<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>كتابدوست</title>
<link>http://bookfriend.blogfa.com</link>
<description>درباره كتاب و كتابخواني</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 03 Mar 2012 12:34:13 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>وجدان زنو  / نویسنده ایتالو اسووو </title>
<link>http://bookfriend.blogfa.com/post-2540.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 140px; HEIGHT: 177px&quot; height=195 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://upload.wikimedia.org/wikipedia/commons/2/24/Svevo.jpg&quot; width=140 align=left border=0&gt;&lt;STRONG&gt;آرون اتور اشمیتز متخلص به ایتالو اِزوِوُ تاجر و نویسنده ایتالیایی در ۱۹ دسامبر ۱۸۶۱ در تری یست از مادری یهودی متولد شد. و در ۱۳ سپتامبر ۱۹۲۸ در یک تصادف اتومبیل از دنیا رفت. سهامدار یکی از بزرگترین شرکت‌های صنعتی ایتالیا بود و در طول سی سال نویسندگی تنها سه رمان و چند داستان کوتاه و نمایش نامه منتشر کرد. اِزوِوُ رمان &quot;وجدان زنو&quot;( یا اعترافات زنو) را در سال ۱۹۲۳ منتشر کرد. کتاب، تشکیل شده از خاطرات زنو کاسینی که به اصرار روانپزشکش آن را نوشته و نشان دهنده علاقه نویسنده به تئوری‌های زیگموند فروید است. این رمان هم مثل نوشته‌های قبلی اِزوِوُ از طرف منتقدین و خوانندگان ایتالیایی کاملآ نادیده گرفته شد. به شکلی که اگر تلاش‌های جیمز جویس برای ترجمه و چاپ آن در پاریس نبود شاید تا به حال از بین رفته بود. در واقع تلاش‌های جویس برای معرفی کتاب به منتقدین فرانسوی و ستایشی که آنها از این اثر به عمل آوردند باعث توجه منتقدین ایتالیایی به آن شد.&lt;BR&gt;نظر منتقدین&lt;BR&gt;وقتی که از ادبیات جدید اروپا صحبت می کنیم و بلافاصله به یاد جیمز جویس، پیراندلو، کافکا، پروست، لارنس، ژید و توماس مان می افتیم، نباید فراموش کنیم که ایتالو اِزوِوُ چه از جهت اصالت سبک و چه از جهت غنای ادبی از زمره این پیشگامان ادبیات نوین اروپاست. و این سخن آندره تریو را در باره جدان زنو از یاد نبریم : &quot; یک شاهکار عظیم و باور نکردنی ... در طول یک قرن احتمال دارد فقط پنج یا شش اثر به این غنا و عظمت خلق شود&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 03 Mar 2012 12:34:13 GMT</pubDate>
<dc:creator>bookfriend</dc:creator>
<guid>http://bookfriend.blogfa.com/post-2540.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تعریف فرهنگ برای دخترم، ژروم کلمان</title>
<link>http://bookfriend.blogfa.com/post-2539.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 124px; HEIGHT: 183px&quot; height=231 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.roshangaran-pub.ir/produce_image.php?pid=144&quot; width=150 align=left border=0&gt;&lt;STRONG&gt;مترجم اولین انگیزه  برای برگردان این کتاب به زبان فارسی را داشتن زبان ساده این کتاب از بیان  موضوعی بسیار گسترده و با اهمیت می داند. دیگر اینکه تمام کتاب از پرسش و پاسخ های پدری میانسال با دختر نوجوانش شکل گرفته است ، و در این ویژگی ، یعنی گفت و گوی میان دو نسل و تلاش آن ها برای سر در آوردن از حال و هوای یکدیگر ، یک جور آموزش فرهنگی نهفته است . سوم آنکه شاید در وهله ی اول به نظر بیاید کتابی فرانسوی که از فرهنگ و پیامد های آن در جامعه ی فرانسه سخن می گوید ، به چه دردما می خورد ؟ اما حقیقت امر این است که با نگاهی عمیق تر به جملات ساده ی این کتاب ، در می یابیم  که تک تک مباحثی که مطرح می شوند ، از تاریخ و جغرافیا و ادبیات و هنر وعلم گرفته تا صحبت از سیاست و روش های آموزشی و . . . فقط به جامعه ی فرانسه اختصاص ندارد ، بلکه بسیار قابل تعمیم به جوامع دیگر ، از جمله ایران هستند .&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 27 Feb 2012 14:04:23 GMT</pubDate>
