<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>كتابدوست</title>
<link>http://bookfriend.blogfa.com/</link>
<description>درباره كتاب و كتابخواني</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 29 Nov 2009 12:19:49 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>در معرفی رمان «رسوایی»؛ نوشته‌ی جی. ام. کوتزی</title>
<link>http://bookfriend.blogfa.com/post-1843.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 204px; HEIGHT: 138px&quot; height=159 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://sibegazzade.com/pix/J.M.Coetzee01.jpg&quot; width=265 align=right border=0&gt; جایی برای پیرمردها نیست&lt;BR&gt;«رسوایی» داستان زندگی استاد میان‌سال زبان و ادبیات انگلیسی دانشگاهی در شهر «کیپ تاون» آفریقای جنوبی‌است که به‌‌خاطر رابطه‌ی جنسی با یکی از دانشجویان دختر کلاسش بدنام می‌شود و کارش به رسوایی می‌کشد. «دیوید لوری» در زندگی دو بار ازدواج کرده اما هر دو بار هم شکست خورده و از هر دو همسرش جدا شده است، به همین خاطر اوایل رمان هر پنج‌شنبه به یکی از خانه‌های عمومی شهر می‌رود و به‌سان مشتری وفاداری سراغ اتاق شماره‌ی ۱۱۳ را می‌گیرد و در مقابل پرداخت اندک پولی، نیاز جنسی خود را برطرف می‌کند.&lt;BR&gt;«دیوید لوری» در مقام استاد دانشگاه، تا به حال سه کتاب منتشر کرده و هم‌اکنون هم بر روی آثار «لرد بایرون» شاعر رومانتیک قرن هجده و نوزده بریتانیا کار می‌کند و قصد دارد اپرایی بر اساس اشعارش بنویسد. در این اثنا، با یکی از شاگردان کلاسش به‌نام «ملانی» رابطه‌ی جنسی برقرار می‌کند و این موضوع کم‌کم به گوش دیگر هم‌کلاسی‌ها و همچنین خانواده‌ی «ملانی» می‌رسد و استاد پنجاه‌ و دو ساله‌ی دانشگاه را مجبور به استعفا می‌کند. &lt;BR&gt;«دیوید» برای پشت‌سر گذاشتن این رسوایی تصمیم می‌گیرد چندی محل زندگی‌اش را ترک کند و به مزرعه‌ی دخترش در یکی از استان‌های جنوبی کشور برود و چندی پیش او بماند. «لوسی» دختر «ل.ز.ب.ی.ن» دیوید به‌تنهایی در مزرعه‌ کار می‌کند و با پدرش اختلاف عقیده‌ی زیادی دارد. در این بین، روزی سه متجاوز به خانه‌ی «لوسی» حمله و به لوسی تجاوز می‌کنند. رابطه‌ی پدر و دختر بعد از این ماجرا به‌طور اسرارآمیزی سرد می‌شود و اختلاف عقیده‌ی آن‌ها بیشتر نمود پیدا می‌کند.&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 29 Nov 2009 12:19:49 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bookfriend&amp;postid=1843</comments>
<dc:creator>bookfriend</dc:creator>
<guid>http://bookfriend.blogfa.com/post-1843.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گفت‌وگو با «پل استر» به مناسبت انتشار تازه ترين کتابش؛ رمان نامرئي</title>
<link>http://bookfriend.blogfa.com/post-1842.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 133px; HEIGHT: 167px&quot; height=167 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://parvazdarshab.files.wordpress.com/2007/09/auster_paul.gif&quot; width=142 align=right border=0&gt;&lt;STRONG&gt;درجنگ غرق شده‌ايم! &lt;BR&gt; هافينگتون پست/ 5 نوامبر 2009 - نشريه «آبزرور» (چاپ لندن) «پل استر» را يکى از بزرگ‌ترين نويسندگان در قيد حيات آمريکا ناميده است. ماجراى جديدترين رمان او به نام «نامرئي» (Invisible) در نيويورک سال 1967 رخ مى‌دهد، که در آن پسر 20 ساله‌اى به نام «آدام واکر» که يک شاعرجوياى نام و دانشجوى دانشگاه کلمبيا است، با «رودولف بورن» فرانسوى که کهنه سرباز درگيرى‌هاى