انگاري به احوال من علاقه پيدا كرده است، يقين دارم كه اگر در ساعت مقرر مرا در كنار فانتانكا نبيند دلتنگ مي‌شود. اين است كه گاهي، مخصوصاً وقتي سردماغ باشيم، سركي به هم تكان مي‌دهيم. چند روز پيش كه دو روز بود يكديگر را نديده بوديم چيزي نمانده بود كه از راه احترام كلاه از سر برداريم. اما خوشبختانه تا زياد دير نشده بود به خود آمديم و دست‌هامان فرو افتاد و دوستانه از كنار هم گذشتيم. من با عمارت‌هاي شهر هم آشنا شده‌‌ام. وقتي از خيابان رد مي‌شوم هر يك مثل اين است كه به ديدن من مي‌خواهند به استقبالم بيايند و با همه پنجره‌هاي خود به من نگاه مي‌كنند و با زبان بي‌زباني با من حرف مي‌زنند. يكي مي‌گويد: «سلام، حال‌تان چطور است؟ حال من هم شكر خدا بد نيست. همين ماه مه مي‌خواهند يك طبقه رويم بسازند.» يا يكي ديگر مي‌گويد: «حال‌تان چطور است؟ فردا بناها مي‌آيند براي تعمير من!» يا سومي مي‌گويد: «چيزي نمانده بود آتش‌سوزي بشود. واي نمي‌دانيد چه هولي كردم!» و از اين‌جور حرف‌ها. بعضي از آنها را خيلي دوست دارم. بعضي‌شان دوستان مهرباني هستند. يكي از آنها خيال دارد امسال تابستان يك معمار بياورد براي معالجه‌اش. من تصميم دارم هر روز سري به او بزنم كه مبادا خدا نخواسته در معالجه‌اش اهمالي بشود. اما ماجراي آن خانه نقلي گلي‌رنگ را فراموش نمي‌كنم. نمي‌دانيد چه عمارت آجري ملوس دلچسبي بود. وقتي با آن پنجره‌هاي قشنگش به آدم نگاه مي‌كرد دل آدم روشن مي‌شد. به عمارت‌هاي زمخت و بدتركيب مجاورش با چنان افاده‌اي نگاه مي‌كرد كه هر وقت از كنارش رد مي‌شدم راستي راستي كيف مي‌كردم. اما هفته پيش كه بار ديگر از آن كوچه مي‌گذشتم به رفيقم نگاه كردم. فرياد شكايتي از دلش به گوشم رسيد. مي‌گفت: «مي‌خواهند زردم كنند.» جانيان بدكردار! وحشي‌هاي نفهم! از هيچ چيز نگذشتند. نه ستون‌ها را معاف كردند نه گيلويي زيبايش را. رفيق من سراپا زرد شد. انگاري يك قناري! از غيظ زردآبم به جوش آمد. طوري كه چيزي نمانده بود يرقان بگيرم. تا امروز نتوانسته‌ام دلم را راضي كنم و به ديدن رفيق بينواي بلازده‌ام كه رنگ امپراتوري آسمان‌پناهمان را گرفته است بروم.
به اين ترتيب شما، اي خواننده عزيز، مي‌بينيد كه من با چه شور و صفايي با شهر خودم، پترزبورگ، آشنايم! ...
فصل صبح
... يك پرتو آفتاب بود، كه لحظه‌اي از سينه ابري گذشته و دوباره زير ابري باران‌دار پنهان شده و دنيا را سراسر در چشمم تاريك و غم‌انگيز كرده بود، يا شايد دورنماي زندگي آينده‌ام، زشت و غم‌انگيز، به چشم برهم‌زدني در نظرم گسترده شده بود و من خود را در همين هيئت امروزم، يعني درست پانزده سال بعد از آن ماجرا، ديدم، در همان اتاق تاريك، در همان تنهايي پير شده و افسرده، با همان ماتريونا، كه گذشت اين همه سال ذره‌اي بر عقل و كارداني‌اش نيفزوده بود. ولي آيا من آزردگي‌ام را به ياد مي‌آورم، ناستنكا؟ آيا بر آينه روشن و مصفاي سعادت تو ابري تيره مي‌پسندم؟ آيا در دل تو تلخي ملامت و افسون افسوس مي‌دمم و آن را از ندامت‌هاي پنهاني آزرده مي‌خواهم و آرزو مي‌كنم كه لحظات شادكامي‌ات را با اندوه برآشوبم و آيا لطافت گل‌هاي مهري كه تو جعد گيسوان سياهت را با آنها آراستي كه با او به زير تاج ازدواج بپيوندي پژمرده مي‌خواهم؟ ... نه، هرگز، هرگز و صد بار هرگز. آرزو مي‌كنم كه آسمان سعادتت هميشه نوراني باشد و لبخند شيرينت هميشه روشن و مصفا باشد و تو را براي آن دقيقه شادي و سعادتي كه به دلي تنها و قدرشناس بخشيدي دعا مي‌كنم.
