<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>كتابدوست</title>
<link>http://bookfriend.blogfa.com/</link>
<description>درباره كتاب و كتابخواني</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 11 Nov 2009 10:16:56 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>درباره رمان «برهنه ها و مرده ها»نوشته: نورمن ميلر</title>
<link>http://bookfriend.blogfa.com/post-1824.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 120px; HEIGHT: 153px&quot; height=220 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.etemaad.ir/Released/88-01-20/adab2.jpg&quot; width=151 align=right border=0&gt;نورمن ميلر 31 ژانویه ی سال 1923 در خانواده ای یهودی در نیوجرسی متولد شد. اجدادش از روسیه به آمریکا مهاجرت کرده بودند. پدرش حسابدار و تاجر بود و مادرش خانه دار و خودش فارغ-التحصیل رشته ی مهندسی هوافضا از دانشگاه هاروارد. هرچند که هرگز در این رشته مشغول به کار نشد. او که بزرگ شده ی بروکلین است، به داشتن نثری گزنده شهرت دارد. تقریباً در تمام حوزه های ادبی از نمایش نامه و داستان گرفته تا زندگی-نامه و شعر و مقاله، دستی برده است. 4 فیلم را کارگردانی کرده و 10 سناریو نوشته است. این نویسنده پرکار کسی نیست جز نورمن میلر.&lt;BR&gt; میلر بیش از 40 جلد کتاب و تعداد زیادی مقاله به چاپ رسانده است. نظرات وی موجب خشم فمینیست ها می شد. او از بنیان گذاران روزنامه ی زیرزمینی صدای دهکده و نویسنده ی کتاب معروف برهنه و مرده است. کتاب برهنه و مرده، بر اساس تجربیات جنگی او در فیلیپین نوشته شده است. او در جریان جنگ جهانی دوم به خدمت فراخوانده شد و در سال 1968 در تظاهرات ضدجنگ ویتنام دستگیر شد. آواز جلاد، ساحل بربری، پارک گوزن، آخرین پارتی و تبلیغاتی برای خودم از دیگر آثار این نویسنده ی پرکار است.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 11 Nov 2009 10:16:56 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bookfriend&amp;postid=1824</comments>
<dc:creator>bookfriend</dc:creator>
<guid>http://bookfriend.blogfa.com/post-1824.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نورمن میلر، سرگشته آزادى و ارتجاع / عزیز معتضدی</title>
<link>http://bookfriend.blogfa.com/post-1823.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;IMG height=128 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://books.chn.ir/manage/photo/Mailer.jpg&quot; width=168 align=right border=0&gt;نورمن میلر Norman Mailer یکی از نامدارترین نویسندگان آمریکایی در بیش از نیم قرن گذشته سرانجام در هشتاد و چهار سالگی خاموش شد. مرگ او در زمانی اتفاق مى افتد که آخرین اثرش &quot;قلعه اى در جنگل&quot;* همین تازگی توسط انتشارات رندم هاوس منتشر شده است.&lt;BR&gt; این نویسنده خستگی ناپذیر با رمان &quot;برهنه و مرده&quot;* در سال ١٩٤٨ وارد صحنه ادبیات آمریکا شد و باهمین اثر در سن بیست و پنج سالگی به موفقیتی بزرگ و یک شبه دست یافت.&lt;BR&gt;&quot; برهنه و مرده&quot; داستان یک گروه نظامی آمریکایی در سواحل فیلیپین طی جنگ دوم جهانی است که مأموریت دارند بعد از فتح یکی از جزایر با صعود به قله کوه آناکا بر نقل و انتقال های نیروهای ژاپنی نظارت کنند. مأموریتی ست پوچ و بی حاصل که گروه اعزامی به چشم یک بازی به آن نگاه می کند، در حالی که در همین بازی ستوان هرن شاهد پلیدی های روح ژنرال کامینگز و گروهبان کرافت است.