X
تبلیغات
كتابدوست - چراغ‌ها را من خاموش مي‌كنم
 
كتابدوست
 
 
درباره كتاب و كتابخواني
 

زوياپيرزاد به شهادت داستان هايي كه تاكنون منتشر كرده بي شك يكي از جدي ترين و قوي ترين داستان نويسان زن و البته مطلق داستان نويسان ايراني دهه ي گذشته است. مجموعه داستان هاي كوتاه “ مثل همه ي عصرها“ ( 1370)، “ طعم گس خرمالو“ ( 1376)، “ يك روز مانده به عيد پاك“ ( 1377) و حالا “ چراغ ها را من خاموش مي كنم“ كارنامه ي اوست با رشدي صعودي و البته با يك نقطه اوج كه از بقيه بالاتر مي تشنيد:طعم گس خرمالو و داستان برجسته اش: لكه ها.
“چراغ ها را من خاموش مي كنم“ با تكانه اي در روزمرگي مفرط زني كه به گناه درك موقعيت خود در زندگي نايل شده آغاز مي شود و با گسترش داستان، معمولي بودن زندگي اش كه گويي بيماري اي مزمن در او رسوب كرده رفته رفته با عشقي گنگ و ممنوع رنگ مي بازد. روزمرگي فرو مي ريزد و ميل به ديگر زيستن مثل گل نخودي هايي كه كلاريس ـ راوي و مركز ثقل آدم هاي داستان ـ دائم نگران شان است در دل اش جان مي گيرد. تكانه ي شروع چنان پررنگ و قوي است كه بقيه شخصيت ها ـ هر كدام به قدر ظرفيت خود ـ از آن بهره مي برند. عشق اميل و اميلي به خانه ي آيوازيان ها سر ريز مي كند و تا مدتي معموليت خانه ـ والبته روح كلاريس ـ را در هم مي پيچد. عشق هاي آليس، ويولت، آرمن و ديگران هرگز به قوت و تلخي عشق مستتر اما عميق كلاريس به اميل نيست. قوي است چون ريشه هاش تا روح كلاريس گسترده شده اند، تلخ است چون محكوم به پايان بندي معيني است. محكوم به ماندن پشت روزمرگي كلاريس است و نمي تواند پوسته سخت بازي زندگي كلاريس را از هم بدرد. عميق است چون تجربه اي است كه هرگز از زندگي كسالت بار كلاريس فراموش نخواهد شد. در حالي كه در زندگي ديگران امكان حركت و شكل دادن به آينده وجود دارد كلاريس اما محكوم به زندگي كردن در زندگي خودش است.روزمرگي باز مي گردد و چونان ملخ هايي سبزي كوتاه زندگي كلاريس را درو مي كنند.
داستان در پرداخت زن ها ـ و به خصوص كلاريس و آليس و تا حدي مادر كلاريس ـ به مراتب قوي تر است تا پرداخت مردها. آرتوش و گارنيك و اميل شخصيت هايي ايستا و به شدت قالبي دارند. و به خصوص اميل ـ كه قرار است وزن زيادي از داستان بر دوش او باشد ـ برخلاف بقيه ي آدم ها كه خاكستري اند،سفيد سفيد است. بي هيچ نقص وخطايي.
داستان گاه از خواننده ـ كه بايد شانه به شانه راوي داستان را بپيمايد ـ عقب مي ماند و مخاطب آينده را حدس مي زند. مثل عشقي كه بين آرمن و اميلي شكل مي گيرد و وقتي لو مي رود هيچ كس شگفت زده نمي شود به جز راوي كه قبلا نشان داده چيزهاي ريزترازاين را هم با نگاه دقيق اش مي بيند.
با اين حال داستان در بخش هايي و به خصوص فصل هاي 22و 25 و 26 درخشان و كم نظير است. پايان داستان به رغم غيره منتظره بودن و هپي اند تا حدي تحميل شده اش به دليل بازگشت كلاريس به زندان روزمرگي و هضم شدن دوباره در روابطي كه تنها براي مدت كوتاهي تعادل شان به هم خورده بود، قانع كننده است و نشان از نويسنده اي هوشمند و آگاه دارد كه هم در فهم لايه هاي زندگي حساس ، مستعد و دقيق است و هم در نشان دادن تاثير گذار آن آگاه و تواناست.