<dc:creator>bookfriend</dc:creator>
<guid>http://bookfriend.blogfa.com/post-2539.aspx</guid>
</item>
<item>
<title> رمان​«زن وانهاده» اثر سیمون دوبووار </title>
<link>http://bookfriend.blogfa.com/post-2538.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 130px; HEIGHT: 191px&quot; height=222 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://jesspurrr.typepad.com/.a/6a00e54f7b82d1883301348849d38e970c-320wi&quot; width=164 align=left border=0&gt;&lt;STRONG&gt;چیزی پشت در کمین کرده است،اگر تکان نخورم باز نخواهد شد، بی حرکت ماندن ، برای همیشه متوقف کردن زمان و مکان و زندگی. ولی می دانم که تکان خواهم خورد در به آرامی بازخواهد شد و آنچه را پشت در است خواهم دید، آینده...&lt;BR&gt;در آینده بازخواهد شد ، به آرامی . به طور حتم. بر آستانه ی آن ایستاده ام. جز این در و آنچه پشت آن کمین کرده است چیزی ندارم. می ترسم . نمی توانم کسی را به کمک بخواهم.&lt;BR&gt;می ترسم...  /قسمتی از رمان وانهاده  اثر سیمون دوبووار &lt;BR&gt;مجموعه داستان زن وانهاده شامل سه داستان به نامهای &quot; زن وانهاده&quot;، &quot;تک گویی&quot; و &quot;سن رازداری&quot; است. هر سه داستانی نقدی به رفتارهای زنان در خانواده و تن دادن داوطلبانه آنها به فرودستی است. در &quot;زن وانهاده&quot; این تسلیم در قالب تن دادن به وظایف خانگی و ترک کار در بیرون و خانه تجلی پیدا می کند، در &quot;تک گویی&quot; در قالب اجبار دختران به ازدواج تحمیلی توسط مادر و در &quot;سن رازداری&quot; در قالب نپذیرفتن جدایی فرزندان از خانواده و شروع زندگی مستقل توسط مادر.&lt;BR&gt;زن وانهاده برای نخستین بار همراه با طرحهای خواهر نقاش دوبوار- هلن دوبوار- در یک مجله زنانه فرانسوی، مجله ال، به چاپ رسید و به همین دلیل بسیاری آن را اثری سطحی و بسیار دور از اثری همچون ماندارن ها، دانستند اما خود دوبوار در مورد آن می گوید:&quot;هرگز چیزی اندوهگین تر از این سرگذشت نوشته بودم...&quot;&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 27 Feb 2012 13:40:40 GMT</pubDate>
<dc:creator>bookfriend</dc:creator>
<guid>http://bookfriend.blogfa.com/post-2538.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شرح دوران تاریخی زندگی سیمون دوبوار</title>
<link>http://bookfriend.blogfa.com/post-2537.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://upload.wikimedia.org/wikipedia/commons/b/b1/Simone_De_Beuvoir.jpg&quot; align=right border=0&gt;جنگ جهانی اول در 1914 آغاز شدو سیمون دوبوار در آن زمان 6 سال داشت. اما به عقیده من این جنگ به اندازه جنگ جهانی دوم { که بعدتر در مورد آن صحبت خواهیم کرد} در زندگی، سرنوشت وآرای دوبوار تاثیرگزار بود. خود جنگ برای دوبوار چندان دردساز نبود اما در پایان آن ارزش سهام پدرش { که قسمتی از آن به وسیله جهیزیه مادرش خریداری شده بود} در روسیه به شدت نزول کرد و خانواده دوبوار را با وضعیتی جدید مواجه کرد. آنچنان که خود دوبوار در جلد اول خاطراتش -خاطرات دختر آراسته- شرح می دهد، پدرش شغلش را نیز از دست می دهد و خانواده مجبور می شوند به یک خانه کوچکتر نقل مکان کنند. در این خانه جدید سیمون حتی اتاقی از آن خود ندارد. تنها باقی مانده زندگی بورژوازی در خانه جدید مجموعه کتابهای پدرش است. به این ترتیب در سنی بسیار پایین و برای فرار از موقعیت جدید و خلق دنیایی خصوصی برای خود، سیمون به کتاب خواندن پناه می برد. خود دوبوار &quot; کتاب خواندن&quot; را اولین تخلف زندگی اش و اولین دست درازی به جایگاه و قدرتی مردانه می داند. &lt;BR&gt;در نتیجه از دست رفتن ثروت خانواده، هر دو دختر آنها بدون جهیزیه ماندند و ازدواج آنها برای پدر و مادر تبدیل به رویایی شد. اما اتفاق مهم زمانی روی داد که سیمون تصمیم گرفت برای کسب درآمد شغلی به دست بیاورد. پدرش که کار زن برای کسب درآمد در دید سنتی، راست و بورژوازی او جای نداشت، شدیدا با تصمیم او مخالفت کرد. با این حال سیمون می دانست که برای فرار از زندگی خانوادگی و پاگذاشتن به حیطه عمومی به این کار نیاز دارد، تصمیم گرفت معلم شود و این تصمیم سرآغازی بر فعالیت روشنفکری او بود. الینور هولویک از دوستی فمینیستی نقل قول می کند که &quot; اگر این جنگ جهانی اول، با همه هولناکی و بدبختی هایش نبود، شاید ما به جای سیمون دوبوار نویسنده جنس دوم با سیمون دوبوار، همسر یک کارمند عادی دولت و مادر چند بچه قد و نیم قد روبرو بودیم.&quot;(1995, Holveck) &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 27 Feb 2012 13:35:15 GMT</pubDate>
<dc:creator>bookfriend</dc:creator>
<guid>http://bookfriend.blogfa.com/post-2537.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نگاهي به رمان «وانهاده*»اثر سيمون دوبووار </title>
<link>http://bookfriend.blogfa.com/post-2536.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG height=155 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://ecx.images-amazon.com/images/I/41G41TNB8TL._SL500_AA300_.jpg&quot; width=148 align=left border=0&gt;&lt;STRONG&gt;«وانهاده» گذشته از آن كه در ميان آثار سيمون دوبووار اثر متفاوتي به شمار مي رود، در تاريخ ادبيات داستاني جهان هم از چنين حالتي برخوردار است. اين تفاوت بيش از همه در رفتار شخصيت اصلي داستان، بروز و ظهور مي يابد. به نحوي كه در بسياري لحظات، ما خود را در مقام اين شخصيت مي بينيم و به نحو عجيبي با او همذات پنداري مي كنيم.&lt;BR&gt;داستان اين رمان، تنهايي يك زن را هنگامي كه احساس مي كند ديگر شوهرش در كنارش نيست، روايت مي كند و اين تنهايي و درماندگي را تا جايي پيش مي برد كه ما براي خودمان هم احساس ترس و وحشت مي كنيم. ترس و وحشت از اين كه انسان در هنگام درماندگي مي تواند چه مراحل ذهني دشوار و دردناكي را از سر بگذراند و خود را در دامي اسير كند كه رهايي از آن ديگر برايش متصور نباشد. سيمون دوبووار در وانهاده توانسته با استفاده از همين تمهيدات ، خواننده را تا به آخر با خود همراه كند و ذهن او را حتي مدت ها بعد از پايان يافتن كتاب هم به خود معطوف دارد.&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 27 Feb 2012 13:22:12 GMT</pubDate>
<dc:creator>bookfriend</dc:creator>
<guid>http://bookfriend.blogfa.com/post-2536.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نگاهی به رمانِ اشتیلر نوشته ماکس فریش  </title>