&lt;BR&gt;با این همه شخصیت های این اثر، گر چه تا حد زیادی مبدل به وسیله ای برای ابراز عقاید و نمایش تجربیات نویسنده ای جوان و بلند پرواز در جنگ دوم جهانی شده اند، افرادی کاملا سیاه و سفید نیستند و جدال میان خیر و شر از منظری حماسی و اسطوره ای با سبکی که شاید بشود آن را ناتورئال سوسیالیستی خواند توصیف می شود.&lt;BR&gt;منتقدان &quot;برهنه و مرده&quot; را با &quot;وداع با اسلحه&quot; مقایسه کردند که آن هم حاصل تجربه های نویسنده دیگر آمریکایی از جنگ اول جهانی بود. اما این مقایسه به مذاق میلر مغرور از موفقیت بزرگ &quot;برهنه و مرده&quot; خوش نیامد و اثر کلاسیک همینگوی را سانتیمانتال خواند.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 11 Nov 2009 09:45:46 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bookfriend&amp;postid=1823</comments>
<dc:creator>bookfriend</dc:creator>
<guid>http://bookfriend.blogfa.com/post-1823.aspx</guid>
</item>
<item>
<title> معرفي دوكتاب از رامین جهانبگلو</title>
<link>http://bookfriend.blogfa.com/post-1822.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 148px; HEIGHT: 192px&quot; height=406 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i41.tinypic.com/2aadimo.jpg&quot; width=274 align=right border=0&gt;  ذهن زمستانی (تاملاتی درباره زندگی در جهانی ناپایدار)&lt;BR&gt;نویسنده: رامین جهانبگلو&lt;BR&gt;رامین جهانبگلو را خیلی ها می شناسند. اما برای شناخت بهتر اندیشه های این محقق و فیلسوف ایرانی بايدکتاب ذهن زمستانی او را مطالعه کرد.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;چند جمله زیبا از این کتاب: &lt;BR&gt;هیچ تنهایی وحشتناک تر از تنهایی قدرتمندی نیست که خود را محبوب همگان می پندارد.&lt;BR&gt;نخستین حاصل بردباری، بینا بودن نسبت به تجربیات دیگران است.&lt;BR&gt;برای سالکان راه حقیقت، سکوت زبانی گویاست.&lt;BR&gt;برای تخریب همیشه وقت زیاد است، اما برای ساختن هیچ گاه زود نیست.&lt;BR&gt;دنیا خانه ای است که نسیم همه فرهنگ ها از ان عبور می کند.&lt;BR&gt;تکیه بر آرزوها چون قدم زدن در یک روز بارانی است.&lt;BR&gt;محبت هدیه ای است که قلب به عقل عطا می کند.&lt;BR&gt;کودکی پاره ای از وجود هریک از ماست که نباید به فراموشی بسپاریم، زیرا در لحظات غرور و تعصب می تواند چون قایق نجات ما را از امواج متلاطم زندگی نجات دهد.&lt;BR&gt; ذهن زمستانی (تاملاتی درباره زندگی در جهانی ناپایدار)&lt;BR&gt;نویسنده: رامین جهانبگلو ناشر: انتشارات نی چاپ دوم ۱۳۸۷ تهران&lt;BR&gt;تیراژ: ۲۲۰۰ نسخه قیمت : ۲۸۰۰ تومان تعداد صفحات: ۲۰۵ صفحه&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=4&gt;*****&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;دموکراسی (در گفت وگو با رامین جهانبگلو )&lt;BR&gt; &lt;IMG height=145 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.ketabak.org/tarvij/sites/default/files/imagecache/nc_image/01_4.jpg&quot; width=89 align=right border=0&gt; &quot;ما زندگی امروزمان را وامدار تجربه های مردمان گذشته هستیم. انسان ها ذره ذره تجربه کرده اند، رنج کشیده اند، فکرکرده اند و حالا نتیجه تجربه هایشان در اختیار ماست.&quot; &lt;BR&gt;دموکراسی هم یکی از این تجربه هاست. راستی دموکراسی یعنی چه ؟ از کجا ریشه گرفته و کی پدید آمده است؟ شکل گیری و برقراری آن بر کدام پایه استوار است؟ آیا تا به حال عبارت &quot;دموکراسی آتنی&quot; را شنیده اید؟ آیا می دانستید که حزب نازی در آلمان با روش دموکراتیک به قدرت رسید؟ پس چرا حکومت این حزب به فاجعه ی جنگ دوم جهانی وکشتار همگانی یهودیان انجامید؟ پاسخ همه ی این پرسش ها را در کتاب &quot;دموکراسی&quot; خواهید یافت.&lt;BR&gt;دموکراسی (در گفت وگو با رامین جهانبگلو). سیدآبادی ،علی اصغر. کاریکاتور: حمیدرضا نصیری پور. تهران: اگر، ۱۳۸۳. ۵۸ صفحه. مصور(کاریکاتور) سیاه وسفید. گروه سنی ۱۲ سال به بالا. مجموعه آموزش شهروندی ۲. بها  ۸۰۰ تومان.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 08 Nov 2009 12:17:52 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bookfriend&amp;postid=1822</comments>