خلاصه رمان: زني ارمني با شوهر و سه فرزندشان در آبادان سال‌هاي پيش از انقلاب زندگي مي‌كنند. زندگي زن بدون حادثه مهمي پيش مي‌رود. البته مشكل خاصي هم ندارد. به جز عدم توجه كافي شوهر و الباقي توقعات زنانه. بعد زن احساس مي‌كند علاقه‌اي بين خودش و مرد مجرد همسايه به وجود آمده است. قدري بيان كشمكش ور اخلاقي زن با ور احساساتي او. اگرچه چندان هم در پي پس زدن مردك نيست. و تا انتها براي يك رابطه نزديك‌‌تر مرد خود قدمي پيش نمي‌گذارد وگرنه بعيد است زن مخالفت جدي‌اي بكند...
مطلب اول: كتاب فروش خوبي كرده است. خيانت به شوهر موضوع پرطرفداري است!
مطلب دوم: هنوز تعليق اروتيك موثرترين حربه داستان نويسان است. يك تضمين صد در صد كه خواننده كتاب را تا انتها و به دقت! بخواند. حداقل تا جايي كه از به ثمر رسيدن قضايا نااميد نشده باشد. و هنوز دنيا بر مدار سكس مي‌گردد.
مطلب سوم: سبك نويسنده خيلي زنانه است. يكي از زنانه ترين رمان‌هاي ايراني است. قلمش هم روان و پخته است. شاهكاري نيست ولي يك رمان سرگرم كننده‌ي خوب است.
مطلب چهارم: تابوها در دنياي امروز به تدريج كم رنگ مي‌شوند. حتا زناي محصنه. زن خود را مستحق تحسين و محبت مي‌بيند. و اگر شوهرش نمي‌تواند به حد كافي اين توجه را نثار او كند، مردان ديگري هم در دنيا هستند. گور پدر اخلاقيات رايج هم كرده. مگر نه اينكه اين‌ قوانين اخلاقي را مردها ساخته‌اند تا زن‌ها را جزو دارايي خود كنند؟ و مگر نه اينكه اكثر مردان ايراني به زنانشان خيانت مي‌كنند؟ چرا براي زنان قدغن باشد؟
از طرف ديگر شوهر است كه چشم باز كرده و پدر و مادرش را ديده. كه پدر هم و غمش رساندن خرجي خانه بوده و مادرهم غير از اين توقعي از او نداشته است. يا داشته و بروز نمي‌داده. پس مرد ايراني عقيده دارد اگر خانواده را تامين مالي كند شوهر خوبي است. در اين گراني مخارج هم كه اين كار آساني نيست. يا كار دو شيفته مي‌شود، يا مسافركشي بعد از ساعت كاري با يك پيكان قسطي. و ديگر وقت و حوصله‌اش كجاست كه با زنش گپ بزند و قربان صدقه‌اش برود و به گردش و تفريحش برسد؟
واقعا كدامشان مقصر است؟ مرد خسته كه از جانش مايه گذاشته تا اجاره خانه و قسط فلان خرت و پرتشان عقب نيفتد؟ يا زن كه به هر حال نياز به توجه و هم صحبت دارد؟‌ زن نيمه مدرن شده امروز به راحتي زير بار سركوب عواطف و احساسات خود نمي‌رود. تا چه حد مي‌توان او را مقصر دانست؟
البته شايد قضيه به اين شوري هم نباشد. ولي آن قدر هست كه آدم را به فكر ببرد. كه واقعا ازدواج تا چه حد نهادي پايدار و عاقلانه است؟