<link>http://bookfriend.blogfa.com/post-2535.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 157px; HEIGHT: 216px&quot; height=943 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://nashremahi.com/sites/default/files/imagecache/product_full/book/t103_02b.jpg&quot; width=463 align=left border=0&gt;&lt;STRONG&gt;((اشتیلر ))آنقدر کتاب بزرگی هست که نیازی به معرفی آن نباشدکتابی که در بدو ترجمه و انتشارش مورد توجه اهالی ادبیات قرار گرفت.ماکس فریش، نویسنده اشتیلر، که در ایران ابتدا با ترجمه نمایشنامه &quot;آندورا &quot;توسط حمید سمندریان معرفی شد ابتدا به عنوان یک نمایشنامه نویس مورد توجه قرار گرفت ولی پس از آن با ترجمه &quot;اشتیلر&quot;و با داستانی از او در کتاب&quot;مجموئه نامرئی&quot;توسط علی اصغر حداد، ادبیات ما با نویسنده ای آشنا شد که در عرصه ی رمان نیز حرف های زیادی برای گفتن داشت. &lt;BR&gt;رمانِ (( اشتیلر ))یاداشت های مردی است (در ابتدا) به نام مستر وایت، که در سوئیس به جرم شباهتش با اشتیلر که به جرم جاسوسی برای روس ها تحت تعقیب است دستگیر می شود و به زندان می رود.او که حاضر به پر کردن جایگاه اشتیلر در جامعه نیست (اشتیلر شدن)با همسر سابقش یولیکا که شش سال پیش او را رها کرده و غیبش زده، مواجه می شود تا اشتیلر بودنش ثابت شود.بخش اول و اصلی رمان در واقع فاصله ای بین اشتیلر بودن تا اشتیلر شدن شخصیت اصلی داستان است. روایتی که ماکس فریش با تسلط کاملش در فرم و داستان پردازی چنان جذاب و با جزئیات به آن می پردازد که می توانیم بگویم با تولد دوباره یک شاهکار ادبی روبروییم. رمانی که فریش می توانست به سادگی آن را با کودکی شخصیتش آغاز کند و تا انتها پیش ببرد مثل گونترگراس در &quot;طبل حلبی&quot;که اتفاقا&quot;در آن هم شخصیت در انتهای راه در بیمارستانی است و با نوشتن خاطراتش داستان زندگیش را می گوید، ولی او با تسلط مثال زدنی اش در ابزار داستان نویسی با ایجاد موقعیتی ویژه، موضوعش را بسط داده و ابعاد تازه ای به آن بخشیده که به گفته ی فریدریش دورنمانت به عنوان پدیده ای بی مانند نه می توان آن را از نظر تاریخی دسته بندی کرد و نه با معمولی خواندن آن کار را به پایان رساند.  &lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 26 Feb 2012 14:16:20 GMT</pubDate>
<dc:creator>bookfriend</dc:creator>
<guid>http://bookfriend.blogfa.com/post-2535.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>&quot;ماکس فریش&quot; بعد از مرگ، معروف شد</title>
<link>http://bookfriend.blogfa.com/post-2534.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 164px; HEIGHT: 203px&quot; height=247 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.peoples.ru/art/literature/prose/roman/frisch/frisch_4.jpg&quot; width=173 align=right border=0&gt;فریش 15 می 1911 به عنوان پسر یک آرشیتکت در زوریخ متولد شد. او از سال 1930 به فراخور علاقه اش در رشته های زبانشناسی و روانشناسی تحصیل کرد. در این فاصله این امیدواری وی که ابزار کار یک نویسنده را کسب کند، محقق نشد. پس از آن که در سال 1932 پدر خود را از دست داد و دارایی او رو به پایان بود ، او به عنوان روزنامه نگار نشریه «ان.زد.زد» برای خود درآمدی کسب کرد و یک سفر طولانی به خارج از سوییس نیز داشت که هزینه آن از محل نوشتن مقالاتی در مورد مسابقات جهانی هاکی روی یخ در پراگ تامین کرد. &lt;BR&gt;در این زمان اولین آثار منثور او و حتی رمان «یورگ راینهارت» نوشته شدند که او بعدها از آنها به عنوان آثاری تقلیدی و نوجوانانه نام برد. او در سال 1936 تصمیم خود را برای یک زندگی بورژوایی گرفت و با کمک مالی دوستش «ورنر کونینکس» در رشته معماری تحصیل کرد.&lt;BR&gt;ماکس فریش به جز جایزه نوبل ادبی، تمام جوایز مهم ادبی را دریافت کرد که از جمله آن ها می توان به جایزه بوشنر در سال 1958، جایزه صلح کتابفروشی های آلمان در سال 1976 و جایزه بزرگ شیلر در سال 1973 اشاره کرد. &lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 26 Feb 2012 13:43:47 GMT</pubDate>