<dc:creator>bookfriend</dc:creator>
<guid>http://bookfriend.blogfa.com/post-1822.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آسیه در میان دو دنیا، شهرنوش پارسى پور </title>
<link>http://bookfriend.blogfa.com/post-1821.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;IMG height=180 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.rfi.fr/actufa/images/113/assieh150.gif&quot; width=131 align=right border=0&gt; کتاب سرگذشت زنی را نقل می کند که در سن سیزده یا چهارده سالگی رنجور از بدرفتاری زن پدر و رنجیده از بی توجهی پدر از خانه اش در روستایی در آذربایجان می گریزد و زندگی پر کوش و تلاشی را در جامعه آغاز می کند. این زندگی او را از روستا به شهر میکشاند. دو ازدواج و طلاق را روی دستش می گذارد. در &quot;حرفۀ&quot; خدمتکار یا کلفت یا سرپرست کودک هر روز به خانه های افرادی سخت متفاوت می رود . مشتریانش از مردمانی پولدار و صاحب منصب عالی رتبۀ ارتش گرفته تا روشنفکران سیاست ورز دوران شاه تا زنانی مؤمن و دچار وسواس پاکی و نجسی، او را با تجربه ها، افکار و آداب گوناگونی در گیر می کنند.&lt;BR&gt;زندگی آسیه سخت و پر ماجراست و شهرنوش پارسی پور با مهارت و ظرافت این پرسناژ را توصیف میکند. سادگی و طراوت روستا، پویایی و تحرک زندگی شهری در زندگی و شخصیت آسیه بازتاب یافته است. آسیه هر چند نصیبی از زندگی دشوارش نبرده است و سرنوشتش در پایان داستان نا روشن باقی میماند، ولی زنی تو سری خورده، ضعیف و مظلوم نیست. کنجکاوی اوو نوعی سادگیش در برخورد با غرائز و عواطف و هیجانات روحی از او شخصیتی دوست داشتنی و یگانه می سازد که بار تناقضات زندگی را با آمیزه ای از اقتدار و گشاده رویی بر دوش می کشد.&lt;BR&gt;دراین رمان، مانند بسیاری از رمان های دیگر شهرنوش پارسی پور، اکثر پرسناژ های اصلی زن هستند. از جمله مریم و فرشته که زندگی مرفهی دارند ولی از هستی زنانه و اجتماعی خود ناراضی اند. این دو به تأملاتی کشیده می شوند که آن ها را به فضاهای اساطیری و ریشه یابی در معنا و مفهوم برخی کلمات میبرد. آن ها سرخورده از ناکامی های خود در پی مادر هاو زنان ازلی در تاریخ و ماقبل تاریخ و در زبان می گردند. در پاسخ به این سؤال که چگونه این گونه تأملات در فضای داستان آسیه جا میافتند، شهرنوش پارسی پور میگوید او این باور ها ی خود را که نمی تواند پایۀ علمی برای آن ها ارائه دهد، در زبان و زندگی این دو پرسناژ گذاشته است.&quot; آن ها عالم و دانشمند نیستند ولی با چنین تفکراتی در گیرند.&quot; او می گوید که پرسناژ آسیه مصداق خارجی دارد و در رمان &quot;عقل آبی&quot; نیز پرهیبی از او وجود دارد.&lt;BR&gt; رمان &quot;آسیه در میان دو دنیا&quot;، به موهبت پرسناژ آسیه کتابی پر جذبه است و از همین رو خواننده را به چشمپوشی در مقابل سرگردانی های فکری و گاه دور و دراز دوپرسناژ روشنفکر رمان وامی دارد.&lt;BR&gt;&quot;آسیه در میان دو دنیا&quot; تازه ترین رمان شهرنوش پارسی پور است که انتشارات سایه آن را در کالیفرنیا منتشر کرده است.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 08 Nov 2009 09:02:05 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bookfriend&amp;postid=1821</comments>