نظامى فرانسه در الجزاير است، آشنا مى‌شود. ارتباطى که در پى اين آشنايى بين اين دو به وجود مى‌آيد، واکر را از بلندى‌هاى «مورنينگ سايد» به پاريس مى‌کشاند و در آنجا با «سيسيل» که يک استاد دانشگاه بلندپرواز و درحال رشد است، آشنا مى‌شود، و پس از آن به کاليفرنيا مى‌کشاند که درآنجا از طريق نوشتن داستان زندگى خود، امرار معاش مى‌کند. رمان «نامرئي» که پانزدهمين رمان پل استر است و در چهار بخش نوشته شده، در کنه روايت و نويسندگى و حقيقت فرومى‌رود، و به ارتباط پيچيده بين خاطره و هويت، نقب مى‌زند. استر در اين مصاحبه در مورد رمان جديدش و شيوه‌هاى نويسندگى اش صحبت مى‌کند.لازم به يادآورى است ترجمه اين رمان با عنوان «ناپيدا» توسط خجسته کيهان و نشر افق هفته آينده در ايران منتشر مى شود.&lt;BR&gt;***&lt;BR&gt;&gt;&gt; چرا براى شروع اين کتاب دوره جنگ ويتنام را انتخاب کرديد؟&lt;BR&gt;من هرگز نمى‌توانم درمورد کارهايى که انجام مى‌دهم از کلمه «چرا» استفاده کنم، ولى فکر کنم بتوانم بگويم «چطور»، «کي» و «چه». ولى «چرا» براى من يک کلمه رخنه‌ناپذير است. داستان‌ها ناگهان از هيچ کجا سربرمى آورند، و اگر جذاب به نظر برسند، شما به دنبال آنها حرکت مى‌کنيد. اجازه مى‌دهيد اين داستان‌ها در درون وجودتان لايه‌لايه آشکار شوند و ببينيد که به کدام سمت‌وسو حرکت مى‌کنند. اين داستان برايم جالب بود. فکر کنم دلم مى‌خواست يک بار ديگر جوانى را بکاوم. سه کتاب قبلى‌ام همگى درباره آدم‌هاى مسن بودند. با خودم گفتم که ديگر به اندازه کافى به آدم‌هاى مسن پرداخته‌ام. البته از يک طرف يک سرى سالگرد هم در راه بود؛ مثلا چهلمين سالگرد آشوب‌هاى «نييوآرک» که من آن را به چشم خودم ديده بودم. خيلى از اتفاقات مهمى که در دوران جوانى من رخ داده بود، الان دوباره داشت موردتوجه قرار مى‌گرفت. اين اتفاقات فکر من را هم خيلى مشغول خودش کرده بود، و شايد اين کتاب نتيجه همين قضيه باشد، سالگرد 40 سالگى آشوب‌هاى نييوآرک.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 25 Nov 2009 06:00:35 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bookfriend&amp;postid=1842</comments>
<dc:creator>bookfriend</dc:creator>
<guid>http://bookfriend.blogfa.com/post-1842.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>علت خودداری استاد ‌حکیمی‌ از دریافت جایزه ‌جشنواره‌ فارابی</title>
<link>http://bookfriend.blogfa.com/post-1841.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;IMG height=151 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://mouhajer.files.wordpress.com/2008/03/hakimi.jpg&quot; width=124 align=left border=0&gt;اسمه ‌الحکیم&lt;BR&gt;اطلاع یافتم که به عنوان یکی از برگزیدگان جشنواره فارابی انتخاب شده‌ام. ضمن سپاسگزاری از اظهار لطف داوران، به استحضار می‌رساند که اینجانب در جشنواره‌ها حضور نمی‌یابد. در جشنواره اخیر نیز حضور نیافته و جایزه‌ای دریافت نکرده است.&lt;BR&gt;همان‌گونه که پیش‌تر هم یادآور شده‌ام، بار دیگر تاکید می‌کنم که تا هنگامی که در جامعه ما فقر و محرومیت مرئی ونامرئی بیداد می‌کند، برگزاری چنین جشنواره‌هایی، از نظر اینجانب در اولویت نیست.&lt;BR&gt;در این جشنواره از فاضلان و استادانی، به نام خدمت 50 ساله به علوم انسانی تجلیل شده است. پرسش این است آیا این علوم برای ثبت در کتاب‌ها و در دنیای ذهنیت است یا برای خدمت به انسان و حفظ حقوق انسان و پاسداری از کرامت انسان است در واقعیت خارجی و عینیت؟ نصاب مقام انسان در معیشت و زندگی به منظور رشد متعالی، رسیدن به اقامه «قسط قرآنی» در حیات اقتصادی است (لیقوم الناس بالقسط) و برخوردار بودن انسان‌ها از حیثیت و کرامت و آزادی در حیات اجتماعی و سیاسی (ولقد کر منا بنی آدم).&lt;BR&gt;آری، باید بکوشیم تا جامعه ما چنان نباشد که درباره‌اش بتوان گفت: «از دو مفهوم انسان و انسانیت، اولی در کوچه‌ها سرگردان است و دومی در کتاب‌ها»!&lt;BR&gt;محمدرضا حکیمی&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 24 Nov 2009 11:24:52 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bookfriend&amp;postid=1841</comments>
<dc:creator>bookfriend</dc:creator>
<guid>http://bookfriend.blogfa.com/post-1841.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آقای کردان سلام / سمیه توحیدلو </title>
<link>http://bookfriend.blogfa.com/post-1840.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 111px; HEIGHT: 204px&quot; height=313 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://dl.dropbox.com/u/585832/Picture/kordan-estizah.jpg&quot; width=176 align=right border=0&gt;می دانم که اکنون وقت زیادی برای دیدن و شنیدن آنچه اینجا اتفاق می افتد نداری. این را می نویسم برای خودمان و کسانی که هستند و تاثیر گذار!&lt;BR&gt;آقای کردان!‌ موافق شما نبودم،‌ وزیر شدنتان را توهین به خودم و جامعه‌ام می دانستم،‌ نه چون بی مدرک بودید چون دروغ بزرگی گفته بودید. اما از شنیدن خبر فوتتان اندوهگین شدم. این روزها هربار خبر وخامت حالتان را شنیدم برایتان دعا کردم و اکنون نیز از پروردگار آرزوی آرامش شما را دارم. امیدوارم خداوند محاسبه‌اش را بر مبنای نیکی‌هایتان قرار دهد و از بدیها چشم بپوشاند! آقای کردان خیالتان جمع که آنجا مهم نیست که دکتر نیستید و مدرک آکسفوردی ندارید. آنجا هرچه مهم‌تر باشی حساب سخت‌تر است!&lt;BR&gt;آقای کردان! کاش می توانستید که بیایید و گواهی دهید،‌ بگویید که حق الناس را چگونه محاسبه می کنند، بگویید که حقوق الهی را می توان طبق وعده ها ندیده گرفت. کاش گواهی دهید به «لا یکلف الله نفسا  الا وسعها»ی الهی،‌ کاش گواهی دهید به «لقد خلقنا الإنسان فی کبد»، ‌برای آنها که مسئولیتشان بیشتر است و می دانیم آنکه داناتر، ‌مسئول‌تر!&lt;BR&gt;نمی دانم چرا وقتی خبر فوت شما را شنیدم،‌ فکر کردم به روزی که قرار است همه ما پاسخگو باشیم و روزی که مسئولیت‌هایمان باری است بر گردنمان. روزی که می گویند ای کاش قاضی و عالم نباشی که اگر باشی بیش از دیگران باید پاسخگو شوی.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 24 Nov 2009 11:20:05 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bookfriend&amp;postid=1840</comments>
<dc:creator>bookfriend</dc:creator>
<guid>http://bookfriend.blogfa.com/post-1840.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>يادش بخیر، آن روزها ما بسیجی بودیم / ابراهیم حسن بیگی</title>
<link>http://bookfriend.blogfa.com/post-1839.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;IMG height=147 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.iricap.com/images/author/author-051130035330-ebraheem-hasan-baygy.jpg&quot; width=145 align=left border=0&gt; یادش بخیر، آن روزها ما بسیجی بودیم؛ بسیج 20 میلیونی مستضعفان كه پادگان و سلاح و مهمات نداشت. فرمانده اش آنقدر افتاده حال بود كه وقتی توی جمع بچه ها می آمد، كسی نمی فهمید او فرمانده بسیج است. یك بار كه فرمانده را با اتومبیل ژیانی كه داشتم به منزلش رساندم، تازه فهمیدم فرمانده بسیج ما در یك خانه قدیمی مستاجر است و نیت كرده اگر پولی به دست آورد یك موتورسیكلت گازی بخرد چون موقع راه رفتن تركش توی رانش اذیتش می كند. آن روزها فرمانده بسیج مستضعفان، خودش یكی از مستضعفان بود. یادش بخیر، آن روزها كه بسیجی بودیم، قلب رئوفی داشتیم؛ آنقدر رئوف كه توی جبهه، دشمن مجروح عراقی را كول می كردیم تا پشت جبهه به درمانگاهی برسانیم و جانش را نجات دهیم.