خداي من، يك دقيقه تمام شادكامي! آيا اين نعمت براي سراسر زندگي يك انسان كافي نيست؟
 **
 يادداشتي از كارگردان فيلم «شب‌هاي روشن» 
 هيچ رمان مهمي فيلم خوبي نمي‌شود
  فرزاد موتمن
 يك باور قديمي همواره مطرح بوده كه به نحوي صادق هم هست؛ اينكه آثار مهم و مطرح ادبي هيچ‌گاه مواد خوبي براي سينما نبوده‌اند. به بيان ديگر هرگز نمي‌توان بر اساس يك رمان مهم فيلم خوبي ساخت. تاريخ سينما هم به نوعي اين باور را تاييد مي‌كند. تا به حال هيچ برداشت خوبي از «ابله» يا «برادران كارامازوف» نديده‌ام. به نظرم تا به حال هيچ فيلم خوبي بر اساس «بينوايان» ساخته نشده و هيچ فيلم خوبي هم بر اساس «جنگ و صلح» ساخته نمي‌شود. اما داستان‌هاي كم‌حجم‌تر، خطي و ميني‌مال و داستان‌هايي كه شايد چندان هم خوب به نظر نرسند، هميشه متريال خوبي براي فيلم بوده‌اند.
شايد به اين دليل كه فيلمساز در مواجهه با اين گونه اثر ادبي از همان ابتدا دست خود را بازتر مي‌بيند. اما مثلاً اگر فيلمسازي بخواهد «ابله» را بسازد از همان ابتدا خلع سلاح است. يعني بايد فكر كند چه كاري كند كه داستايوفسكي در اثر نكرده است. «شب‌هاي روشن» را داستايوفسكي 26ساله نوشته است؛ زماني كه هنوز نويسنده مطرحي نبود. تا جايي كه مي‌دانم داستايوفسكي چند سالي بعد از «شب‌هاي روشن»، پس از زندان رفتن و بازگشت از تبعيد، شاهكارهايش؛ «قمارباز»، «جن‌زدگان»، «ابله» و «برادران كارامازوف» را مي‌نويسد. و «شب‌هاي روشن» متعلق به دوراني است كه داستايوفسكي مترجم آثار ادبي فرانسه به زبان روسي بوده است.
«شب‌هاي روشن» اثري است كه اگر امضاي داستايوفسكي را از آن حذف كنيم ديگر چندان به نظر نمي‌رسد كه اثري از داستايوفسكي است. حتي بيشتر به نظر مي‌آيد اثري از بالزاك است. مدل نوشتاري اثر، ديالوگ‌ها، حال و هوا و رمانتيسيسم اثر بيشتر بالزاكي است. به هر حال اين اثر به طرز عجيبي در سينما جواب داده است. ما هم اولين كساني نبوده‌ايم كه از اين رمان اقتباس كرده‌ايم. اين داستان بارها اقتباس شده و فيلم‌هاي بسيار خوبي هم از آن ساخته شده است.
اولين اقتباس از «شب‌هاي روشن» برمي‌گردد به سال 1957- سالي كه من به دنيا آمدم؛ زماني كه ويسكونتي اولين بار از اين داستان فيلم ساخت و «شب‌هاي روشن» را با بازي مارچلو ماستورياني، مارياشل و ژان ماره معاصر و ايتاليايي كرد.
