|
كتابدوست
|
||
|
درباره كتاب و كتابخواني |

Tuesdays with Morrie by Mitch Albom
پشت جلد کتاب آمده است
«کتابي يا نگارش عالي، سخن روشن از خرد و فراست که از روي عشق سادگي در فراسوي پيچيدگيهاي زندگي را ترسيم کرده است» (دکتر اسکاتپک)
«برگ برگ اين کتاب کوچک اما زيبا و اعجاببرانگيز، از گرماي عشقي بي پيرايه ميدرخشد.»( هارولد گوشنر)
اين کتاب گنجينهاي توصيف ناشدني است. درک فناپذيري آموزگاري بزرگ و منبعي براي روشنگري است. داشتن مرشدي که اين تجربه را با ما در ميان بگذارد دستمايه فراست است.( دکتر برني سيگل)
سهشنبهها باموري ـ ميچ البوم ـ مترجم هدي قراچهداغي ـ چاپ چهارم انتشارات البرز تهران 1385. اين کتاب در سال 1378 با همين عنوان با ترجمه محمود دانايي و در سال 1379 تحت عنوان من و استاد و عشق با ترجمه صديقه ابراهيمي (فخار) نيز منتشر شده است داستان ارتباط عاطفي و صميمي يک دانشجويي سال آخر با استاد پير و بيمار خودمي باشد اين کتاب به نوعي نقد فرهنگ آمريکايي و مزمت اخلاق سرمايهداري است
كتاب «سه شنبه ها با مورى» با ترجمه محمود دانايى توسط انتشارات جيحون در بهار ۸۴ منتشر شده بود و اكنون تجديد چاپ و به بازار عرضه شده است. ماندانا قهرمانلو نيزاين اثر راترجمه نموده است
شروع كتاب اينگونه است
آخرين کلاس زندگي استاد پيرمن هفتهاي يک بار در منزل او تشکيل ميگرديد در کنار پنجرهاي در اتاق مطالعه او، تا بتواند از آنجا بوته کوچک باميه را با برگهاي صورتي رنگش تماشا کند کلاس روزهاي سهشنبه و بعد از صرف صبحانه تشکيل ميشد موضوع درس ما «معناي زندگي» بود استاد آنچه را به تجربه ميدانست درس ميداد.
به کتابي نياز نبود. با اين حال موضوعات مختلفي مطرح ميشد موضوعاتي از قبيل عشق، کار، جامعه، خانواده، پيرشدن، بخشودن و سرانجام مرگ، آخرين درس استاد کوتاه و خلاصه بود در حد چند کلمه با آنکه امتحان نهايي در کار نبود قرار اين شده بود که از آنچه اموخته بودي رسالهاي مفصل بنويس حاصل کار کتابي است که ميخوانيد. آخرين کلاس استاد پير من تنها يک دانشجو داشت آن دانشجو من بودم.
از صحبتهاي موري استاد پير:
«مرگ تنها يکي از موضوعاتي است که ميتوان از آن اندوهگين بود. اما زندگي به دور از خوشبختي هم مطلب ديگري است. بسياري از کساني که به ديدن من ميآيند شاد و خوشبخت نيستند.»
«به اين دليل که فرهنگ ما به گونهاي نيست که به مردم احساس خوشبختي بدهد ما بدآموزي ميکنيم، آموزش اشتباه ميدهيم و بايد خيلي قوي باشي که اگر متاع را نميپسندي خريدار آن نشوي. فرهنگي از آن خود ابداع کن، اغلب مردم از اين کار عاجزند به مراتب ناخوشايندتر از من هستند.»
«زندگي مجموعهاي از فراز و نشيبهاست. دلت ميخواهد کاري بکني اما مجبوري کار ديگري انجام دهي، از چيزي ناراحتي اما نميداني که نبايد باشي، چيزهايي را امر مسلم ميپنداري و اين در حالي است که ميداني هرگز نبايد چيزي را امر مسلم فرض کني.»
«حالا که بيمار هستم و رنج ميبرم، بيش از هر زمان خودم را به کساني که آنها هم از زندگيشان رنج ميبرند نزديکتر احساس ميکنم پرشيب در تلويزيون شاهد صحنههايي از بوسني بودم. مردم در خيابانها ميدويدند و کساني به آنها شليک ميکردند، کشته ميشدند قربانيان بيگناه ... گريه کردم. ناراحتيشان را احساس کردم، انگار ناراحتي خودم بود. من هيچ کدام آنها را نميشناسم. اما چگونه ميتوانم نسبت به آنها بياعتنا باشم؟»
«بهترين چيزها در زندگي اين است که بداني چگونه به ديگران عشق به ورزي و چگونه مورد مهر و عشق آنها واقع شوي.»
«بگذار عشق به درونت رخنه کند، عشق تنها حرکت منطقي است.»