خلاصه‌اش كنم. فكر مي‌كنم يك مرد اگر بتواند هميشه به همسرش علاقه و توجه كافي را مبذول كند كه خوشا به حالش. ولي اگر وقت و حوصله ابراز توجه دائم به يك موجود حساس و پرتوقع را نداشته باشد، يكي از اين سه راه بيشتر پيش روي او نيست:
راه مردان خوش شانس يا خوش خيال) زني را انتخاب كند با قيود شديد اخلاقي يا مذهبي. و با آستانه تحمل بالا. كه بي‌توجهي شوهر را با روي خوش بپذيرد و به فكر خيانت هم نيفتد. (به قول ايتالياييها Buona fortuna)
راه مردان منطقي و بي تعصب) ازدواج را قراردادي ببيند براي زندگي مشترك. اشتراك منزل، و تقسيم مخارج و وظايف بين دو نفر. و احيانا به دنيا آوردن و بزرگ كردن بچه‌اي، اگر نگران انقراض نسلشان باشند. و طبيعتا داشتن شريك سكسي دائم. باقيش هم كشك. يعني كلاهش را قدري هم بالا گذاشت ايرادي ندارد. زنش هم خيانت كرد با يك عذرخواهي رفع و رجوع مي‌شود. دردسرش كمتر از به هم زدن زندگي است. و در اين دنياي قرن بيست و يكم شايد هم واقع بينانه‌ترين راه همين باشد. هرچند كه مي‌دانم اين هيچ گاه انتخاب مرد ايراني نيست.
راه پاك كردن صورت مساله) اگر هيچ كدام از راههاي بالا را نمي‌تواند انتخاب كند، راحت‌ترين راه عدم ازدواج است. بدون تعهد، بدون دردسر.
رمان چراغ ها را من خاموش مي كنم، با نثري ساده و روان واقعيت هاي زنانه اي را بيان مي كند. تحليل اين اتفاقات كه همه البته از ديد راوي كه يك زن ظريف انديش و حساس و معصوم است، جاي تامل دارد. اين گونه تفسير كردن مسائل به نوعي كه در متن داستان ديديم و درگيريهاي دو ور ذهن راوي، ممكن است براي همه پيش بيايد ولي همانطور كه در رمان خوانديم براي يك زن نكته سنج بيشتر. در تمامي احساسات زنانه ي كلاريس براي حسد و كينه و انتقام نه تنها جايي وجود ندارد بلكه اين گونه واكنشها وقتي از سوي ديگر شخصيت هاي داستان انجام مي شود براي كلاريس تعجب آور و بسيار منفور است. كلاريس بسيار خوددار و ريزبين است و با اين وصف جزو زناني است كه كمتر اشتباه مي كنند، نمونه كامل زن ايراني است با همه فداكاريهايش براي زندگي مشترك و شوهر و فرزندانش و البته مثل بسياري از زنان ديگر.
موضوع جالبي كه خانم پيرزاد در متن داستان آورده بسيار طبيعي است كه براي بسياري از زنان اتفاق بيافتد، يك درگيري ذهني كوتاه مدت كه وقتي از دور به آن نگاه مي كني فقط خاطره اي از آن مي ماند و البته در انتها نتيجه هاي اخلاقي خوب در پس سربلند بيرون آمدن ازاين لحظات.