برداشت ويسكونتي كم و بيش به داستان داستايوفسكي وفادار است. برداشت آزادي نيست. در پس‌زمينه‌اش مانند داستان، معماري باشكوه ايتاليايي ديده مي‌شود با شب‌هايي برفي. مدل فلاش‌بك و رجعت به گذشته داستان را نيز حفظ كرده است. دختر مانند داستان داستايوفسكي با مادربزرگ زندگي مي‌كند كه اتفاقاً تكه‌هاي ضعيف‌تر داستان و البته فيلم است. نمي‌دانم واقعاً در دوره داستايوفسكي اين ايده كه زني نوه‌اش را به خودش سنجاق كند تا دختر بيرون نرود كه مبادا با مردي آشنا شود چقدر كاركرد داشته است. اما مسلماً اين ايده مناسب ايتالياي دهه 50 نيست و براي اين فيلم ايده كهنه‌اي است. به همين دليل ما در «شب‌هاي روشن» اين ايده را كاملاً حذف كرديم.
بعد از ويسكونتي، برسون فيلم «چهار شب يك خيالباف» را بر اساس اين رمان ساخت. يك فيلم روسي هم در سال 1969 به همان نام «شب‌هاي روشن» ساخته شده كه اقتباسي كاملاً وفادار است. اما «شب‌هاي روشن» ما اقتباسي آزاد است و اختلافاتي اساسي بين اين فيلم و رمان داستايوفسكي وجود دارد. تا پيش از «شب‌هاي روشن» آثار داستايوفسكي را نخوانده بودم، وقتي قرار شد از اين داستان‌ فيلمي بسازم، ديگر آثار داستايوفسكي، «ابله» و «جنايت و مكافات»، را خواندم كه شاهكارهاي ادبي بودند. اما ابتدا قرار بود فيلم را با خط داستاني اين اثر بسازيم ولي نامش را «ميعاد در لجن» بگذاريم كه نشد و به همان نام داستان ساخته شد. چراكه داستان ملاقات آدم‌هاي پاك و روشن در دل جامعه‌اي تاريك و لجن‌مال بود. قطعه‌هايي از ادبيات عاشقانه ايران را نيز در «شب‌هاي روشن» آورديم: از مقاطع مختلف تاريخي از رودكي تا شاملو چراكه دغدغه فيلم اين بود كه نشان دهد آنچه اكنون جامعه ما نسبت به آن حساس است، مساله «عشق» است؛ مساله‌اي كه به شدت در فيلم‌ها و ادبيات‌مان مميزي مي‌شد و اينكه نشان بدهيم «عشق» اصلاً قضيه عجيبي نيست و در واقع بخشي از فرهنگ و ادبيات ماست. به همين دليل از شيخ سعدي هم مثال آورديم.
سعدي 800 سال پيش اشعار عاشقانه‌اي دارد كه ابداً هم قابل تفسير نيستند؛ شعرهايي زميني و ساده. مثلاً اين شعر كه از سعدي در فيلم آورديم: «آشكارا نهان كنم تا چند/ دوست مي‌دارمت به بانگ بلند» كه شعر كلاسيك، اما بسيار مدرن و امروزي است. سعدي در اين بيت به گونه‌اي كلمات را كنار هم مي‌گذارد كه انگار هگل خوانده و مثلاً مي‌داند ديالكتيك چيست. يعني دو كلمه‌اي را كه معناي متنافر دارند به يك معنا كنار هم مي‌آورد. به هر حال «شب‌هاي روشن» قابليت بسياري براي اقتباس و فيلم شدن دارد. به اين دليل كه با كاراكترهاي محدود داستان مي‌سازد و همان داستان عاشقانه هميشگي را دارد كه همه جاي دنيا مي‌تواند اتفاق بيفتد. اما بخش‌هايي از داستان مشخصاً با ايران دهه 80 بسيار خوانا بود. مانند ارتباطي كه كاراكتر داستان داستايوفسكي با معماري‌هاي شهر دارد. در بخشي از شب‌هاي روشن داستايوفسكي آمده است: «من با ساختمان‌ها هم آشنا هستم. موقعي كه به طرف پايين خيابان قدم مي‌زنم مثل اينكه آنها هم به سوي من هجوم مي‌آورند. پنجره‌ها به من خيره مي‌شوند. گويا هر كدام مي‌خواهند بگويند سلام، حال شما چطوره؟»
در فيلم هم استاد با بناهاي شهر حرف مي‌زند و ارتباطي برقرار مي‌كند. و از طريق اين ارتباط پوست انداختن تهران معاصر نشان داده مي‌شود؛ تهراني كه به شدت در حال تغيير كردن است؛ ساختمان‌هاي قديمي‌اش دارند خراب مي‌شوند و به برج‌هايي بلند تبديل مي‌شوند. تهراني كه در پس‌زمينه‌اش هميشه ساخت و ساز و بنايي هست. انگار قرار نيست هرگز هويت ثابتي از آن شكل بگيرد. اما ميان كاراكتر داستايوفسكي و استاد دانشگاه فيلم ما يك تفاوت اساسي هست. كاراكتر داستان آدمي است كه خودش را پيدا نكرده است. به شدت خجالتي است و خجالتي بودنش او را به انزوا كشانده است. او دوست دارد معاشرت كند. دوست دارد عاشق شود اما جراتش را ندارد.