&lt;BR&gt;خون كثیف دشمن دست و صورت و لباس های ما را آلوده می كرد اما ما عضو بسیج مستضعفانی بودیم كه می گفتند؛ باید حتی به دشمنان خود هم رحم كنیم چون دشمن هم بنده خدا است و همنوع تو است و او زمانی با تو دوست می شود كه تو به او لبخند بزنی و نه او را به قصد كشت كتك بزنی یا وقتی مجروح است بر جراحتش بیفزایی. آن روزها عده یی بودند كه می گفتند بسیج باید اسلحه یی، باتومی، سیم بكسلی، دسته بیلی، چیزی به عنوان سلاح داشته باشد، اما آن روزها ما حاضر نشدیم در قامت یك پاسبان شهربانی ظاهر شویم البته بی سلاح هم نبودیم. اسلحه سازمانی ما «الله اكبر» بود. گاهی سلاح ما یك پیت نفت خالی بود كه از پیرزنی تنها می گرفتیم تا در صف بلندی بایستیم و برای او نفت تهیه كنیم. گاهی هم سلاح ما كوپن های اعلام شده پیرمردی بود كه توان ایستادن در صف و گرفتن ارزاق كوپنی را نداشت و ما بسیجی ها به جای او می ا یستادیم چون ما خود را بسیج مستضعفان می دانستیم. طوری وانمود می كردیم كه این كوپن ها یا پیت نفت مال خودمان است چون دوست داشتیم جز خدا كسی نفهمد كه كار بسیج مستضعفان خدمت به خلق مردم و نیازمند جامعه است. &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 23 Nov 2009 12:13:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bookfriend&amp;postid=1839</comments>
<dc:creator>bookfriend</dc:creator>
<guid>http://bookfriend.blogfa.com/post-1839.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دیر رسیدید آقای قذافی کاروان رفته / مسعود بهنود </title>
<link>http://bookfriend.blogfa.com/post-1838.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;IMG height=154 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.irdiplomacy.ir/Images/Article/1538088727behnoud%5B1%5D.jpg&quot; width=145 align=right border=0&gt; معمر قذافي چهارشنبه که به نيويورک وارد شد تا از فرصت مجمع عمومي سازمان ملل استفاده کند و خود را بنماياند، همه چيز داشت تا در نظر رسانه هاي تفاوت طلب و چشم هاي کنجکاو بنشيند، از لباس هاي عجيب، تا هشت دختر بدن ساخته، نبرد تن به تن آموخته و آکروبات در مقام گارد محافظ. يک چادر ايلياتي همراه آورده بود با يک زيرانداز تماشايي و ده ها بالش و متکا از پر قوهاي اسکاتلند، يک سفارتخانه فعال و دست به سينه، يک سابقه جذاب از حرکات نامعقول و بالاخره ميليارد ها پول نفت بي حساب در اختيار. &lt;BR&gt;به نظر مي آمد زمان براي ظاهر شدن رهبري متظاهر در برابر افکار عمومي جهاني هم به حساب انتخاب شده بود. سه هفته پيش جشن هاي چهلمين سالگرد رهبري سرهنگ دوم معمر قذافي در ليبي برپا شده و زندانيان فراوان آزاد شده و اضافه حقوق ها به کارکنان دولت پرداخته شده بود. ديگر اينکه وزير خارجه سابقش که هنوز دست بوس اوست در مقام رئيس اجلاس 2009 مجمع عمومي سازمان ملل آن بالا نشسته بود. همو به زبان تعارف آميز عربي از «الرئيس المکرم» دعوت به سخنراني کرد. حتي زماني که او بيش از يک ساعت ياوه گفت و تکرار و باز تکرار کرد، علي عبدالسلام ترکي تذکر نداد که زمانت به سر آمده. فقط در دقيقه 90 اين شکنجه، جسارت کرد و با ارسال نامه يي زمان را به قذافي يادآور شد.