رمان جالب و خواندني است ولي آنچه كه به عنوان يك نتيجه گيري كلي در بررسي نظرات آقاي علي رحماني خواندم، مرا بر آن داشت به تك تك اين نكات به عنوان يك زن ايراني پاسخگو باشم. مهمترين مسئله اين كه از اين رمان لطيف و اين دغدغه مختصر يك زن معصوم كه در سخت ترين شرايط با وجود بي تفاوتي هاي شوهر و يكنواختي زندگي و متعهد بودن فوق العاده زن به تربيت فرزند و از طرفي تمام اتفاق نظرها با دوست جديد، اميل و تفاهم هاي زيباي دو فكر و نتيجه گيري هاي معصومانه زن و حفظ حد و مرز دوستي، چطور مي توان راه حلهاي محكم و ثابتي ارائه داد؟ همانطور كه مي دانيد چنين شرايطي و گاهي بسيار سخت تر و عذاب آور تر براي زني كه 38 سال دارد و جواني اش را رفته مي بيند و هنوز از زيبايي و جذابيت بهره مند است و بي وقفه لحظاتش را صرف خدمت به شوهر و فرزندان و اطرافيان مي كند كم نيست و قرار نيست با هر بار اين دغدغه ها كه در كل زندگي جزو كوچكي را شامل ميشوند همه به خطا بروند و قرار نيست بيان عواطف زنانه، كه چه خوب است هميشه گفته شود تا مردها زنها را بهتر بشناسند، موجب اين شود كه مردها فقط سه راه پيش روي خود ببينند آنهم با اطمينان از اينكه اين دغدغه ها هرگز براي خودشان وجود ندارد؟
آنچه در ظاهر جامعه ايراني ما امروزه به چشم مي خورد، عدم تفاهم در خانواده ها به علت تنوع سليقه و مشكلات جنبي كه به اختلافات دامن مي زند، فراوان شده و در عوض برخورد زن و مرد در خارج از خانه و به نوع خيلي ساده تر آن در داستان مذكور فراوان تر شده و نيز برخورد عقايد مشترك در گروه هاي اجتماعي خاص باز هم فراوانتر ... . اينكه مرد بتواند هميشه به همسرش علاقه و توجه كافي مبذول دارد كه لازم است! و ما قلم به دست مي گيريم كه به روش زنانه اين نكته را همواره به مردان گوشزد كنيم، چون توجه به همسر و فرزند در راس وظايف يك زن است، اين انتظار از آقايان بي جا نيست! ولي اگر وقت و حوصله مدام وجود نداشت دليل نمي شود اينگونه نتيجه بگيريم كه: كاش مرد خوش شانس باشد، البته كه بسياري از مردان در برابر زن نجيب ايراني بسيار خوش شانسند، و يا اينكه ازدواج را قرارداد بدانند، خير، اين نيست كه اگر خطايي ديديم بي خيال و به قول ايشان كشك! بياييد اين جملات را مطابق فرهنگ خودمان ترجمه كنيم و وضع موجود را اينطور تحليل كنيم كه بايد حد و مرزها را خوب بشناسيم و بهتر بشناسانيم و اين تصور را نداشته باشيم كه حتما در زندگي زناشويي لحظات به خطا رفته فراوان وجود داشته كه يا بازگو نشده و يا از ديد همسر مخفي مانده و يا همسر دانسته با آنها كنار آمده، من با تعصب مي گويم كه در ميان زنان ايراني حتي نسل جديد با وجود مشكلات دامنگير خانوادگي اين به خطا رفتن ها به ندرت ديده شده. از طرفي اين مسئله دقيقا در مورد آقايان هم صدق مي كند و چرا به زنان حق ندهيم كه همواره اين واهمه را داشته باشند كه مردها در لحظات مشابه اختيار از كف بدهند؟ و كما اينكه در مورد مردان اين مسئله كم نبوده است!
و اما راه پاك كردن صورت مسئله يعني عدم ازدواج، بدون تعهد، بدون دردسر. جالب است كه شنيدن يك احساس زودگذر زنانه تا اين حد تاثير منفي داشته است! اگر مردان فكر مي كنند كه در طول يك زندگي زناشويي همه لحظات و تمامي ثانيه هاي يك زن به تمجيد و تحسين رفتارهاي شوهر خودش محدود ميشود و فقط و فقط روح يك زن با اين انتخاب به طور صد در صد در اختيار مردش است، بايد گفت زن هم انساني است با احساسات گوناگون كه در شرايط مختلف درك هاي متفاوتي از مسائل دارد، از بي توجهي ناراحت مي شود و با ديدن مشتركات به فكر مي رود و با گذشتن از خاطرات به ياد مي آورد و بر سر دوراهي ها كمك مي طلبد و ... و در نهايت اغلب بهترين تصميم را مي گيرد. براي زني كه 17 سال از زندگي مشتركش پاك و پربار گذشته، آيا اين گناه است كه چند روزي درگير مقايسه شوهرش با مرد ديگري باشد در حالي كه فكر خطا هم به ذهن وي راه نيافته است، حتي اگر شرايطش وجود داشته؟ آيا بايد نتيجه گرفت كه اگر زني بعد از 17 سال زندگي مشترك در ميان همه گرفتاريها لحظاتي را در ذهن خود و در خلوت خود تنها به درگيري هاي دو ور ذهنش مي پردازد، پس اصلا مردان نبايد ريسك كنند و ازدواج كنند؟ آيا اين يك نتيجه گيري بدبينانه نيست؟ روح زن و همينطور مرد تسخير ناپذيراست و هيچكس نمي تواند صددرصد روح و جسم ديگري را مال خود كند و ادعا كند كه فقط در اين صورت تن به ازدواج مي دهد!