اما كاراكتر استاد دانشگاه فيلم ما اتفاقاً كاريزما و اعتماد به نفس دارد. دليل عاشق نشدن او اين نيست كه دست و پاچلفتي است يا از زن‌ها مي‌ترسد بلكه جامعه اطراف خودش را فاسد مي‌بيند در نتيجه خودش را محصور و زنداني كرده است و حاضر به معاشرت با كسي نيست. تا اينكه دختر وارد زندگي‌اش مي‌شود تا معناي عشق را به او بفهماند. استاد عاشق مي‌شود اما دختر پي زندگي‌اش مي‌رود. او بايد فروپاشيده و نابود مي‌شد تا معناي عشق را فرا بگيرد و دوباره به عنوان آدم ديگري، بهتر به زندگي بازگردد. در واقع مدلي كه ما در فيلم «شب‌هاي روشن» استفاده كرديم مدل داستايوفسكي نبود بلكه مدل «شيخ صنعاني» بود. فيلم تنها خط داستاني «شب‌هاي روشن» را دارد. اما روح فيلم از داستان عطار برگرفته شده است. اولين فيلمم «هفت پرده» را هم از عطار اقتباس كردم و خودم معتقدم هنوز بهترين فيلم من است. اما شايد دليل خاطره شدن و به ياد ماندن «شب‌هاي روشن» يكي اين است كه سينماي ما فيلم عاشقانه ندارد.
به اعتقاد من «شب‌هاي روشن» و «بن‌بست» - كه آن هم اقتباسي از چخوف است- دو فيلم عاشقانه تاريخ سينماي ايران هستند و من جز اين دو فيلم، فيلم عاشقانه ديگري در سينماي ايران نمي‌شناسم. آن دوره‌اي كه كسي سينماي ايران را نمي‌شناخت و تحويل نمي‌گرفت و به اين راحتي‌ها هم جايزه نمي‌دادند، «بن‌بست» براي بازي مري آپيك جايزه بهترين بازيگر زن جشنواره مسكو را دريافت كرد.
به هر حال اقتباس از همان ابتداي تاريخ سينما همراه سينما بوده است و حتي اولين فيلم‌هاي تاريخ سينما اقتباس ادبي بوده‌اند. من شخصاً به شيوه اقتباس بسيار علاقه دارم و به شدت دوست دارم با متن‌هاي ادبي كار كنم. از اين رو بعد از «شب‌هاي روشن»‌ از متون ادبي ديگر هم اقتباس كرديم: «داستان خانوادگي» اثر واسكو پراتوليني، «زن آرام» داستايوفسكي و «شب پيشگويي» پل استر كه متاسفانه امكان ساختنش تا امروز پيش نيامده است.
چرا كه نه تهيه‌كننده‌ها و نه بنياد فارابي روي خوشي نشان ندادند.
اين روزها سينماي ما فيلم‌هايي مي‌خواهد كه فروششان در گيشه تضمين شده باشد.
از اين رو امكان ساخت فيلم‌هاي شخصي‌تر و تجربي‌تر را از ما گرفته است. و تنها اميد من اين است كه بتوانم زودتر دوباره فيلم دلخواهم را بسازم.

 شرق
http://sharghnewspaper.ir/Released/89-09-11/410.htm

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم دی 1389ساعت 17:17  توسط محمود موحدان  | 
 
  بالا