&lt;BR&gt;موقعيت زماني از يک جهت ديگر هم براي نمايش بزرگ قذافي انتخاب شده بود. اين روزها روزنامه هاي امريکايي و اروپايي پر است از انتقاد از باراک اوباما و گوردون براون و حتي سارکوزي که چرا با وي ملاقات کردند و به شرايطش تن دادند و سرانجام مامور اطلاعاتي قذافي را که عامل کشتار نزديک به سيصد نفر مردم بي گناه تشخيص داده بود آزاد کردند تا قذافي با ترتيب دادن استقبال شاهانه از مامور اطلاعاتي اش قدرت خود را به رخ مردم بي خبر ليبي بکشد و پايه هاي قدرت محکم کند.&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 23 Nov 2009 08:10:34 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bookfriend&amp;postid=1838</comments>
<dc:creator>bookfriend</dc:creator>
<guid>http://bookfriend.blogfa.com/post-1838.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اسلام قذافي، دختران ايتاليايي/ نويسنده: جعفر گلابي</title>
<link>http://bookfriend.blogfa.com/post-1837.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;IMG height=195 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.fararu.com/images/docs/000012/n00012888-r-b-005.jpg&quot; width=156 align=right border=0&gt; *  اسلامي كه پيامبر (ص) آورد در جزيره العرب خشك و تفتيده هيچ نداشت جز اينكه پيامي به غايت انساني و كرامت آسا با خود به همراه داشت. اين اعراب باديه نشين نبودند كه به زمان اندكي قدرت هماوردي با ابرقدرت هاي جهان يعني ايران و روم را به دست آوردند بلكه سخن نو و انديشه متعالي پيامبرشان بود كه هرجا مي رفت تعظيم و ستايش مي آفريد. چه بسيار اعراب مهاجم در حمله ها به تبعيت از عادت مالوف جاهليت خود دست تعدي و ستم بر مغلوبان دراز مي كردند ولي باز هم آنچه بر همه اين نابساماني ها غلبه مي كرد پرچم عدالتي بود كه مهاجمان دانسته يا نادانسته با خود حمل مي كردند: پرچمي كه ايرانيان آن را در دست گرفتند و در آزادگي از اعراب جلو افتادند. وقتي سپاه ايران و عرب در قادسيه در برابر هم قرار گرفتند، فرمانده ايراني بر سرير باشكوه خود سفير اسلام را به حضور پذيرفت و چنان با ديده حقارت بر آن مي نگريست كه گفت چنانچه از گستاخي خود پشيمان شويد و به صحراي خود بازگرديد قدري جامه و هديه و طلابه شما مي دهم و شما را عقوبت نمي كنم اما هنوز چكاچك شمشيرها آغاز نشده بود كه جنگ پيام ها آغاز شد و به سرعت سادگي و بي نيازي و عدالت محوري و آزادي از غير خدا بر شكوه و جلال و پول و استبداد و بندگي غيرخدا پيروز شد. &lt;BR&gt;هر كجا اسلام رفت و ماند زر و زور و شمشير نبود كه به درون سينه ها مي رفت كه اگر ماندن به اينها بود سيادت مغولان نبايد آنچنان كوتاه مي شد.&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 23 Nov 2009 08:07:36 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bookfriend&amp;postid=1837</comments>
<dc:creator>bookfriend</dc:creator>
<guid>http://bookfriend.blogfa.com/post-1837.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چهره زن در شعر شاملو </title>