<dc:creator>bookfriend</dc:creator>
<guid>http://bookfriend.blogfa.com/post-2534.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دشواریهای اجرای ماکس فریش </title>
<link>http://bookfriend.blogfa.com/post-2533.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 154px; HEIGHT: 202px&quot; height=202 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://media.schneemenschen.de/image/cms/979_frisch50er.jpg&quot; width=137 align=left border=0&gt;&lt;STRONG&gt;کار فریش مجموعه‌ای از تآتر «پوچی» «فاصله‌گذاری» و دیدی سیاسی است کار فرهنگ، اجرایی ساده در حد ارزشهای نخستین نمایش متن است.&lt;BR&gt;تأثیرپذیری «ماکس فریش» از جریانهای گوناگون نمایشی دنیا، همواره دشواریهایی را در اجرای آثارش بوجود می‌آورد، زیرا از یکسو کارگردان باید شناخت دقیقی در شیوه‌هایی که بر «فریش» تاثیر نهاده‌اند، داشته باشد و هم میزان و تلفیق این تاثیرات را در آثار «فریش» بشناسد. این دو دشواری، بعلاوه ساخت چند ساحتی آثار «فریش»، باعث میشوند که آثارش در اجرا، خوب از کار در نیاید و همواره ابعاد پنهانشان، از دید کارگردان و بالنتیجه، تماشاگر نادیده بماند.&lt;BR&gt;«ماکس فریش» از دو جریان مهم تئاتری تاثیر می‌پذیرد، نخست تئاتر پوچی و دیگر شیوه «برشت». این هر دو گسترده‌های بسیار وسیعی در نمایش هستند که برای شناخت دقیق آنها، مطالعات و پژوهشهای مداوم و عمیقی مورد نیاز است و بی‌شناخت آنها، نزدیک شدن به «فریش» دشوار می‌نماید.&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 26 Feb 2012 13:35:58 GMT</pubDate>
<dc:creator>bookfriend</dc:creator>
<guid>http://bookfriend.blogfa.com/post-2533.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نگاهی به نمایش «سانتاکروز» اثر ماكس فريش </title>
<link>http://bookfriend.blogfa.com/post-2532.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;IMG height=157 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.muenstergass.ch/blog/wp-content/uploads/2010/04/frisch_max_suhrkamp.jpg&quot; width=160 align=left border=0&gt;زندگي در نظر هر كدام از ما معنا و مفهوم خاص خود را دارد. زيبايي يا زشتي وقتي رخ مي‌نمايد كه برداشتها از اتفاقاتي كه حول و حوش ما مي‌گذرد، رنگ غم يا شادي به خود بگيرد سرنوشت در مسير حركت خود، آرزوهايمان را مي‌برد و هر قدر اين خواسته‌ها، دست نايافتني‌تر باشد، به همان ميزان نيز ناكامي را به ما هديه مي‌دهد «فريش» نويسنده آلماني، با در نظر گرفتن وضعيت انسان قرن حاضر و داشته‌ها و نداشته‌هايش، به كندوكاو در اعماق ذهن بشر دست مي‌زند. آيا زندگي به ما همان كه مي‌خواهيم ارزاني مي‌كند؟! «سانتا كروز» دغدغة انسان معاصر است، انساني كه مي‌تواند توان رسيدن به بيشتر را داشته باشد، اما نمي‌تواند. بنابراين به دامان رؤيا پناه مي‌برد و از آن براي دست‌يابي به خواسته‌هايش مدد مي‌جويد هما روستا (در مقام مترجم و كارگردان نمايش) بيش