<dc:creator>bookfriend</dc:creator>
<guid>http://bookfriend.blogfa.com/post-1821.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>باران تابستان /مارگريت دوراس </title>
<link>http://bookfriend.blogfa.com/post-1820.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;IMG height=209 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.ketabname.com/bookstore/images_of_books/38/5/3858-j.jpg&quot; width=135 align=right border=0&gt;سروکلة معلم پيدا مي‌‌شود. به طرف ارنستو نمي‌رود، مي‌‌رود کنار خبرنگار. همه ساکت‌اند.&lt;BR&gt;در اين سکوت طولاني که همه ساکت‌اند، مادر شروع مي‌‌کند به زمزمة آواز نوا، بي‌کلام، آهسته، درست مثل اوقاتي که تنها است يا در کنار اميليو، درآن لحظاتي که در نوعي سعادت خيالي غوطه مي‌‌زند، در آن لحظاتي که غروب‌هاي کند گذر تابستان در راه است.&lt;BR&gt;بچه‌هاي کوچک‌تر به محض شنيدن آواز بي‌کلام نوا آمده بودند توي کلبه. آن‌ها هميشه «نوا»ي مادر را مي‌‌شنيدند، حتي وقتي مادر آهسته زمزمه مي‌‌کرد.&lt;BR&gt;اول آمده بودند کنار پلکان، بعد بي سروصدا وارد آشپزخانه شده بودند. دو بچة کوچک‌تر نشسته بودند جلو پاي مادر، بچه‌هاي بزرگت‌تر هم نشسته بودند روي نيمکت نزديک معلم و خبرنگار. هروقت که مادر آواز نوا را مي‌‌خواند ـ نغمة روسي برفراز رود، در شباب جواني زن ـ مي‌‌رفتند توي کلبه که گوش کنند. مي‌‌دانستند که مادر بيرون‌شان نمي‌کند، حتي وقتي که از پرسه در ورطه‌ها ملول مي‌‌شد.&lt;BR&gt;مثل هميشه نمي‌دانستند که باز چرا Brothers et sisters آن شب هم مادر شروع کرده به خواندن. حدس‌شان اين بود که نکند باز خبري شده، عيدي، جشني مثلاً، ولي دقيقاً نمي‌دانستند چه چيز.&lt;BR&gt;آن شب اما ناگهان کلمات آواز نوا به ياد مادر آمده بود، بي‌آن که خود به آن واقف باشد. کلمات، در ابتدا به طور نامنظم در اين‌جا و آن‌جاي آواز، و بعد به تناوب و سرانجام در قالب جملاتي کامل و از پي‌ هم ادا مي‌‌شد. مادر آن شب چه ملول بود، و احتمالاً از آواز. کلمات به ياد آمده در آواز، به زبان روسي نبود، ترکيبي بود از زبان قفقازي و زبان يهودي، با حال و هواي سال‌هاي قبل از جنگ، سال‌هاي نعش‌هاي تلنبار، سال‌هاي انبوه مردگان.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 08 Nov 2009 08:44:31 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bookfriend&amp;postid=1820</comments>
<dc:creator>bookfriend</dc:creator>
<guid>http://bookfriend.blogfa.com/post-1820.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>داستان كتاب مقدس اثر مارگارت دوراس</title>
<link>http://bookfriend.blogfa.com/post-1819.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG height=183 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://histoireduroussillon.free.fr/Duras/images/DurasAge1.jpg&quot; width=131 align=right border=0&gt;  &lt;STRONG&gt;پسر يك روز عصر در كافه دورله نزديك دختر آمد، به او گفت كه تازه از كلاس جامعه‌شناسي آمده است. دختر هم چندين روز اين پا و آن پا مي‌كرد تا به او بگويد كه فروشنده‌ي يك فروشگاه كفش است. عادت كرده بودند كه در اتاق پشتي كافه دورله هم‌ديگر را ببينند، معمولاً حدود ساعت شش و ده دقيقه، درست بعد از اين كه از سر كارش برمي‌گشت. خوشحال بود كه هر شب او را مي‌‌بيند: او جفت او بود، مؤدب و دوست‌داشتني. از اين كه كسي را پيدا كرده كه ساعاتي را پيش از شام تا رسيدن به خانه مي‌تواند با او سر كند، خوشحال بود. دختر زياد صحبت نمي‌كرد، معمولاً پسر بود كه حرف مي‌زد، با او از اسلام و كتاب مقدس صحبت مي‌كرد. گرچه او خيلي زياد به كتب مقدس اشاره مي‌كرد، اين چيزها براي دختر عجيب نبود. شگفت‌زده نمي‌شد، هيچ چيز او را شگفت‌زده نمي‌كرد: روش او دقيقاً همين بود؛ از هيچ‌چيز واقعاً شگفت‌زده نمي‌شد.