در پايان خوشحالم كه مي بينم احساسات زنانه به روي كاغذ مي آيد تا همديگر را بيشتر و بهتر بشناسيم و نوع ديگر فكر كردن را ياد بگيريم تا هرگز از هم غفلت نكنيم و لحظات شيرين را به مخاطره نيندازيم.
نوشته شده توسط: محسن آزرم (
azarm_benefactor@yahoo.com)
« زويا پيرزاد » يكي از معدود داستان نويسان اين سال هاست كه شخصيت پردازي را بلد است و مي داند هر آدمي در داستان چگونه بايد باشد . چيزي كه اين رمان را در وهله ي اول ( به نظرم ) خوب نشان مي دهد نكته ي كوچك و در عين حال مهمي است كه نمي شود ناديده اش گرفت .
در اين داستان ( رمان ) شخصيت ها به شدت شبيه آدم هاي واقعي اند ؛ آدم هايي كه شايد مابه ازاي خارجي شان را نشناسيم ( و ضرورتي هم در اين كار نيست )و از سوي ديگر رخدادهاي روايت در اين رمان محدود است به چيزهايي كه ممكن است در زندگي اتفاق بيفتند . اما تفاوت عمده ي اين رمان با رمان هاي ديگري كه واقعي به نظر مي رسند اين است كه تعلق خاطر به حركت داستان را از خواننده نمي گيرد تا او را به شخصيت ( به خاطر خود شخصيت ) علاقه مند كند . بعكس ، داستان خانم « پيرزاد » مي كوشد ميان اين دو ، نوعي تعادل برقرار سازد . درواقع ، انگيزش شخصيت هاي داستان و مسايلي مثل ضمير هوشيار و وجدان ، به نوعي نقطه ي كانوني رمان اول خانم « پيرزاد » است . خواننده تا آن جا پيش مي رود كه گاهي گمان مي كند رفتار يكي از شخصيت ها ( يا چند تا از آن ها ) را قبلا تجربه كرده و همين براي به نتيجه رسيدن نويسنده كفايت مي كند .