از ديگران دنبال اين حقيقت است  براي همين روايت او، با حقيقتي كه ماكس فريش دنبال آن است، متفاوت است. روستا به همه چيز رنگ احساس و تعلق مي‌دهد كه همين باعث مي‌شود تا اجرا حالت فمينيستي پيدا كند. او نياز شخصيتهايي است كه نقش خودش را ايفا كنند. به كاراكتر پرقدرتي نياز دارد تا در برابرش قد علم كند، بنابراين از يك فضاي انتزاعي براي رسيدن به مطلوب بهره مي‌گيرد. ولي جهان فريش، يك سرزمين رويايي است، دنيايي ايده‌آل و دل‌خواهي كه با آنچه روي مي‌دهد تطبيق ندارد و كارگردان اما، در جست‌وجوي كودك دروني است كه با بزرگ و بزرگ‌تر شدن صورت ظاهر، همچنان خواسته‌هايش را طلب مي‌كند. داستان دو لايه است ماجرايي است كه در شيوة بازگويي، براي گريز از يك‌دستي و يك‌نواختي و به دست آوردن تعليق لازم به شكل موازي آينده و گذشته را هم‌زمان بازگو مي‌كند. راوي مأموريت دارد تا علاوه بر پيشبرد قصه، براي تفكيك اين فضا پا به ميدان بگذارد و در برخي صحنه‌ها نيز در نقش شخصيت بازي كند. او ماجراي ناخدايي را برايمان مي‌گويد كه دل در گرو عشق دختري بسته كه نامزدش يك سرهنگ است .&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 26 Feb 2012 13:30:11 GMT</pubDate>
<dc:creator>bookfriend</dc:creator>
<guid>http://bookfriend.blogfa.com/post-2532.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>«سانتا کروز» به کارگردانی هما روستا </title>
<link>http://bookfriend.blogfa.com/post-2531.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG height=103 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.theatrema.com/images/news/1123505624big.jpg&quot; width=147 align=right border=0&gt;&lt;STRONG&gt;سانتا کروز از نظر جغرافیایی واقعاً وجود دارد، آمریکا «سانتا کروز» دارد، مالزی و اندونزی هم «سانتا کروز»دارند. سانتا کروز در واقع اسم «محلی» است. محلی است که در آنجا «الویرا» «پلگرن» جدا می‌شوند و سرهنگ از آنجا می‌خواهد به سفر برود و نمی‌تواند. اما این محل در کدام یک از کشورها اتفاق افتاده؟ آیا سانتا کروز مورد نظر فریش آمریکا است یا مالزی و اندونزی یا هیچ‌کدام؟!&lt;BR&gt;به نظر همین آخری است. سانتا کروز ناکجایی است که وسوسه‌انگیز است. جایی دور که ممکن است در آنجا خوشبختی را پیدا کرد. سرزمین بی‌مرگی و تحقق یافتن آروزهای دست‌نیافتنی است. وادی شور و مستی و عشق، از خود بی‌خودی و شیدایی، سرزمین خیال است که در آن نه تاریکی است نه بی‌نهایت، نه مرگ!&lt;BR&gt;سرزمین نشاط و سرخوشی است! سرزمین جادویی!! قدرت فریبندگی و جذابیت «سانتا کروز»‌نیز به همین است که بر افسون «زنانه» می‌تواند غلبه کند و با قدرت فریبندگی بالا بدون اینکه خود را محدود به جغرافیا کند با تخیل افراد نمایش – کاراکترها عجین می‌شود و آنها را شیفته می‌کند. پس همگی اهل خاک  نه خدمتکاران مسخ شده در قصر سرهنگ – همراه ناخدای شراع برافراشته پلگرن به دنبال گمشده خود «خوشبختی» رهسپار «سانتا کروز» می‌شوند. بادبان‌های عشق زیر شلاق توفان‌ها و امواج سرکش مقاومت می‌کنند تا با جواز ورود به این سرزمین جادویی عشق طعم خوشبختی را بچشند اما نمی‌دانند که «سانتا کروز» سرزمین جدایی است، سرزمین اعتراف و آشکار شدن درونیات انسان‌ها است!&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 26 Feb 2012 13:14:01 GMT</pubDate>
<dc:creator>bookfriend</dc:creator>
<guid>http://bookfriend.blogfa.com/post-2531.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>