&lt;BR&gt;شب اول پسر با او از اسلام گفت. روز بعد كه با هم هم‌بستر شدند، از كتاب مقدس صحبت كرد و از او پرسيد آيا تا به حال اين كتاب را خوانده يا نه و دختر جواب داده بود كه نخوانده. روز بعد يك كتاب مقدس با خودش آورد و سِفر جامعه را در اتاق پشتي كافه دورله برايش خواند. او با صدايي بلند در حالي كه دستانش را روي گوشش گذاشته بود، با لحني پرشور و اديبانه مي‌خواند. دختر از اين كار برآشفته شده بود و فكر مي‌كرد او شايد كمي ديوانه شده است. بعد از آن، پسر نظرش را در مورد آن قطعه پرسيده بود. وقتي كه او داشت مي‌خواند، دختر اصلاً گوش نمي‌داد، چون آشفته شده بود. اما جواب داده بود كه به نظرش معقول مي‌آيد و خوب است. پسر هم در مقابل لبخندي زد و به او گفت كه اين قطعه متني اساسي است و بايد آن را ياد بگيرد. &lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 08 Nov 2009 08:40:53 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bookfriend&amp;postid=1819</comments>
<dc:creator>bookfriend</dc:creator>
<guid>http://bookfriend.blogfa.com/post-1819.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چهره اسماعيل فصيح در جواني /سعيد کمالي دهقان</title>
<link>http://bookfriend.blogfa.com/post-1818.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;IMG height=187 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.etemaad.ir/Released/88-05-12/107fasih-42-tehran-estekhdamsherkatenaft.jpg&quot; width=129 align=right border=0&gt; خيلي خوب يادم مي آيد صبح جمعه سه هفته پيش، چطور براي اولين بار در عمرم از روي تختخواب افتادم زمين، کف اتاق هتل و نگران شدم که اتفاق ناگواري پيش آمده باشد. اسماعيل فصيح يا آن طور که همسر مهربانش «خانم فصيح» و خانواده و دوستان نزديکش صدايش مي زدند، «ناصر»، يا آن طور که خودش، خودش را پاي تلفن معرفي مي کرد «آقاي فصيح»، از دنيا رفته بود. آن «جمعه» که حسابي «روز بدي بود»، ياد تمام خاطراتي افتادم که از دو سال پيش از آن، از فصيح و همسرش پريچهر عدالت داشتم که بعد از مرخص شدن فصيح از بيمارستان شرکت نفت در بهار 1386، براي اولين بار مرا به خانه فراموش نشدني شان در طبقه هشتم يکي از آپارتمان هاي مجتمع اکباتان تهران دعوت کردند و از آن پس تا مدت ها دو هفته يک بار به ديدن شان مي رفتم. &lt;BR&gt;فصيح هم همچون نويسنده محبوبش ارنست همينگوي که ماجراي ديدارشان به يادماندني است و شرحش را در گفت وگوي دو سال پيشم با فصيح در همين روزنامه اعتماد آوردم، در ماه ژوئيه از دنيا رفت. ياد فصيح مي افتم که چطور نصف شب، روي تخت بيمارستان با ذکر تمام جزييات روز و تاريخ و البته با آب و تاب زياد برايم تعريف مي کرد که چقدر مهم است همينگوي درست در همان ماهي از دنيا رفته که در آن ماه به دنيا آمده و ياد آن روزي مي افتم که در منزلش درباره طول عمر انسان از همينگوي نقل و قول آورد که؛ «آدم 60 سال بيشتر نبايد عمر کند» و به شوخي خطاب به خانم فصيح گفت؛ «نويسندگاني که ازدواج نمي کنند، قبل از 50 سالگي مي ميرند مثل کافکا و هدايت.»&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 08 Nov 2009 07:31:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bookfriend&amp;postid=1818</comments>
<dc:creator>bookfriend</dc:creator>
<guid>http://bookfriend.blogfa.com/post-1818.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فصيح به روايت فصيح</title>