<link>http://bookfriend.blogfa.com/post-1836.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;IMG height=159 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.rozanehmagazine.com/Rozanehweb/shamloo.gif&quot; width=159 align=right border=0&gt;&lt;BR&gt;باری از یاد نباید برد که در میان شعرای معروف معاصر به استثنای فروغ فرخزاد، احمد شاملو تنها شاعری باشد که زنی با گوشت و پوست و هویت فردی به نام آیدا در شعرهای او شخصیت هنری می‌یابد و... &lt;BR&gt;برای بررسی چهره زن در شعر احمد شاملو لازم است ابتدا نظری به پیشینیان او بیندازیم. در ادبیات کهن ما، زن حضوری غایب دارد و شاید بهترین راه برای دیدن چهره او پرده برداشتن از مفهوم صوفیانه عشق باشد. مولوی عشق را به دو پاره مانعه الجمع روحانی و جسمانی تقسیم می‌کند. مرد صوفی باید از لذتهای جسمانی دست شسته، تحت ولایت مرد مرشد خانه دل را از عشق به خدا آکنده سازد. زن در آثار او همه جا مترادف با عشق جسمانی و نفس حیوانی شمرده شده و مرد عاشق باید وسوسه عشق او را در خود بکشد: عشق آن زنده گزین کو باقی است. بر عکس در غزلیات حافظ عشق به معشوقه‌ای زمینی تبلیغ  می‌شود و عشق صوفیانه فقط چون فلفل و نمکی به کار می‌رود. با این وجود عشق زمینی حافظ نیز جنبه غیر جسمانی دارد.&lt;BR&gt; مرد عاشق فقط نظر باز است و به جز از غبغب به بالای معشوق به چیزی نظر ندارد. و زن معشوق نه فقط از جسم بلکه از هر گونه هویت فردی نیز محروم است. تازه این زن خیالی چهره‌ای ستمگر و دستی خونریز دارد و افراسیاب وار کمر به قتل عاشق سیاوش خویش می‌بندد: &lt;BR&gt;شاه ترکان سخن مدعیان می‌شنود            شرمی از مظلمه خون سیاوشش باد &lt;BR&gt;در واقعیت مرد ستمگر است و زن ستم کش ولی در خیال نقش‌ها عوض می‌شوند تا این گفته روانشناسان ثابت شود که دیگر آزاری آن روی سکه خودآزاری است. با ظهور ادبیات نو زن رخی می‌نماید و پرده تا حدی از عشق روحانی مولوی و معشوقه خیالی حافظ برداشته می‌شود. نیما در منظومه «افسانه» به تصویر پردازی عشقی واقعی و زمینی می‌نشیند: عشقی که هویتی مشخص دارد و متعلق به فرد و محیط طبیعی و اجتماعی معینی است. &lt;BR&gt;چوپان زاده‌ای در عشق شکست خورده در دره‌های دیلمان نشسته و همچنان که از درخت امرود و مرغ کاکلی و گرگی که دزدیده از پس سنگی نظر می‌کند یاد می‌نماید، با دل عاشق پیشه خود یعنی افسانه در گفت و گوست. &lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 22 Nov 2009 12:39:30 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bookfriend&amp;postid=1836</comments>
<dc:creator>bookfriend</dc:creator>
<guid>http://bookfriend.blogfa.com/post-1836.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جایگاه زنان در ادبیات فارسی </title>
<link>http://bookfriend.blogfa.com/post-1835.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 126px; HEIGHT: 174px&quot; height=174 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.rfi.fr/actufa/images/098/sitepersan-final.jpg&quot; width=142 align=right border=0&gt;  &lt;STRONG&gt; داستان‌های عاشقانه‌ای که زنان در آنان نقش فعال دارند و شخصیت و موقعیت این زنان نشانی از نگاه زمانه‌ی باستان به زن در خطه‌ی ایران می‌باشد... &lt;BR&gt;ادب کهن فارسی، یکی از غنی‌ترین ادبیات جهان است، چه در گستره‌ی حماسه که شاهنامه‌ی فردوسی نمونه‌ی برجسته‌ی آن است، چه در عرصه‌ی قصه‌های عاشقانه و عامیانه که هزار و یک شب  با اصل هند و ایرانی خود نمونه‌ی بارزی از آن هستند و چه در گستره‌ی منظومه‌های عاشقانه که شاعران سخن‌پروری چون گرگانی، نظامی، جامی و دیگران داستان‌های کهن را به نظم درآورده‌اند.  