نوشته شده توسط: امير رضا بيگدلي (
bigdeliamir@yahoo.com)
شايد لزومي نباشد كتابي را براي خواندن سفارش كنيم كه چند جايزه ادبي را از آن خود كرده است. كتابهايي كه جايزه مي گيرند به راحتي به كتابخانه هاي شخصي راه پيدا مي كنند. اما لازم دانستم پيش از تعطيلات عيد به كتاب دوستان بگويم كه اگر مي خواهند رماني بخوانند و از خواندن لذت ببرند حتما اين كتاب را بخوانند. داستاني سر راست, زيبا و دلنشين دارد كه در آن زندگي موج مي زند. اما به گمان من داستان در دو جا ضعيف مي شود. يكي آنجايي كه ماجراي باران ملخ پيش كشيده مي شود. زيرا خواننده را كه حسابي درگير ماجراي داستان است معطل نگه ميدارد و به موضوعي مي پردازد كه مي توانست نپردازد و همانطور كه پرداختن به آن كمكي به داستان نكرده, ناديدن انگاشتنش هم لطمه اي به داستان نمي زند. و ديگر در انتهاي داستان است. جايي كه خواننده تمايل دارد همدلي و همزباني زيباي كلاريس و اميل بيشتر جلوه كند كه نويسنده با «ايراني بازي» به طور بسيار بدي راهش را كج مي كند و ويولت را به جاي كلاريس قرار مي دهد تا يك وقت شك نكنيم كه يك زن شوهردار ايراني هم عاشق مردي ديگر مي شود يا مردي دل به زن شوهر دار مي بندد. (به نظر من مورد دوم داستان را از اوج به پايين مي كشد و به بهايي ناچيز داستان را از مسيري اجتناب ناپذير برمي گرداند) با اين حال اگر دوستي از من بخواهد كه رماني به او پيشنهاد كنم تا در تعطيلات عيد آن را بخواند و لذت ببرد بدون شك خواهم گفت: «چراغها را من خاموش مي كنم» اثر زويا پيرزاد را تهيه كند و چراغها را روشن كند و وقتي به رختخواب مي رود كه رمان را بخواند مطمئن باشد چراغها را خاموش نخواهد كرد مگر «چراغها را من خاموش مي كنم» را تمام كند.
بعد اذ هیاهوی زیادی که برای این کتاب برپا شده بود ، کتاب را از دوستی به امانت گرفتم و خواندم. بسیار مایه تاسف است که چنین کتابی چنین جوایزی را در کشور از ان خود می کند و محبوب عام و خاص می شود. اگر کتابهای بهتری از مجموعه داستان نویسان ایرانی نخوانده بودم، این را نشانی از ضعف ادبیات داستانی امروز ایران تلقی می کردم. شاید بهتر بود اگر اینطور میبود
داستان بسیار بی مایه است و شخصیت پردازی بسیار ضعیف. تنها نقطه ی قوت داستان می توانست بررسی شرایط زندگی قشر بزرگی از زنان ایران باشد (زنان خانه دار ) و نگاهی انتقادی به فرهنگ جامعه، که حتی این هدف هم بدست نیامده است
کتاب به بررسی زندگی زنی میپردازد که غیر از پختن و شستن و رسیدگی به فرزندانش کار دیگری در زندگی انجام نمی دهد. آمدن همسایه ای جدید این روال یکنواخت زندگی را دگرگون میکند. این دگرگونی به زن نشان می دهد که زندگی بی محتوای سابقش تنها راه زندگی نیست و پایه ای برای کشمکش های درونی او می شود. مسلما این سوال برای او مطرح می شود که چه باید کرد.
کتاب تا این نقطه بسیار کند و کسل کننده اما با اینحال در مسیری درست پیش می رود. اما ناگهان بدون هیچ مقدمه ای همه جیز کن فیکون میشود و زن بیچاره به این نتیجه میرسد که نه تمامی این خود درگیری ها نتیجه یک برداشت غلط از زندگی بوده است. اینکه بسیار زندگی خوبی داردو باید خوشحال هم باشد که شوهری دارد و مجبور نیست مثل خواهرش هرجا و هر وقت دنبال شوهر بگردد
آیا این چیزی است که قشر کتاب خوان جامعه ی ما می خواند و می پسندد؟ هیهات
تاسف بارترین مساله این است که بسیاری از زنان و دختران ایرانی این کتاب را میخوانند و میپسنند. که نویسنده به اصطلاح تمام زوایای پنهان روحشان را دیده و بیان کرده. تنها چیزی که دیده شده زندگی رقت بار شماست و تنها چیزی که بیان شده نسخه ای پر از داروهای مسکن که فراموش کنید که درد جه بوده و درمانی نیاز داشته است.
   چراغ‌ها را من خاموش مي‌كنم نويسنده: زويا پيرزاد
ناشر: نشر مركزتعداد صفحات: 294قطع: رقعي (شميز)شابك: 9643056562
نوشته شده توسط: مصطفي مستور
سخن
http://www.sokhan.com/bookdetail.asp?book_code=943

 |+| نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 10:10  توسط محمود موحدان  | 
 
  بالا