<link>http://bookfriend.blogfa.com/post-1817.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;IMG height=144 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.etemaad.ir/Released/88-05-12/10-10.jpg&quot; width=129 align=left border=0&gt;فصيح دوازدهمين فرزند ارباب حسن و توران خانم بوده و دوم اسفند سال 1313 به دنيا آمده. درباره آشنايي پدر و مادرش مي گويد؛ «روزي که داشتند جنازه ناصرالدين شاه را با درشکه از شاه عبدالعظيم مي آوردند کاخ مرمر سر جاده گلوبندک شلوغ بوده و ارباب حسن آن موقع 16 سالش بوده. يک دختر 11 ساله را مي بيند که چادر سرش کرده و دارد گريه مي کند، بعد مي فهمد اين دختر يکي از همسايه هاي خودش است و سه شب پس از آن مي رود خواستگاري اش و با او ازدواج مي کند. من بچه ته تغاري آنها بودم؛ بچه دوازدهم.» &lt;BR&gt;فصيح به خوبي محله شان را به ياد مي آورد؛ «گلوبندک را بلدي؟ ته بازارچه درخونگاه مي خورد به بازارچه گمرک. پايين تر از خيابان بوذرجمهري يک پمپ بنزين بود که رويش نوشته بود شرکت نفت انگليس و ايران. بعد مي خورد به ميدان شاهپور.» فصيح ياد آن زمان ها که مي افتد ياد شعبان بي مخ معروف مي کند که اتفاقاً هم محله خانواده فصيح بوده؛ «شعبان جعفري يا همان شعبان بي مخ گردن کلفت محله مان بود. ژست مي گرفت که مثلاً دارد روزنامه مي خواند اما روزنامه را برعکس مي گرفت تا اينکه يکدفعه به يک صفحه عکسدار مي رسيد و روزنامه را وارونه مي کرد و ما هم مي خنديديم و در مي رفتيم.»&lt;BR&gt;خانه ارباب حسن در کوچه شيخ کرنا قرار داشته؛ «تو کوچه درخونگاه اولين کوچه دست چپ مي گفتند کوچه شيخ کرنا. دو تا حياط داشتيم و ارباب حسن صاحب دو تا مغازه شد؛ يکي سر چهارراه گلوبندک و ديگري سر سه راه شاهپور. من سه سال و يک ماهم بود که پدرم فوت کرد. شش مهر 1315 فوت کرد. وقتي من به دنيا آمدم سه تا دختر اولي شوهر کرده بودند. من دايي يک پسري بودم که خودش 15 ، 16 ساله اش بود ولي پدرم پسرها را ازدواج نداده بود چون آنها را گذاشته بود سر دکان هايش براي کار. خانه بزرگي که ما داشتيم چهار تا اتاق اين طرف حياط داشت و سه تا اتاق آن طرف حياط. همه اعضاي خانواده آنجا زندگي مي کردند و پسرها هم که ازدواج نکرده بودند، همه توي زيرزمين مي خوابيدند.»&lt;BR&gt;«پدر که مرد برادرها کار مي کردند. من شش سالم شد رفتم مدرسه و برادرها باهام کاري نداشتند. پدر من با وجودي که سواد نوشتن و خواندن نداشت، رضاشاه فرمان داده بود مردم بروند سه جلد بگيرند و ارباب حسن هم آن موقع نام خانوادگي مان را گذاشت فصيح. فصيح را از کجا آورده؟ نظامي در ليلي و مجنون بيتي دارد که مي گويد؛ «دهقان فصيح پارسي زاد/ از حال عرب چنين کند ياد.» پدر فصيح بيسواد بوده اما شب ها دوستانش براي او در قهوه خانه شعر مي خواندند و او حفظ مي کرده.&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 08 Nov 2009 07:26:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bookfriend&amp;postid=1817</comments>
<dc:creator>bookfriend</dc:creator>
<guid>http://bookfriend.blogfa.com/post-1817.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نامه منتشر نشده يي از اسماعيل فصيح </title>