داستان‌های عاشقانه‌ای که زنان در آنان نقش فعال دارند و شخصیت و موقعیت این زنان نشانی از نگاه زمانه‌ی باستان به زن در خطه‌ی ایران می‌باشد. &lt;BR&gt;هنگامی‌که گوته در &quot;دیوان غربی ـ شرقی&quot; خود از هفت شاعر بزرگ جهان نام می‌برد و هر هفت شاعر ایرانی‌اند، نشان از تأثیر ژرف ادب فارسی بر این بزرگترین شاعر کلاسیک آلمان دارد. با این تفاوت که گوته در آن زمان زیباترین منظومه‌ی عاشقانه‌ی فارسی یعنی &quot;ویس و رامین&quot; و نیز رباعیات خیام را نمی‌شناخت. اما اینکه خود ما ایرانیان تا چه اندازه به بررسی و نقد این آثار پرداخته‌ایم، جای دریغی بیش نیست. &lt;BR&gt;تاریخ ادبیات فارسی کوله‌باری‌ست که متأسفانه در کوله‌ی اهل قلم نیز چندان یافت نمی‌شود. پس چگونه می‌توان غنا و ژرفنای این ادب را به‌یاری جست، هنگامی که شناختی از آن در دست نیست. اگر به بررسی‌های سطحی‌ای چون نگاه ناسیونالیستی سعیدی سیرجانی بنگریم، که چگونه با چوبِ عربِ بی‌فرهنگ خط بطلانی بر شخصیت لیلا می‌زند و شیرین را به خاطر ایرانی‌بودنش بر عرش اعلاء می‌نشاند و یا فقدان بررسی‌های علمی در این زمینه‌ها، درمی‌یابیم که غنای این آثار را آنگونه که باید درنیافته‌ایم.&lt;BR&gt;از آنجا که ادبیات معاصر فارسی را ادامه‌ی ادبیات کهن می‌دانیم و پرداخت به ادب کهن را به همان‌اندازه ضروری که به ادب معاصر، در این گفتار به نمونه‌های گونه‌گونی از شخصیت‌های زنان در ادبیات کهن فارسی می‌پردازیم.&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 22 Nov 2009 12:14:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bookfriend&amp;postid=1835</comments>
<dc:creator>bookfriend</dc:creator>
<guid>http://bookfriend.blogfa.com/post-1835.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جعفر مدرس صادقی «دیوانه ادبیات» تمام عیار </title>
<link>http://bookfriend.blogfa.com/post-1834.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.p-khorshid.ir/images/aks/p-khorshid-450.jpg&quot; align=left border=0&gt;&lt;STRONG&gt; روی خط راه برو&lt;BR&gt;جعفر مدرس صادقی با «توپ شبانه» دوباره سر زبان‌ها افتاد؛ داستانی که برای اولین بار در طول داستان‌نویسی‌اش از زبان یک زن تعریف می‌شود. &lt;BR&gt;«می‌دانیم که ادبیات چیزی یاد نمی‌دهد. ادبیات فراتر از این حرف‌هاست. هیچ کس نمی‌خواهد با خواندن رمان و داستان کوتاه چیزی یاد بگیرد. خواندن ادبیات تجربه ای است فراتر از آموختن، فراتر از تحقیق و تتبع و فراتر از وقت‌گذرانی ... ادبیات غایت آمال ماست. ادبیات عالی‌ترین محصول زندگی و مقصود معشوق ماست.» این‌ها را جعفر مدرس صادقی در مقدمه مجموعه «بازخوانی متون کهن» خود نوشته. او که در تمام این سال‌ها برایمان داستان نوشته حالا بعد از «بیژن و منیژه» دوباره دست به قلم شده و داستان تازه ای برایمان نوشته. &lt;BR&gt;آدم عجیبی نیست؛ فقط یک «دیوانه ادبیات» تمام عیار است؛ یعنی عجیب هم هست اما این بیشتر به عشقش به ادبیات برمی‌گردد تا ادا و اطوارهای روشنفکرانه. آدمی‌که همیشه تا آنجا که توانسته پشت داستان‌هایش قایم شده و خواسته همه به داستان‌ها رجوع کنند. مخاطبان داستان‌های او چیزهای کمی ‌درباره خودش می‌دانند. جعفر از معدود نویسنده‌های ایرانی است که حجم صفحات داستان‌هایش از مصاحبه با این و آن و افاضه فضل و این ور و آن ور سخنرانی کردن بسیار بسیار بیشتر است. او از آن نویسنده‌ها نیست که با دم دستی‌ترین چیزهایی که به ذهنش می‌رسد، کاغذ سیاه کند و بدو بدو راه بیفتد تا داستانش را برای دیگران تشریح کند و توضیح بدهد. جعفر فقط داستانش را نوشته. &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 22 Nov 2009 11:56:00 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bookfriend&amp;postid=1834</comments>
<dc:creator>bookfriend</dc:creator>
<guid>http://bookfriend.blogfa.com/post-1834.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