<link>http://bookfriend.blogfa.com/post-1816.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 137px; HEIGHT: 126px&quot; height=239 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.aliaram.com/files/fasih-0.jpg&quot; width=263 align=right border=0&gt;        &lt;FONT color=#ff0000&gt; اگر اين شراب خام است اگر آن فقيه پخته&lt;BR&gt;         به هزار بار بهتر ز هزار پخته خامي &lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;آخرين نامه من (نامه سه شنبه) کوتاه بود (ولي پرمعني، البته،) و اميدوارم در اين يکي جبران بشود. من الان احساس خوبي دارم ولي دلم مي خواهد برايت چيزهاي زيادي بنويسم... در حقيقت دلم مي خواهد تا زنده ام همين طور مثل همين الان به تو بنويسم و بنويسم و وسط نوشتن جمله دوستت دارم بميرم. اين نامه يک پيام مخصوص هم دارد... چطور است با همين پيام شروع کنم؟&lt;BR&gt;پريشب نامه يي از تهران رسيد که به من اطلاع دادند که اولين کتاب من «شراب خام» در تهران منتشر شده. دلم مي خواست تو اين خبر را از خود من بشنوي تا اينکه ريخت کتاب و اسم مرا پشت شيشه کتابفروشي ببيني. من مطمئنم (گرچه ما هرگز به طور روشن درباره نوشتن من حرف نزده ايم) نوشتن من براي تو خبر تازه يي نيست. تو صدها سحر مرا ديده يي که با کاغذ و مداد در دنياي خودم بوده ام. به هرحال کار اول، کار مشکل، حالا تمام شده. من خودم احساس مي کنم اولين سعي ام را براي کارهاي آينده کرده ام، يعني خودم غراف از بالاي بلند ترين قله ها پرت کرده ام، حالا فقط مانده در همان اوج پرواز و پرواز کنم. من هيچ نمي دانم افتادن از چنين نقطه چه درد و عواقبي دارد ولي مطمئنم که نمي ترسم و مطمئنم که درد اين افتادن از درد هرگز نپريدن بدتر نيست. من چيزي خلق کرده ام که عده زيادي را تکان خواهد داد، گروهي مرا دوست خواهند داشت، يک مشت ديگر به من فحش تحويل خواهند داد... ولي آنقدر در کتاب من چيز زيبا و راستي باشد من از کهکشان هم ترس ندارم. نوشتن چيز ساده و آساني نيست (يعني خوب نوشتن کار ساده و آساني نيست).&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 08 Nov 2009 07:19:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bookfriend&amp;postid=1816</comments>
<dc:creator>bookfriend</dc:creator>
<guid>http://bookfriend.blogfa.com/post-1816.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>به بهانه «ثريا در اغما» در توضيحً يک سوءتفاهمً تاريخي </title>
<link>http://bookfriend.blogfa.com/post-1815.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.bekhan.com/images/books/1105123L.jpg&quot; align=right border=0&gt;&lt;STRONG&gt;«ثريا در اغما» را در کنارً «زمستانً 62» هميشه بهترين آثارً اسماعيل فصيح خوانده اند، هر دو حاصل سال هاي آغازينً دهه 60 شمسي. منتقدان ادبي و بسياري از نويسندگانً ايراني غالباً اين دو رمان را رويکرد و کوشش فصيح برشمرده اند براي نزديک کردن و درهم آميختنً عناصر و شاخصه هاي رمان هاي عام پسند و بازاري با اسلوب و نگاه و رهيافت هايي که خاص و مشخصه جريان داستان نويسي جدي است - به بيانً ديگر همان تلفيقً پاپ آرت و هاي آرت که از دهه هاي 20 و 30 ميلادي در امريکا (به خصوص در فيلم هايشان) و 60 و 70 ميلادي در اروپا باب شد و قدر يافت. اينکه به ژانر و کليشه ها و باسمه ها و قواعدش پايبند بماني اما ضمناً در عين بهره گيري از تمامً اينها منظرً شخصي و ژرفً هنرمند هم از پسً اين کليتً آشنا و دمً دستي قابل ديد و شناخت و ردگيري باشد، و نه فقط اينکه سر برکشد و پررنگ شود و همچون هسته اصلي و مهمً اثر آن سطحً رويي را به سايه ببرد و بدلش کند به بهانه يي، دستاويزي، وسيله يي که صاحبً اثر به ميانجي اش حرفً خود را زده و دلمشغولي هايش را عرضه کرده. &lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 08 Nov 2009 07:12:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bookfriend&amp;postid=1815</comments>
<dc:creator>bookfriend</dc:creator>
<guid>http://bookfriend.blogfa.com/post-1815.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
